کم مونده بود گریه کنم پتو رو کشیدم روی خودم و توی خودم جمع ...
𝒫𝒶𝓇𝓉 ②③
+ کم مونده بود گریه کنم! پتو رو کشیدم روی خودم و توی خودم جمع شدم.... تقریبا نیم ساعتی میشد که یهو دستی دور کمرم حلقه شد و توی آغوش گرمی فرو رفتم.... کوک...
$ میدونم داری خودخوری میکنی ولی بهشون حق بده! دوستت دارن و نمیخوان آسیب ببینی... فردا جفتشون آشتی میکنن باهات... الانم بخواب صبح شده و استراحت نکردی... کلی هم کار داری فردا
+ کوک... خوشحالم اینجایی... چشمام رو بستم و با نوازش های کوک به خواب رفتم....
~حوالی هفت صبح بود که به خاطر درد قلبش بیدار شد... وقتی استرس زیادی رو تحمل میکرد اینجوری میشد... همه خوابیده بودن و عمارت همچنان سوت و کور بود.... آروم از تخت پایین اومد و به سراغ کیفش رفت... قرص کوچیکی رو که همیشه همراه خودش حمل میکرد رو توی دهان گذاشت و با آب خورد ... روی صندلی نشست و چشماشو بست تا کمی آرامش بگیره.... با برخورد گرمی دستی روی پیشونیش از جا پرید و با عطر آشنای یونگی مواجه شد.... ی.. یونگی
- قلبت درد میکنه؟
+ نه نه خوبم... تو کی بیدار شدی؟
- چند دقیقه ای میشه.... پاشو بریم فشارت رو بگیرم اگه پایین بود میریم بیمارستان
+ یاععععع چه خبره... خوبم چیزی نیست
-لجبازی؟ میدونی که ازش متنفرم پس حرف گوش کن بورام
+ عین جوجه اردک پشت سر یونگی راه اوفتادم و وقتی رفتیم توی اتاق خودش یه جعبه در اورد و بعد دستگاه فشار رو در اورد... با دیدن چهره یونگی قند تو دلم آب شد... موهای بهم ریخته و پریشونش جذابیتش رو صد برابر کرده بود .... با حس سفت شدن کش دستگاه نگاهم رو به دستگاه دوختم و گفتم « یونگی این خیلی سفت شده هاااا... الان میترکه
- دو دقیقه زبون به دهن بگیر بچه.... فشارت لب مرزه...
+ راستی ساعت چنده؟
- هفت و نیم
+ یا خدا دیرم شدهههههه... یونگی من لباس ندارم اینجاااا
- هر جا بخواهی بری خودم میرسونمت... بعدشم کارمند که نیستی... طراحی هاتم با خودمه پس مشکلی نیست
+ اما
+ میشه اینقدر لجباز نباشی؟
~دنبال پاسخ مناسبی برای پیچوندن یونگی بود که صدای از به گوش رسید.... کمی بعد مادر یونگی با خوش رویی وارد اتاق شد
مادر یونگی « اوه بچه ها اینجایین... دنبالتون میگشتم
- چیزی شده مادر؟
مادر یونگی « نه پسرم بچه ها رو بیدار کردم صبحانه اتون رو بخورید دیرتون نشه...
- الان میایم... بریم؟
+ اره.... دستم رو گرفت و رفتیم پایین.... شخصیت یونگی یه شخصیت خاص بود! میتونست خیلی بی توجه باشه و همزمان خیلی حساس... بچه ها پشت میز نشسته بودن و با اومدن ما همشون سلام کردن جز جیهوپ که سرد برخورد میکرد.... حرصم گرفته بود ... وقتی قهر میکرد هیچ جوره حریفش نبودم ... بی حوصله با غذام بازی میکردم
+ کم مونده بود گریه کنم! پتو رو کشیدم روی خودم و توی خودم جمع شدم.... تقریبا نیم ساعتی میشد که یهو دستی دور کمرم حلقه شد و توی آغوش گرمی فرو رفتم.... کوک...
$ میدونم داری خودخوری میکنی ولی بهشون حق بده! دوستت دارن و نمیخوان آسیب ببینی... فردا جفتشون آشتی میکنن باهات... الانم بخواب صبح شده و استراحت نکردی... کلی هم کار داری فردا
+ کوک... خوشحالم اینجایی... چشمام رو بستم و با نوازش های کوک به خواب رفتم....
~حوالی هفت صبح بود که به خاطر درد قلبش بیدار شد... وقتی استرس زیادی رو تحمل میکرد اینجوری میشد... همه خوابیده بودن و عمارت همچنان سوت و کور بود.... آروم از تخت پایین اومد و به سراغ کیفش رفت... قرص کوچیکی رو که همیشه همراه خودش حمل میکرد رو توی دهان گذاشت و با آب خورد ... روی صندلی نشست و چشماشو بست تا کمی آرامش بگیره.... با برخورد گرمی دستی روی پیشونیش از جا پرید و با عطر آشنای یونگی مواجه شد.... ی.. یونگی
- قلبت درد میکنه؟
+ نه نه خوبم... تو کی بیدار شدی؟
- چند دقیقه ای میشه.... پاشو بریم فشارت رو بگیرم اگه پایین بود میریم بیمارستان
+ یاععععع چه خبره... خوبم چیزی نیست
-لجبازی؟ میدونی که ازش متنفرم پس حرف گوش کن بورام
+ عین جوجه اردک پشت سر یونگی راه اوفتادم و وقتی رفتیم توی اتاق خودش یه جعبه در اورد و بعد دستگاه فشار رو در اورد... با دیدن چهره یونگی قند تو دلم آب شد... موهای بهم ریخته و پریشونش جذابیتش رو صد برابر کرده بود .... با حس سفت شدن کش دستگاه نگاهم رو به دستگاه دوختم و گفتم « یونگی این خیلی سفت شده هاااا... الان میترکه
- دو دقیقه زبون به دهن بگیر بچه.... فشارت لب مرزه...
+ راستی ساعت چنده؟
- هفت و نیم
+ یا خدا دیرم شدهههههه... یونگی من لباس ندارم اینجاااا
- هر جا بخواهی بری خودم میرسونمت... بعدشم کارمند که نیستی... طراحی هاتم با خودمه پس مشکلی نیست
+ اما
+ میشه اینقدر لجباز نباشی؟
~دنبال پاسخ مناسبی برای پیچوندن یونگی بود که صدای از به گوش رسید.... کمی بعد مادر یونگی با خوش رویی وارد اتاق شد
مادر یونگی « اوه بچه ها اینجایین... دنبالتون میگشتم
- چیزی شده مادر؟
مادر یونگی « نه پسرم بچه ها رو بیدار کردم صبحانه اتون رو بخورید دیرتون نشه...
- الان میایم... بریم؟
+ اره.... دستم رو گرفت و رفتیم پایین.... شخصیت یونگی یه شخصیت خاص بود! میتونست خیلی بی توجه باشه و همزمان خیلی حساس... بچه ها پشت میز نشسته بودن و با اومدن ما همشون سلام کردن جز جیهوپ که سرد برخورد میکرد.... حرصم گرفته بود ... وقتی قهر میکرد هیچ جوره حریفش نبودم ... بی حوصله با غذام بازی میکردم
- ۸۱۷
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط