🎀🩷 پارت ۲۳ — ویو تهیونگ 🩷🎀
🎀🩷 پارت ۲۳ — ویو تهیونگ 🩷🎀
از خواب که بیدار شدم، سرم بهشدت درد میکرد.
چند لحظه همونطور روی تخت نشستم و چشمهام رو بستم. دیشب اصلاً خواب راحتی نداشتم. ذهنم مدام درگیر اتفاقات مهمونی و حرفهای بابا بود.
هر بار چشمهام رو میبستم، صحنههای دیشب دوباره توی ذهنم تکرار میشدن.
یه نفس عمیق کشیدم و دستم رو روی پیشونیم گذاشتم؛ انگار هرچی بیشتر سعی میکردم بهشون فکر نکنم، بیشتر توی ذهنم برمیگشتن.
بلند شدم، دوش گرفتم و بعد از آماده شدن رفتم پایین.
ته: سلام بابا.
بابا: سلام. دیروز چرا اینجوری بودی؟
ته: حالم خوب نبود.
بابا چند لحظه نگام کرد و بعد گفت:
بابا: راجع به اون نامزدی...
با عصبانیت حرفش رو قطع کردم.
🎀 ته: نگو! قبول نمیکنم.
بابا آروم سرشو تکون داد.
بابا: باشه.
صبحونهم رو خوردم و از خونه بیرون زدم.
تمام مسیر مدرسه، ذهنم درگیر بود.
یهدفعه فکری به ذهنم رسید.
ته: آت رو دعوت میکنم رستوران...
چند لحظه مکث کردم.
بعد یه لبخند کمرنگ گوشهی لبم نشست.
😏 ته: بعد میگم میتونه همراه بیاره. میخوام ببینم اون مرده رو میاره یا نه.
خودم از این فکری که کرده بودم خندهم گرفت.
اما ته دلم فقط یه چیز میخواستم...
𓆩♡𓆪 بفهمم اون مرد کیه.
୨୧ ───────── 🦋 ───────── ୨୧
🌸🦋 ویو آت 🦋🌸
از خواب بیدار شدم، رفتم حموم و بعد آماده شدم.
وقتی پایین رفتم، دایی منتظرم بود.
دایی: سلام خوشگلم، خوبی؟ بیا صبحونه.
آت: سلام دایی جونم، ممنون.
نشستم و صبحونه خوردم.
بعد دایی گفت:
دایی: آت، از امروز من میبرمت و میارمت.
با تعجب نگاش کردم.
آت: دایییی! من بچه نیستم.
دایی: چرا، هستی.
آت: نه!
دایی: آره.
آت: نه!
دایی: آره.
با خنده دستامو بالا بردم.
آت: باشه بابا! 😭😂
دایی خندید.
دایی: خب، بریم؟
آت: بریم.
୨୧ ───────── 🎀 ────────୨୧
ادامه دارد
۱۱ لایک
از خواب که بیدار شدم، سرم بهشدت درد میکرد.
چند لحظه همونطور روی تخت نشستم و چشمهام رو بستم. دیشب اصلاً خواب راحتی نداشتم. ذهنم مدام درگیر اتفاقات مهمونی و حرفهای بابا بود.
هر بار چشمهام رو میبستم، صحنههای دیشب دوباره توی ذهنم تکرار میشدن.
یه نفس عمیق کشیدم و دستم رو روی پیشونیم گذاشتم؛ انگار هرچی بیشتر سعی میکردم بهشون فکر نکنم، بیشتر توی ذهنم برمیگشتن.
بلند شدم، دوش گرفتم و بعد از آماده شدن رفتم پایین.
ته: سلام بابا.
بابا: سلام. دیروز چرا اینجوری بودی؟
ته: حالم خوب نبود.
بابا چند لحظه نگام کرد و بعد گفت:
بابا: راجع به اون نامزدی...
با عصبانیت حرفش رو قطع کردم.
🎀 ته: نگو! قبول نمیکنم.
بابا آروم سرشو تکون داد.
بابا: باشه.
صبحونهم رو خوردم و از خونه بیرون زدم.
تمام مسیر مدرسه، ذهنم درگیر بود.
یهدفعه فکری به ذهنم رسید.
ته: آت رو دعوت میکنم رستوران...
چند لحظه مکث کردم.
بعد یه لبخند کمرنگ گوشهی لبم نشست.
😏 ته: بعد میگم میتونه همراه بیاره. میخوام ببینم اون مرده رو میاره یا نه.
خودم از این فکری که کرده بودم خندهم گرفت.
اما ته دلم فقط یه چیز میخواستم...
𓆩♡𓆪 بفهمم اون مرد کیه.
୨୧ ───────── 🦋 ───────── ୨୧
🌸🦋 ویو آت 🦋🌸
از خواب بیدار شدم، رفتم حموم و بعد آماده شدم.
وقتی پایین رفتم، دایی منتظرم بود.
دایی: سلام خوشگلم، خوبی؟ بیا صبحونه.
آت: سلام دایی جونم، ممنون.
نشستم و صبحونه خوردم.
بعد دایی گفت:
دایی: آت، از امروز من میبرمت و میارمت.
با تعجب نگاش کردم.
آت: دایییی! من بچه نیستم.
دایی: چرا، هستی.
آت: نه!
دایی: آره.
آت: نه!
دایی: آره.
با خنده دستامو بالا بردم.
آت: باشه بابا! 😭😂
دایی خندید.
دایی: خب، بریم؟
آت: بریم.
୨୧ ───────── 🎀 ────────୨୧
ادامه دارد
۱۱ لایک
- ۴۸۳
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط