𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥 [جنایتکار]
𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥 [جنایتکار]
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 𝟑
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟑𝟎
ا.ت لبخندی تلخ زد و با صدایی لرزان گفت..
ا.ت: فکر میکنی... اگه همه چیز فرق داشت... اگه اون... اگه اون میتونست اینجا باشه... چی میشد؟
تهیونگ دستش رو روی دست ا.ت گذاشت.
تهیونگ: ا.ت... مهم اینه که تو اینجایی. ما اینجاییم. و قلبی که تو سینه تو میتپه، حالا به زندگی ما امید میده و هر لحظه به ما یادآوری میکنه که اون فداکاری کرده. جونگکوک تو قلب تو، تو وجود پسرمون، و تو آرامشی که الان داریم، همیشه با ماست.
در همون لحظه، جونگ وو بهشون نزدیک شد. و به چشمای ا.ت نگاه کرد و لبخند زد.
جونگ وو: مامان... میتونی اون پتو رو به من بدی؟سردم شده..
ا.ت با لبخند پتو رو بهش داد.
جونگ وو به تهیونگ و ا.ت نگاه کرد..اون حالا میدونست که عشق واقعی حتی میتونه کینه رو هم از بین ببره...
اون دیگه مهره ای تو بازی هیچ کس نبود،اون تائه هیونگ هم نبود،اون جونگ وو بود.. پسر ا.ت و تهیونگ، برادر سوجین و سئوجون و کسی که توسط جونگکوک بزرگ شده، پسری که حالا باید آینده ی خودش رو میساخت.
______
بعد یه استراحت کوتاه،سوجین گیتارش رو که از قبل آماده کرده بود بیرون آورد..و شروع به نواختن آهنگای آشنا کرد و همه با هم شروع به خوندن کردن...صدای هماهنگ اونها نوای آرامش بخشی تو دشت ایجاد کرده بود.
تو این لحظات ساده، تموم درد و رنج گذشته برای لحظه ای به فراموشی سپرده شد.
______
هوا کم کم رو به تاریکی میرفت و ماه تو آسمون ظاهر میشد. اونها وسایلشون رو جمع کردن و به سمت ماشینها رفتن..
تهیونگ کمر ا.ت رو گرفت و بوسه ریزی به لبای ا.ت زد...
ا.ت به آرومی تو گوش تهیونگ زمزمه کرد...
ا.ت: دوستت دارم تهیونگ.. ممنونم برای همه چیز
تهیونگ ا.ت رو محکم تو آغوشش گرفت و گفت...
تهیونگ:منم دوست دارم ا.ت... برای همیشه...
داستان جنایتکار، داستانی از کینه،عشق و فداکاری بود.. از نابودی و بعد بازسازی..
هیچکس نمیتونست گذشته رو پاک کنه، اما اونها انتخاب کرده بودن که ازش درس بگیرن..
اونها یاد گرفته بودن که حقیقت هر چقدر هم که تلخ باشه ،میتونه راه رو برای التیام و شروعی دوباره باز کنه...خانواده ی اونها شاید متفاوت و با زخمهایی عمیق، اما حالا محکم و متحد بود.
و در هر لحظه از آرامش و خوشبختی شون، ضربان قلب ا.ت، یادآور عشقی بود که مرزهای جنون و فداکاری رو در هم شکسته بود؛ عشقی که در نهایت تونست زندگی ای جدید رو آغاز کنه..
این پایان داستان جنایتکار بود، پایانی که نه با نابودی،بلکه با امید و بازسازی یک خانواده به سرانجام رسید.
"عشق،تنها جنایتی بود که حتی یک جنایتکار هم نتوانست آن را انکار کند"
جئون جونگکوک ۲۳ آگوست 2025
~~~~~
خب، بالاخره تموم شد… میدونم عالی نبود، شرمنده...
دوست دارم نظرای شما رو هم بدونم🍀
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 𝟑
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟑𝟎
ا.ت لبخندی تلخ زد و با صدایی لرزان گفت..
ا.ت: فکر میکنی... اگه همه چیز فرق داشت... اگه اون... اگه اون میتونست اینجا باشه... چی میشد؟
تهیونگ دستش رو روی دست ا.ت گذاشت.
تهیونگ: ا.ت... مهم اینه که تو اینجایی. ما اینجاییم. و قلبی که تو سینه تو میتپه، حالا به زندگی ما امید میده و هر لحظه به ما یادآوری میکنه که اون فداکاری کرده. جونگکوک تو قلب تو، تو وجود پسرمون، و تو آرامشی که الان داریم، همیشه با ماست.
در همون لحظه، جونگ وو بهشون نزدیک شد. و به چشمای ا.ت نگاه کرد و لبخند زد.
جونگ وو: مامان... میتونی اون پتو رو به من بدی؟سردم شده..
ا.ت با لبخند پتو رو بهش داد.
جونگ وو به تهیونگ و ا.ت نگاه کرد..اون حالا میدونست که عشق واقعی حتی میتونه کینه رو هم از بین ببره...
اون دیگه مهره ای تو بازی هیچ کس نبود،اون تائه هیونگ هم نبود،اون جونگ وو بود.. پسر ا.ت و تهیونگ، برادر سوجین و سئوجون و کسی که توسط جونگکوک بزرگ شده، پسری که حالا باید آینده ی خودش رو میساخت.
______
بعد یه استراحت کوتاه،سوجین گیتارش رو که از قبل آماده کرده بود بیرون آورد..و شروع به نواختن آهنگای آشنا کرد و همه با هم شروع به خوندن کردن...صدای هماهنگ اونها نوای آرامش بخشی تو دشت ایجاد کرده بود.
تو این لحظات ساده، تموم درد و رنج گذشته برای لحظه ای به فراموشی سپرده شد.
______
هوا کم کم رو به تاریکی میرفت و ماه تو آسمون ظاهر میشد. اونها وسایلشون رو جمع کردن و به سمت ماشینها رفتن..
تهیونگ کمر ا.ت رو گرفت و بوسه ریزی به لبای ا.ت زد...
ا.ت به آرومی تو گوش تهیونگ زمزمه کرد...
ا.ت: دوستت دارم تهیونگ.. ممنونم برای همه چیز
تهیونگ ا.ت رو محکم تو آغوشش گرفت و گفت...
تهیونگ:منم دوست دارم ا.ت... برای همیشه...
داستان جنایتکار، داستانی از کینه،عشق و فداکاری بود.. از نابودی و بعد بازسازی..
هیچکس نمیتونست گذشته رو پاک کنه، اما اونها انتخاب کرده بودن که ازش درس بگیرن..
اونها یاد گرفته بودن که حقیقت هر چقدر هم که تلخ باشه ،میتونه راه رو برای التیام و شروعی دوباره باز کنه...خانواده ی اونها شاید متفاوت و با زخمهایی عمیق، اما حالا محکم و متحد بود.
و در هر لحظه از آرامش و خوشبختی شون، ضربان قلب ا.ت، یادآور عشقی بود که مرزهای جنون و فداکاری رو در هم شکسته بود؛ عشقی که در نهایت تونست زندگی ای جدید رو آغاز کنه..
این پایان داستان جنایتکار بود، پایانی که نه با نابودی،بلکه با امید و بازسازی یک خانواده به سرانجام رسید.
"عشق،تنها جنایتی بود که حتی یک جنایتکار هم نتوانست آن را انکار کند"
جئون جونگکوک ۲۳ آگوست 2025
~~~~~
خب، بالاخره تموم شد… میدونم عالی نبود، شرمنده...
دوست دارم نظرای شما رو هم بدونم🍀
- ۲۷.۸k
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط