Preventer of everything
Preventer of everything
---
یک روز بارانی، ات احساس کرد که حالش خوب نیست. او به شدت سرما خورده بود و تب داشت. احساس ضعف میکرد. به همین خاطر تصمیم گرفت به خانهی دوست پسرش، جونگکوک، برود. او میدانست که جونگکوک همیشه در کنار اوست و میتواند به او کمک کند.
وقتی ات به خانهی جونگکوک رسید، او در را باز کرد و با نگرانی به ات نگاه کرد. "وای، ات! تو خیلی مریض به نظر میرسی!" او به آرامی ات را به داخل خانه دعوت کرد و به او گفت: "بیا، روی کاناپه دراز بکش. من برات چای داغ میزنم."
ات با لبخندی ضعیف به جونگکوک نگاه کرد و گفت: "ممنون، جونگکوک. تو همیشه بهترین هستی." او روی کاناپه دراز کشید و جونگکوک به آشپزخانه رفت تا چای را آماده کند.
چند دقیقه بعد، جونگکوک با یک فنجان چای داغ و چند عدد بیسکویت به ات برگشت. او چای را به ات داد و گفت: "بخور، این بهت کمک میکنه." ات چای را نوشید و احساس کرد که کمی بهتر میشود.
جونگکوک کنار ات نشسته بود و با نگرانی به او نگاه میکرد. "چطور میتونی اینقدر زیبا باشی حتی وقتی مریضی؟" او با لبخند گفت. ات خندید و گفت: "فقط به خاطر توست که احساس بهتری دارم."
آنها ساعتها در کنار هم بودند. جونگکوک به ات داستانهای خندهدار میگفت و سعی میکرد او را بخنداند. ات با هر خندهاش احساس میکرد که حالش بهتر میشود. عشق و محبت جونگکوک به او، به او انرژی میداد.
وقتی شب شد، ات کمکم احساس خواب آلودگی کرد. جونگکوک متوجه شد و گفت: "بخواب، من اینجا هستم. هیچ چیزی نمیتواند بهت آسیب بزنه." او یک پتو روی ات انداخت و در کنار او نشست.
ات در حالی که چشمانش را میبست، گفت: "جونگکوک، تو بهترین دوست پسر دنیا هستی." و با این جمله خوابش برد.
جونگکوک در کنار او نشسته بود و به آرامی موهای ات را نوازش میکرد. او میدانست که عشقشان قویتر از هر بیماری و چالشی است. او به ات نگاه کرد و با خود گفت: "هرگز نمیگذارم تنها باشی."
چند روز بعد، ات خوب شد و دوباره به زندگی عادیاش برگشت. اما او هرگز فراموش نکرد که در آن روزهای سخت، جونگکوک چقدر در کنار او بود و چقدر عشقشان قویتر شده
پایان خیالات خدوشی:)
ممنون از چرت و پرتام حمایت کردین
Preventer of everythig:جلوگیرنده همه چی.
---
یک روز بارانی، ات احساس کرد که حالش خوب نیست. او به شدت سرما خورده بود و تب داشت. احساس ضعف میکرد. به همین خاطر تصمیم گرفت به خانهی دوست پسرش، جونگکوک، برود. او میدانست که جونگکوک همیشه در کنار اوست و میتواند به او کمک کند.
وقتی ات به خانهی جونگکوک رسید، او در را باز کرد و با نگرانی به ات نگاه کرد. "وای، ات! تو خیلی مریض به نظر میرسی!" او به آرامی ات را به داخل خانه دعوت کرد و به او گفت: "بیا، روی کاناپه دراز بکش. من برات چای داغ میزنم."
ات با لبخندی ضعیف به جونگکوک نگاه کرد و گفت: "ممنون، جونگکوک. تو همیشه بهترین هستی." او روی کاناپه دراز کشید و جونگکوک به آشپزخانه رفت تا چای را آماده کند.
چند دقیقه بعد، جونگکوک با یک فنجان چای داغ و چند عدد بیسکویت به ات برگشت. او چای را به ات داد و گفت: "بخور، این بهت کمک میکنه." ات چای را نوشید و احساس کرد که کمی بهتر میشود.
جونگکوک کنار ات نشسته بود و با نگرانی به او نگاه میکرد. "چطور میتونی اینقدر زیبا باشی حتی وقتی مریضی؟" او با لبخند گفت. ات خندید و گفت: "فقط به خاطر توست که احساس بهتری دارم."
آنها ساعتها در کنار هم بودند. جونگکوک به ات داستانهای خندهدار میگفت و سعی میکرد او را بخنداند. ات با هر خندهاش احساس میکرد که حالش بهتر میشود. عشق و محبت جونگکوک به او، به او انرژی میداد.
وقتی شب شد، ات کمکم احساس خواب آلودگی کرد. جونگکوک متوجه شد و گفت: "بخواب، من اینجا هستم. هیچ چیزی نمیتواند بهت آسیب بزنه." او یک پتو روی ات انداخت و در کنار او نشست.
ات در حالی که چشمانش را میبست، گفت: "جونگکوک، تو بهترین دوست پسر دنیا هستی." و با این جمله خوابش برد.
جونگکوک در کنار او نشسته بود و به آرامی موهای ات را نوازش میکرد. او میدانست که عشقشان قویتر از هر بیماری و چالشی است. او به ات نگاه کرد و با خود گفت: "هرگز نمیگذارم تنها باشی."
چند روز بعد، ات خوب شد و دوباره به زندگی عادیاش برگشت. اما او هرگز فراموش نکرد که در آن روزهای سخت، جونگکوک چقدر در کنار او بود و چقدر عشقشان قویتر شده
پایان خیالات خدوشی:)
ممنون از چرت و پرتام حمایت کردین
Preventer of everythig:جلوگیرنده همه چی.
- ۴.۴k
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط