عشق فراموش نشدنی
عشق فراموش نشدنی
𝐎𝐧𝐞 𝐩𝐚𝐫𝐭::
ویو ا.ت::
داشتیم شام میخوردیم جو خیلی سنگین بود، بخاطر من چون همه ازم متنفرن چون از روز اول دردسر بودم بدون احساس به دنیا امدم و بخاطر من مادرم مرد...تنها کسی که دوستم داشت، برادرم بود تهیون البته پدرمم کمی دوستم داشت چون مادرم قبل از مرگش گفته تنها یادگاریش منم و اینکه باید ازم مراقبت کنه و اینکه خودشم یه حس هایی کم پدرانه ای داشت... بعد از مرگ مادرم همه جز تهیون منو مقصر میدونستن و برچسب هایی بهم میدادن، مثل طلسم شده یا شیطان بی عرضه و اینجور چیزا که چون حسی نداشتم نادیده شون گرفتم چند وقت بعد پدرم با بهترین دوست مادرم ازدواج کرد، که بهتره بگم اون به هرزه بود که از رابطه های قبلیش یه بچه داشت، به اسم کاترین خب هروقت پدرم از خونه میرفت همیشه کتکم میزد جلو پدرم با من مهربون بود ولی وقتی میرفت انقد کتکم میزد تا خون بالا بیارم یا بیهوش شم. بگذریم بهتره گذشته رو فراموش کنیم چون هرچی بود واسه گذشته بود.
پدر ا.ت:ا.ت
ا.ت:بله؟
پدر ا.ت:خاندان کیم رو که میشناسی؟همون شریکم
ا.ت:اره...بزرگترین مافیا توی کره...چطور؟
پدر ا.ت:باید...اه... باید با پسرشون ازدواج کنی...
ا.ت:چی؟!!! اما من نمیخوام!!!!
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
ببخشید میدونم گند زدم معذرت میخوام این چند وقت زیاد خالم خوب نیس ولی سعی میکنم خوبتر بنویسم 🪐🌑
𝐎𝐧𝐞 𝐩𝐚𝐫𝐭::
ویو ا.ت::
داشتیم شام میخوردیم جو خیلی سنگین بود، بخاطر من چون همه ازم متنفرن چون از روز اول دردسر بودم بدون احساس به دنیا امدم و بخاطر من مادرم مرد...تنها کسی که دوستم داشت، برادرم بود تهیون البته پدرمم کمی دوستم داشت چون مادرم قبل از مرگش گفته تنها یادگاریش منم و اینکه باید ازم مراقبت کنه و اینکه خودشم یه حس هایی کم پدرانه ای داشت... بعد از مرگ مادرم همه جز تهیون منو مقصر میدونستن و برچسب هایی بهم میدادن، مثل طلسم شده یا شیطان بی عرضه و اینجور چیزا که چون حسی نداشتم نادیده شون گرفتم چند وقت بعد پدرم با بهترین دوست مادرم ازدواج کرد، که بهتره بگم اون به هرزه بود که از رابطه های قبلیش یه بچه داشت، به اسم کاترین خب هروقت پدرم از خونه میرفت همیشه کتکم میزد جلو پدرم با من مهربون بود ولی وقتی میرفت انقد کتکم میزد تا خون بالا بیارم یا بیهوش شم. بگذریم بهتره گذشته رو فراموش کنیم چون هرچی بود واسه گذشته بود.
پدر ا.ت:ا.ت
ا.ت:بله؟
پدر ا.ت:خاندان کیم رو که میشناسی؟همون شریکم
ا.ت:اره...بزرگترین مافیا توی کره...چطور؟
پدر ا.ت:باید...اه... باید با پسرشون ازدواج کنی...
ا.ت:چی؟!!! اما من نمیخوام!!!!
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
ببخشید میدونم گند زدم معذرت میخوام این چند وقت زیاد خالم خوب نیس ولی سعی میکنم خوبتر بنویسم 🪐🌑
- ۱۸۰
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط