لرزه بر جانم فتاد از چشم سحرامیز او
لرزه بر جانم فتاد از چشم سحرامیز او
وز نگاه گرم و لبخند فریب انگیز او
وادی عشق از گل شادی تهی باشد ولی
خار محنت روید از صحرای محنت خیز او
گردن افرازد حباب از خوپرستی ها ولی
از نسیمی نیست گردد مستی ناچیز او
مرغ شب با سایه مهتاب اگر سرخوش بود
من خوشم با سایه زلف خیال انگیز او
همچو مهمان عزیزی گر در آید بی خبر
گرم در دل می نشیند ناوک خونریز او
ساقیا فکر دگر کن بهر تسکین(رهی)
تا شود خالی دل از درد و غم لبریز او
وز نگاه گرم و لبخند فریب انگیز او
وادی عشق از گل شادی تهی باشد ولی
خار محنت روید از صحرای محنت خیز او
گردن افرازد حباب از خوپرستی ها ولی
از نسیمی نیست گردد مستی ناچیز او
مرغ شب با سایه مهتاب اگر سرخوش بود
من خوشم با سایه زلف خیال انگیز او
همچو مهمان عزیزی گر در آید بی خبر
گرم در دل می نشیند ناوک خونریز او
ساقیا فکر دگر کن بهر تسکین(رهی)
تا شود خالی دل از درد و غم لبریز او
- ۱.۷k
- ۱۵ آذر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط