جیمین به آرامی در اتاق پدرش را باز کرد و وارد شد. پدر، شا
جیمین به آرامی در اتاق پدرش را باز کرد و وارد شد. پدر، شاه، پشت میز بزرگش نشسته بود و نگاهی جدی به او انداخت.
جیمین:
«پدر، من به جای سوزی، آسا را میخواهم.»
شاه کمی تعجب کرد، ولی بلافاصله پاسخ داد:
«ولی آسا برای تهیونگ است. این انتخاب اوست.»
جیمین : «سوزی تهیونگ را دوست دارد و من توی این چند روز این را متوجه شدم.»
شاه: باشه
❤️❤️
موقع ناهار، تمام پسران به همراه همراهانشان دور میز بزرگ قصر نشسته بودند. فضای سالن غذاخوری پر از صدا و گفتوگو بود. سوزی آرام کنار جیمین نشست.
جیمین نگاهی به سوزی انداخت و با لحنی جدی گفت:
«سوزی...»
سوزی با کنجکاوی جواب داد:
«بله؟»
جیمین لبخندی زد و ادامه داد:
«تو از این به بعد همراه تهیونگ هستی، و همراه من هم آسا خواهد بود.»
سوزی کمی مات و مبهوت به جیمین نگاه کرد، اما چیزی نگفت.
فضا بین آنها کمی سنگین شده بود، ولی جیمین تصمیمش را گرفته بود.
❤️❤️
شاه دستش را بالا برد و با قدرتش سوزی را به آرامی روی صندلی کنار تهیونگ نشاند.
سوزی با کمی تعجب نگاه کرد و سپس به تهیونگ نگاه کرد که بیتفاوت به او خیره شده بود.
شاه با صدایی رسا گفت:
«اینجا جای توست، سوزی.»
❤️❤️
تهیونگ با چهرهای سرد و عصبی گفت:
«نه، پدر. من اینو قبول ندارم.»
جیمین با آرامش و اعتماد به نفس پاسخ داد:
«من قبلاً با پدر درباره این موضوع صحبت کردم. حتی آسا و سوزی هم موافق هستند.»
❤️❤️
شاه با نگاه جدی به تهیونگ گفت:
«فرزندم، این تصمیم نه فقط برای تو، بلکه برای همهمان است. باید یاد بگیری با دیگران کنار بیایی و به آنها احترام بگذاری.»
تهیونگ با اخم جواب داد:
«اما این اجبار باعث نمیشود من قبول کنم.»
نامجون قدمی به جلو برداشت و گفت:
«گاهی در زندگی، قدرت واقعی در پذیرش شرایط است، نه در مخالفت با آن.»
سوزی نگاهی به تهیونگ انداخت و با صدایی آرام گفت:
«ما کنار هم خواهیم بود، تهیونگ. فقط باید فرصت بدهی.»
تهیونگ لحظهای سکوت کرد و در دل خود میدانست که مقاومت بیفایده است، اما هنوز از پذیرفتن این شرایط احساس ناراحتی داشت.
فضا سنگین بود، اما گاهی سنگینیها، آغاز تغییرات بزرگاند.
جیمین:
«پدر، من به جای سوزی، آسا را میخواهم.»
شاه کمی تعجب کرد، ولی بلافاصله پاسخ داد:
«ولی آسا برای تهیونگ است. این انتخاب اوست.»
جیمین : «سوزی تهیونگ را دوست دارد و من توی این چند روز این را متوجه شدم.»
شاه: باشه
❤️❤️
موقع ناهار، تمام پسران به همراه همراهانشان دور میز بزرگ قصر نشسته بودند. فضای سالن غذاخوری پر از صدا و گفتوگو بود. سوزی آرام کنار جیمین نشست.
جیمین نگاهی به سوزی انداخت و با لحنی جدی گفت:
«سوزی...»
سوزی با کنجکاوی جواب داد:
«بله؟»
جیمین لبخندی زد و ادامه داد:
«تو از این به بعد همراه تهیونگ هستی، و همراه من هم آسا خواهد بود.»
سوزی کمی مات و مبهوت به جیمین نگاه کرد، اما چیزی نگفت.
فضا بین آنها کمی سنگین شده بود، ولی جیمین تصمیمش را گرفته بود.
❤️❤️
شاه دستش را بالا برد و با قدرتش سوزی را به آرامی روی صندلی کنار تهیونگ نشاند.
سوزی با کمی تعجب نگاه کرد و سپس به تهیونگ نگاه کرد که بیتفاوت به او خیره شده بود.
شاه با صدایی رسا گفت:
«اینجا جای توست، سوزی.»
❤️❤️
تهیونگ با چهرهای سرد و عصبی گفت:
«نه، پدر. من اینو قبول ندارم.»
جیمین با آرامش و اعتماد به نفس پاسخ داد:
«من قبلاً با پدر درباره این موضوع صحبت کردم. حتی آسا و سوزی هم موافق هستند.»
❤️❤️
شاه با نگاه جدی به تهیونگ گفت:
«فرزندم، این تصمیم نه فقط برای تو، بلکه برای همهمان است. باید یاد بگیری با دیگران کنار بیایی و به آنها احترام بگذاری.»
تهیونگ با اخم جواب داد:
«اما این اجبار باعث نمیشود من قبول کنم.»
نامجون قدمی به جلو برداشت و گفت:
«گاهی در زندگی، قدرت واقعی در پذیرش شرایط است، نه در مخالفت با آن.»
سوزی نگاهی به تهیونگ انداخت و با صدایی آرام گفت:
«ما کنار هم خواهیم بود، تهیونگ. فقط باید فرصت بدهی.»
تهیونگ لحظهای سکوت کرد و در دل خود میدانست که مقاومت بیفایده است، اما هنوز از پذیرفتن این شرایط احساس ناراحتی داشت.
فضا سنگین بود، اما گاهی سنگینیها، آغاز تغییرات بزرگاند.
- ۶.۷k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط