سایه
سایه
کاپل: جونگ کوک ، سویون
سبک؟ تک پارتی
( Rose )
_ "نه.. نه.. نه.. نه.."
با جیغ خفیفی از جایش بلند شد.
باز هم کابوس.
همان کابوس همیشگی.
کابوس رهایی. کابوس تنهایی.
دست های لرزانش را به سمت پارچ آب کنار تخت برد و مقداری از آن را سر کشید.
آنقدر خسته بود که حوصله نداشت در لیوان آب بنوشد.
دستش را روی قلبش گذاشت و سعی کرد ضربان نامنظمش را با نفس هایی عمیق کنترل کند.
دستش را روی پیشونی خیس عرقش کشید و به پنجره ی باز اتاق نگاه کرد.
صبح شده بود. نه به طور کامل ولی، آسمون روشن بود.
کلافه روتختی را کنار زد و به سمت کمد لباس هایش رفت.
فقط یه سویشرت ساده پوشید و حتی به خودش زحمت نداد شلوارک نازک ابریشمی اش رو عوض کنه.
از پله ها پایین رفت و نگاهی به عمارت غرق در سکوت انداخت.
آهی به سان زمزمه از میان لب هایش خارج شد.
عمارت سالیان درازی که بود که اینگونه در سکوت می گذراند.
سویون، جلوی تابلوی بزرگ که عکسی از پدر و مادرش را، در مدتی که در قید حیات بودن نشان میداد، ایستاد.
_ "پرجذبه..."
سرش رو تکون داد و از حیاط زد بیرون.
نگاه کردن به گل های داخل حیاط، فقط اشتباه بزرگش رو به اون یادآوری می کرد.
اشتباهی به نام عشق.
عشقی به نام جئون جونگ کوک.
_ "متنفرم که هنوز اسمت رو یادمه."
شروع به دویدن کرد.
در دید خدمتکاران دویدنش روتین پوستی برای شخص پولداری مثل او بود. در دیدگاه خودش، راهی برای رهایی از افکاری که به گذشته مربوط میشد.
درحالی که نفس نفس میزد، ایستاد.
دستش را روی قلبش گذاشت و نفس هایی عمیق و پی در پی کشید.
_ "خانوم جان؟"
برگشت و به سولهی نگاه کرد.
_ "اینقدر به خودتون سخت نگیرید. باور کنید اگه آقای کیم هم اینجا بود راضی نبود شما رو اینطور شکسته ببینه."
یک مشت حرف بیهوده.
سعی کرد درست مثل ۶ سال گذشته، فقط با تکون دادن سرش لبخندی به روی خدمتکار عمارتش بزنه.
روی نوک پا چرخید و تصمیم گرفت صدای گرسنه ی شکمش رو خفه کنه.
_ "خانوم...؟"
سولهی با تردید صدایش کرده بود.
_ "بله؟"
سولهی این پا و اون پا کرد. از گفتنش مطمئن نبود.
تردید در بیان جملات مهم، اکثر اوقات بدترین تاثیر رو داره.
چیزی که ممکنه باعث سال ها جدایی بشه...
_ "امشب.. گفتن که.. آقای هیون تشریف میارن.. برادرتون.."
سویون با شنیدن نام برادرش چنگی به موهایش زد و پوفی کشید.
_ "این گدا چی میگه این وسط!"
_ "خانم میخواین ردش کنم؟.."
_ "نه. بزار باشه. بعدا حسابم رو باهاش صاف میکنم."
_ "چشم خانوم جان."
سویون فقط سری تکون داد و به داخل عمارت برگشت.
شب، مهمانی بزرگی در عمارت کیم برگزار شده بود.
تمام مردان و زنان اشرافی داخل این مهمانی حضور داشتند.
همه به دنبال فرصتی، برای بالا بردن جایگاه شان بودند.
سویون با هیسول دست داد و در جواب به تعریف و تمجید هایش، فقط لبخندی برای حفظ ظاهر زد.
_ "از آخرین باری که دیدمت خیلی میگذره."
ماری بود. عمه بزرگ تر سویون.
_ "منم همینطور عمه جان."
_ "روز به روز زیباتر میشی. روز به روز بیشتر شبیه به مادرت..."
اوه، سویون چه جوابی میتوانست بدهد؟ او حتی مادرش را از نزدیک هم ندیده بود. فقط چندتا عکس مسخره که به روی دیوار قاب گرفته بودن.
_ "نظر لطفتونه."
کلمات به سختی از گلویش خارج شدند.
ماندن بیشتر در بین این جمع از مهمانان، فقط به ضرر خودش بود.
به سمت گروه دیگه ای از جمع خرپولان قدم برداشت.
_ "ببینید کی اینجاست! دختر شرور..."
سویون با شنیدن لقب همیشگی اش، لبخندی بر جای آورد. لبخندی که در پس آن، فریاد هایی از خستگی بود.
و برای اولین بار، تظاهری در کار نبود.
_ "دخترا!"
سویون خودش رو در آغوش جری انداخت.
_ "خوشحالم میبینم بلاخره سری به ما زدی!"
سویون مشتی بر کمر جری زد.
_ "دختره پررو."
_ "دختر شرور..."
ملیح خندیدند و به بقیه روی آوردند.
مدتی از میهمانی گذشته بود و حالا اکثر میهمانان مست بودند.
بوی کثیف کاری در عمارت آغاز شده بود.
سایه های بلند پیکری، بر زمین نقش انداخته بودند و صدای جیغ و فریاد عمارت کیم را درهم کشیده بود.
_ "اینجا.. چه خبره..؟..."
خون از کنار چشم جری چون جویباری به پایین میریخت. سویون، نگاه دردمندش را به تنها دوست عزیزش دوخت.
_ "هیچی نمیشه.. قول میدم جری.. فقط یکمی صبر کن.."
بعد هم به سمت نگهبان های عمارت رفت. اما پیش از اینکه با خشونت یقه ی نگهبان را بگیرد، تیغه ی تیز شمشیری روی گلویش قرار گرفت.
از گوشه ی چشم، صاحب شمشیر را برانداز کرد.
_ "پس بلاخره به هم رسیدیم؟ دوباره؟"
_ "دوباره؟.. هه.. انگار تو یادت رفته که همیشه توی قفس منی پروانه..."
_ "من پروانه ی تو نیستم!"
_ "هستی! همیشه پروانه ای هستی که اسیر من میشه."
سویون روبه او غرید: "خفه شو کوک!"
کاپل: جونگ کوک ، سویون
سبک؟ تک پارتی
( Rose )
_ "نه.. نه.. نه.. نه.."
با جیغ خفیفی از جایش بلند شد.
باز هم کابوس.
همان کابوس همیشگی.
کابوس رهایی. کابوس تنهایی.
دست های لرزانش را به سمت پارچ آب کنار تخت برد و مقداری از آن را سر کشید.
آنقدر خسته بود که حوصله نداشت در لیوان آب بنوشد.
دستش را روی قلبش گذاشت و سعی کرد ضربان نامنظمش را با نفس هایی عمیق کنترل کند.
دستش را روی پیشونی خیس عرقش کشید و به پنجره ی باز اتاق نگاه کرد.
صبح شده بود. نه به طور کامل ولی، آسمون روشن بود.
کلافه روتختی را کنار زد و به سمت کمد لباس هایش رفت.
فقط یه سویشرت ساده پوشید و حتی به خودش زحمت نداد شلوارک نازک ابریشمی اش رو عوض کنه.
از پله ها پایین رفت و نگاهی به عمارت غرق در سکوت انداخت.
آهی به سان زمزمه از میان لب هایش خارج شد.
عمارت سالیان درازی که بود که اینگونه در سکوت می گذراند.
سویون، جلوی تابلوی بزرگ که عکسی از پدر و مادرش را، در مدتی که در قید حیات بودن نشان میداد، ایستاد.
_ "پرجذبه..."
سرش رو تکون داد و از حیاط زد بیرون.
نگاه کردن به گل های داخل حیاط، فقط اشتباه بزرگش رو به اون یادآوری می کرد.
اشتباهی به نام عشق.
عشقی به نام جئون جونگ کوک.
_ "متنفرم که هنوز اسمت رو یادمه."
شروع به دویدن کرد.
در دید خدمتکاران دویدنش روتین پوستی برای شخص پولداری مثل او بود. در دیدگاه خودش، راهی برای رهایی از افکاری که به گذشته مربوط میشد.
درحالی که نفس نفس میزد، ایستاد.
دستش را روی قلبش گذاشت و نفس هایی عمیق و پی در پی کشید.
_ "خانوم جان؟"
برگشت و به سولهی نگاه کرد.
_ "اینقدر به خودتون سخت نگیرید. باور کنید اگه آقای کیم هم اینجا بود راضی نبود شما رو اینطور شکسته ببینه."
یک مشت حرف بیهوده.
سعی کرد درست مثل ۶ سال گذشته، فقط با تکون دادن سرش لبخندی به روی خدمتکار عمارتش بزنه.
روی نوک پا چرخید و تصمیم گرفت صدای گرسنه ی شکمش رو خفه کنه.
_ "خانوم...؟"
سولهی با تردید صدایش کرده بود.
_ "بله؟"
سولهی این پا و اون پا کرد. از گفتنش مطمئن نبود.
تردید در بیان جملات مهم، اکثر اوقات بدترین تاثیر رو داره.
چیزی که ممکنه باعث سال ها جدایی بشه...
_ "امشب.. گفتن که.. آقای هیون تشریف میارن.. برادرتون.."
سویون با شنیدن نام برادرش چنگی به موهایش زد و پوفی کشید.
_ "این گدا چی میگه این وسط!"
_ "خانم میخواین ردش کنم؟.."
_ "نه. بزار باشه. بعدا حسابم رو باهاش صاف میکنم."
_ "چشم خانوم جان."
سویون فقط سری تکون داد و به داخل عمارت برگشت.
شب، مهمانی بزرگی در عمارت کیم برگزار شده بود.
تمام مردان و زنان اشرافی داخل این مهمانی حضور داشتند.
همه به دنبال فرصتی، برای بالا بردن جایگاه شان بودند.
سویون با هیسول دست داد و در جواب به تعریف و تمجید هایش، فقط لبخندی برای حفظ ظاهر زد.
_ "از آخرین باری که دیدمت خیلی میگذره."
ماری بود. عمه بزرگ تر سویون.
_ "منم همینطور عمه جان."
_ "روز به روز زیباتر میشی. روز به روز بیشتر شبیه به مادرت..."
اوه، سویون چه جوابی میتوانست بدهد؟ او حتی مادرش را از نزدیک هم ندیده بود. فقط چندتا عکس مسخره که به روی دیوار قاب گرفته بودن.
_ "نظر لطفتونه."
کلمات به سختی از گلویش خارج شدند.
ماندن بیشتر در بین این جمع از مهمانان، فقط به ضرر خودش بود.
به سمت گروه دیگه ای از جمع خرپولان قدم برداشت.
_ "ببینید کی اینجاست! دختر شرور..."
سویون با شنیدن لقب همیشگی اش، لبخندی بر جای آورد. لبخندی که در پس آن، فریاد هایی از خستگی بود.
و برای اولین بار، تظاهری در کار نبود.
_ "دخترا!"
سویون خودش رو در آغوش جری انداخت.
_ "خوشحالم میبینم بلاخره سری به ما زدی!"
سویون مشتی بر کمر جری زد.
_ "دختره پررو."
_ "دختر شرور..."
ملیح خندیدند و به بقیه روی آوردند.
مدتی از میهمانی گذشته بود و حالا اکثر میهمانان مست بودند.
بوی کثیف کاری در عمارت آغاز شده بود.
سایه های بلند پیکری، بر زمین نقش انداخته بودند و صدای جیغ و فریاد عمارت کیم را درهم کشیده بود.
_ "اینجا.. چه خبره..؟..."
خون از کنار چشم جری چون جویباری به پایین میریخت. سویون، نگاه دردمندش را به تنها دوست عزیزش دوخت.
_ "هیچی نمیشه.. قول میدم جری.. فقط یکمی صبر کن.."
بعد هم به سمت نگهبان های عمارت رفت. اما پیش از اینکه با خشونت یقه ی نگهبان را بگیرد، تیغه ی تیز شمشیری روی گلویش قرار گرفت.
از گوشه ی چشم، صاحب شمشیر را برانداز کرد.
_ "پس بلاخره به هم رسیدیم؟ دوباره؟"
_ "دوباره؟.. هه.. انگار تو یادت رفته که همیشه توی قفس منی پروانه..."
_ "من پروانه ی تو نیستم!"
_ "هستی! همیشه پروانه ای هستی که اسیر من میشه."
سویون روبه او غرید: "خفه شو کوک!"
- ۱.۸k
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط