امن ترین خطر
«امن ترین خطر »
𝐏𝐚𝐫𝐭 : 𝟐
𝐉𝐞𝐨𝐧 𝐫𝐨𝐬𝐡𝐚
آیلین هنوز چمدونش رو کامل باز نکرده بود که صدای در اومد.
سرش رو بلند کرد.
جونکوک بدون اینکه داخل بیاد، کنار در ایستاده بود.
«پایین بیا. شام آمادهست.»
آیلین آروم گفت:
«گرسنه نیستم.»
جونکوک چند ثانیه ساکت موند، بعد با همون لحن سرد گفت:
«من برای جواب منفی نیومدم.»
و رفت.
آیلین زیر لب غر زد ولی آخر مجبور شد پایین بره.
خونه زیادی بزرگ و ساکت بود. چند مرد کتمشکی اطراف عمارت بودن و وقتی آیلین رد میشد نگاهش میکردن. این بیشتر عصبیش میکرد.
وقتی وارد آشپزخونه شد، جونکوک پشت میز نشسته بود و به گوشیاش نگاه میکرد.
آیلین آروم نشست.
بینشون سکوت سنگینی بود.
بعد از چند دقیقه طاقت نیاورد:
«همیشه اینقدر سردی؟»
جونکوک بدون اینکه نگاهش کنه گفت:
«همیشه اینقدر سؤال میپرسی؟»
آیلین چشم غرهای رفت و قاشقش رو کنار گذاشت.
«منو آوردن اینجا بدون اینکه نظرم مهم باشه. حق دارم بپرسم.»
این بار جونکوک سرش رو بلند کرد.
نگاهش مستقیم روی صورت آیلین نشست.
«اگه اینجا نبودی، الان زنده نبودی.»
آیلین خواست جواب بده که صدای تیر از بیرون اومد.
از ترس از جاش پرید.
همزمان چند نفر با عجله وارد خونه شدن. یکی از مردها گفت:
«رئیس، دوتاشون فرار کردن.»
جونکوک فوری بلند شد. چهرهش توی یه ثانیه عوض شد؛ سردتر، خطرناکتر.
قبل از رفتن فقط به آیلین نگاه کرد:
«از اتاقت بیرون نیا.»
و بعد اسلحهش رو از روی میز برداشت و رفت.
آیلین خشکش زده بود.
اون تازه فهمیده بود جونگهو دقیقا اونو پیش چه آدمی گذاشته.
آیلین چند ثانیه مردد موند، بعد آروم گفت:
«باید ضدعفونیش کنی.»
جونکوک پوزخند کوتاهی زد.
«دکتر شدی؟»
«نه… ولی اگه عفونت کنه میمیری.»
جونکوک چند لحظه نگاهش کرد. بعد بدون حرف از کنارش رد شد و رفت سمت اتاق پایین.
آیلین هم پشت سرش رفت.
جونکوک روی مبل نشست و اسلحهش رو روی میز انداخت. آیلین با دیدن لکههای خون اخم کرد و جعبه کمکهای اولیه رو برداشت.
وقتی نزدیک شد، جونکوک دستش رو گرفت.
«نترسیدی؟»
آیلین گیج نگاهش کرد.
«از چی؟»
«از من.»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد آیلین خیلی آروم گفت:
«هنوز مطمئن نیستم باید بترسم یا نه.»
برای اولین بار گوشه لب جونکوک خیلی کم بالا رفت.
یه لبخند کوتاه و محو.
و همون باعث شد قلب آیلین عجیب بکوبه.
ببخشید اگه کم بود وقت نداشتم.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
𝐏𝐚𝐫𝐭 : 𝟐
𝐉𝐞𝐨𝐧 𝐫𝐨𝐬𝐡𝐚
آیلین هنوز چمدونش رو کامل باز نکرده بود که صدای در اومد.
سرش رو بلند کرد.
جونکوک بدون اینکه داخل بیاد، کنار در ایستاده بود.
«پایین بیا. شام آمادهست.»
آیلین آروم گفت:
«گرسنه نیستم.»
جونکوک چند ثانیه ساکت موند، بعد با همون لحن سرد گفت:
«من برای جواب منفی نیومدم.»
و رفت.
آیلین زیر لب غر زد ولی آخر مجبور شد پایین بره.
خونه زیادی بزرگ و ساکت بود. چند مرد کتمشکی اطراف عمارت بودن و وقتی آیلین رد میشد نگاهش میکردن. این بیشتر عصبیش میکرد.
وقتی وارد آشپزخونه شد، جونکوک پشت میز نشسته بود و به گوشیاش نگاه میکرد.
آیلین آروم نشست.
بینشون سکوت سنگینی بود.
بعد از چند دقیقه طاقت نیاورد:
«همیشه اینقدر سردی؟»
جونکوک بدون اینکه نگاهش کنه گفت:
«همیشه اینقدر سؤال میپرسی؟»
آیلین چشم غرهای رفت و قاشقش رو کنار گذاشت.
«منو آوردن اینجا بدون اینکه نظرم مهم باشه. حق دارم بپرسم.»
این بار جونکوک سرش رو بلند کرد.
نگاهش مستقیم روی صورت آیلین نشست.
«اگه اینجا نبودی، الان زنده نبودی.»
آیلین خواست جواب بده که صدای تیر از بیرون اومد.
از ترس از جاش پرید.
همزمان چند نفر با عجله وارد خونه شدن. یکی از مردها گفت:
«رئیس، دوتاشون فرار کردن.»
جونکوک فوری بلند شد. چهرهش توی یه ثانیه عوض شد؛ سردتر، خطرناکتر.
قبل از رفتن فقط به آیلین نگاه کرد:
«از اتاقت بیرون نیا.»
و بعد اسلحهش رو از روی میز برداشت و رفت.
آیلین خشکش زده بود.
اون تازه فهمیده بود جونگهو دقیقا اونو پیش چه آدمی گذاشته.
آیلین چند ثانیه مردد موند، بعد آروم گفت:
«باید ضدعفونیش کنی.»
جونکوک پوزخند کوتاهی زد.
«دکتر شدی؟»
«نه… ولی اگه عفونت کنه میمیری.»
جونکوک چند لحظه نگاهش کرد. بعد بدون حرف از کنارش رد شد و رفت سمت اتاق پایین.
آیلین هم پشت سرش رفت.
جونکوک روی مبل نشست و اسلحهش رو روی میز انداخت. آیلین با دیدن لکههای خون اخم کرد و جعبه کمکهای اولیه رو برداشت.
وقتی نزدیک شد، جونکوک دستش رو گرفت.
«نترسیدی؟»
آیلین گیج نگاهش کرد.
«از چی؟»
«از من.»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد آیلین خیلی آروم گفت:
«هنوز مطمئن نیستم باید بترسم یا نه.»
برای اولین بار گوشه لب جونکوک خیلی کم بالا رفت.
یه لبخند کوتاه و محو.
و همون باعث شد قلب آیلین عجیب بکوبه.
ببخشید اگه کم بود وقت نداشتم.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۶۵۴
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط