پارت ۵۶
پارت ۵۶
آریانا هنوز نمیتوانست باور کند.
تهیونگ واقعاً زنده بود.
همان پسری که سالها فقط تکههایی از خاطراتش را از او به یاد داشت...
حالا درست مقابلش ایستاده بود.
آریانا چند قدم جلو رفت.
ـ تهیونگ...
تهیونگ لبخند محوی زد.
چشمهای آریانا پر از اشک شد.
ـ فکر میکردم مردی...
تهیونگ آرام گفت:
ـ خیلیها همین فکر رو میکردن.
آریانا دیگر نتوانست خودش را کنترل کند و ناگهان تهیونگ را محکم بغل کرد.
تهیونگ برای لحظهای شوکه شد، بعد آرام دستش را روی شانهی آریانا گذاشت.
ـ خیلی دلم برات تنگ شده بود.
آریانا با بغض گفت:
ـ چرا تنهام گذاشتی؟
ـ مجبور بودم.
ـ میتونستی برگردی...
ـ اگه برمیگشتم، پیدات میکردن.
آریانا چند ثانیه دیگر در آغوشش ماند.
چند قدم آنطرفتر...
جونگکوک ساکت ایستاده بود.
چهرهاش کاملاً خونسرد بود، اما نگاهش مدام سمت آریانا و تهیونگ میرفت.
جین متوجه شد و آرام گفت:
ـ چیزی شده؟
ـ نه.
ـ مطمئنی؟
جونگکوک نگاهش را از آن دو گرفت.
ـ آره.
اما خودش هم نمیدانست چرا از دیدن آن صحنه، حس عجیبی ته دلش افتاده بود.
فقط وقتی آریانا از تهیونگ فاصله گرفت، نفسش کمی راحتتر شد.
صدای انفجار هنوز در گوششان میپیچید.
گرد و خاک همهجا را گرفته بود.
آریانا روی زمین افتاده بود و سرفه میکرد.
ـ جونگکوک...؟
صدایی از کنارش آمد:
ـ اینجام.
جونگکوک دستش را گرفت و کمکش کرد بلند شود.
ـ خوبی؟
آریانا سر تکان داد.
ـ آره... تو؟
ـ تا وقتی تو خوبی، منم خوبم.
آریانا لبخند کوچکی زد.
اما ناگهان صدای جین بلند شد:
ـ همه سالمید؟
مینسو جواب داد:
ـ آره.
تهیونگ اما ساکت بود.
جین به سمتش رفت.
ـ تو خوبی؟
تهیونگ فقط به ساختمان در حال سوختن خیره شده بود.
ـ تموم نشد.
جین اخم کرد.
ـ چی؟
ـ این فقط بخشی از نقشهشون بود.
جونگکوک جلو آمد.
ـ پس بالاخره حرف بزن.
تهیونگ به او نگاه کرد.
ـ دربارهی چی؟
ـ دربارهی همهچیز.
تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ اون شب... من قرار نبود توی اتاق هفت باشم.
آریانا آرام پرسید:
ـ پس چرا بودی؟
ـ چون پدرت منو فرستاد.
جونگکوک خشکش زد.
ـ پدر من؟
تهیونگ سر تکان داد.
ـ اون فهمیده بود مدیر و دو هیون دارن روی بچهها آزمایش میکنن.
جین گفت:
ـ پس چرا خودش نیومد؟
تهیونگ نگاهش را پایین انداخت.
ـ چون میدونست اگه بیاد، دستگیرش میکنن.
جونگکوک با عصبانیت گفت:
ـ یعنی از ما استفاده کرد؟
ـ نه.
تهیونگ آرام جواب داد:
ـ میخواست نجاتتون بده.
آریانا گفت:
ـ ولی چرا حافظهی ما پاک شد؟
تهیونگ نفس عمیقی کشید.
ـ چون اون شب...
مکث کرد.
ـ تو چیزی دیدی که نباید میدیدی.
آریانا با نگرانی پرسید:
ـ چی؟
تهیونگ به جونگکوک نگاه کرد.
ـ تو دیدی چه کسی دستور آزمایشها رو داده.
جونگکوک گفت:
ـ کی؟
تهیونگ جواب نداد.
آریانا ناگهان دستش را روی سرش گذاشت.
تصویری کوتاه در ذهنش ظاهر شد.
یک اتاق تاریک...
یک میز...
چند پرونده...
و مردی که پشت میز نشسته بود.
آریانا با صدای لرزان گفت:
ـ من میشناسمش...
همه ساکت شدند.
ـ کیه؟
آریانا چشمهایش را باز کرد.
اشک در چشمانش جمع شده بود.
ـ مدیر نبود.
جین پرسید:
ـ پس کی بود؟
آریانا به جونگکوک نگاه کرد.
ـ پدر تو هم نبود.
جونگکوک نفسش را حبس کرد.
ـ پس چه کسی؟
آریانا آرام گفت:
ـ مردی که...
مکث کرد.
ـ همیشه فکر میکردیم برای نجات ما اومده.
تهیونگ رنگش پرید.
ـ آریانا...
ـ چی؟
تهیونگ با نگرانی گفت:
ـ اون خاطره رو کامل به یاد نیار.
ـ چرا؟
تهیونگ یک قدم عقب رفت.
ـ چون اگه یادت بیاد...
صدایش لرزید.
ـ میفهمی من چرا ناپدید شدم.
آریانا با تعجب نگاهش کرد.
ـ یعنی چی؟
تهیونگ جواب نداد.
فقط گوشیاش را بیرون آورد.
صفحه را به سمت آنها گرفت.
یک پیام جدید دریافت شده بود:
«تهیونگ، وقتشه حقیقت رو بهشون بگی.»
زیر پیام...
عکس آریانا و جونگکوک بود.
عکسی که همین چند دقیقه قبل گرفته شده بود.
جونگکوک آرام گفت:
ـ یعنی هنوز یکی داره ما رو نگاه میکنه...
تهیونگ گوشی را پایین آورد.
ـ نه.
همه به او نگاه کردند.
تهیونگ گفت:
ـ اون فقط نگاه نمیکنه.
مکث کرد.
ـ اون الان...
پشت سر ماست.
همه آرام برگشتند.
و در تاریکی...
صدای دست زدن شنیده شد.
تق... تق... تق...
صدای مردی آمد:
ـ بالاخره همهتون دوباره کنار هم جمع شدید.
آریانا با ترس زمزمه کرد:
ـ نه...
جونگکوک دستش را گرفت.
مرد از تاریکی بیرون آمد.
و آریانا با دیدنش فقط یک جمله گفت:
ـ تو نباید زنده باشی...
پایان پارت ۵۶...
#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
آریانا هنوز نمیتوانست باور کند.
تهیونگ واقعاً زنده بود.
همان پسری که سالها فقط تکههایی از خاطراتش را از او به یاد داشت...
حالا درست مقابلش ایستاده بود.
آریانا چند قدم جلو رفت.
ـ تهیونگ...
تهیونگ لبخند محوی زد.
چشمهای آریانا پر از اشک شد.
ـ فکر میکردم مردی...
تهیونگ آرام گفت:
ـ خیلیها همین فکر رو میکردن.
آریانا دیگر نتوانست خودش را کنترل کند و ناگهان تهیونگ را محکم بغل کرد.
تهیونگ برای لحظهای شوکه شد، بعد آرام دستش را روی شانهی آریانا گذاشت.
ـ خیلی دلم برات تنگ شده بود.
آریانا با بغض گفت:
ـ چرا تنهام گذاشتی؟
ـ مجبور بودم.
ـ میتونستی برگردی...
ـ اگه برمیگشتم، پیدات میکردن.
آریانا چند ثانیه دیگر در آغوشش ماند.
چند قدم آنطرفتر...
جونگکوک ساکت ایستاده بود.
چهرهاش کاملاً خونسرد بود، اما نگاهش مدام سمت آریانا و تهیونگ میرفت.
جین متوجه شد و آرام گفت:
ـ چیزی شده؟
ـ نه.
ـ مطمئنی؟
جونگکوک نگاهش را از آن دو گرفت.
ـ آره.
اما خودش هم نمیدانست چرا از دیدن آن صحنه، حس عجیبی ته دلش افتاده بود.
فقط وقتی آریانا از تهیونگ فاصله گرفت، نفسش کمی راحتتر شد.
صدای انفجار هنوز در گوششان میپیچید.
گرد و خاک همهجا را گرفته بود.
آریانا روی زمین افتاده بود و سرفه میکرد.
ـ جونگکوک...؟
صدایی از کنارش آمد:
ـ اینجام.
جونگکوک دستش را گرفت و کمکش کرد بلند شود.
ـ خوبی؟
آریانا سر تکان داد.
ـ آره... تو؟
ـ تا وقتی تو خوبی، منم خوبم.
آریانا لبخند کوچکی زد.
اما ناگهان صدای جین بلند شد:
ـ همه سالمید؟
مینسو جواب داد:
ـ آره.
تهیونگ اما ساکت بود.
جین به سمتش رفت.
ـ تو خوبی؟
تهیونگ فقط به ساختمان در حال سوختن خیره شده بود.
ـ تموم نشد.
جین اخم کرد.
ـ چی؟
ـ این فقط بخشی از نقشهشون بود.
جونگکوک جلو آمد.
ـ پس بالاخره حرف بزن.
تهیونگ به او نگاه کرد.
ـ دربارهی چی؟
ـ دربارهی همهچیز.
تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ اون شب... من قرار نبود توی اتاق هفت باشم.
آریانا آرام پرسید:
ـ پس چرا بودی؟
ـ چون پدرت منو فرستاد.
جونگکوک خشکش زد.
ـ پدر من؟
تهیونگ سر تکان داد.
ـ اون فهمیده بود مدیر و دو هیون دارن روی بچهها آزمایش میکنن.
جین گفت:
ـ پس چرا خودش نیومد؟
تهیونگ نگاهش را پایین انداخت.
ـ چون میدونست اگه بیاد، دستگیرش میکنن.
جونگکوک با عصبانیت گفت:
ـ یعنی از ما استفاده کرد؟
ـ نه.
تهیونگ آرام جواب داد:
ـ میخواست نجاتتون بده.
آریانا گفت:
ـ ولی چرا حافظهی ما پاک شد؟
تهیونگ نفس عمیقی کشید.
ـ چون اون شب...
مکث کرد.
ـ تو چیزی دیدی که نباید میدیدی.
آریانا با نگرانی پرسید:
ـ چی؟
تهیونگ به جونگکوک نگاه کرد.
ـ تو دیدی چه کسی دستور آزمایشها رو داده.
جونگکوک گفت:
ـ کی؟
تهیونگ جواب نداد.
آریانا ناگهان دستش را روی سرش گذاشت.
تصویری کوتاه در ذهنش ظاهر شد.
یک اتاق تاریک...
یک میز...
چند پرونده...
و مردی که پشت میز نشسته بود.
آریانا با صدای لرزان گفت:
ـ من میشناسمش...
همه ساکت شدند.
ـ کیه؟
آریانا چشمهایش را باز کرد.
اشک در چشمانش جمع شده بود.
ـ مدیر نبود.
جین پرسید:
ـ پس کی بود؟
آریانا به جونگکوک نگاه کرد.
ـ پدر تو هم نبود.
جونگکوک نفسش را حبس کرد.
ـ پس چه کسی؟
آریانا آرام گفت:
ـ مردی که...
مکث کرد.
ـ همیشه فکر میکردیم برای نجات ما اومده.
تهیونگ رنگش پرید.
ـ آریانا...
ـ چی؟
تهیونگ با نگرانی گفت:
ـ اون خاطره رو کامل به یاد نیار.
ـ چرا؟
تهیونگ یک قدم عقب رفت.
ـ چون اگه یادت بیاد...
صدایش لرزید.
ـ میفهمی من چرا ناپدید شدم.
آریانا با تعجب نگاهش کرد.
ـ یعنی چی؟
تهیونگ جواب نداد.
فقط گوشیاش را بیرون آورد.
صفحه را به سمت آنها گرفت.
یک پیام جدید دریافت شده بود:
«تهیونگ، وقتشه حقیقت رو بهشون بگی.»
زیر پیام...
عکس آریانا و جونگکوک بود.
عکسی که همین چند دقیقه قبل گرفته شده بود.
جونگکوک آرام گفت:
ـ یعنی هنوز یکی داره ما رو نگاه میکنه...
تهیونگ گوشی را پایین آورد.
ـ نه.
همه به او نگاه کردند.
تهیونگ گفت:
ـ اون فقط نگاه نمیکنه.
مکث کرد.
ـ اون الان...
پشت سر ماست.
همه آرام برگشتند.
و در تاریکی...
صدای دست زدن شنیده شد.
تق... تق... تق...
صدای مردی آمد:
ـ بالاخره همهتون دوباره کنار هم جمع شدید.
آریانا با ترس زمزمه کرد:
ـ نه...
جونگکوک دستش را گرفت.
مرد از تاریکی بیرون آمد.
و آریانا با دیدنش فقط یک جمله گفت:
ـ تو نباید زنده باشی...
پایان پارت ۵۶...
#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
- ۱۸۸
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط