#just_doktor?_p.1

#just_doktor?_p.1

توی دنیا تنها دلخوشی سونگمین کوچولو مادر بزرگش بود
خب شاید بپرسید چرا؟
چون ...
سال ۲۰۰۰:
پرستار: تبریک میگم خانم کیم،شما صاحب یه پسر کوچولو شدین😊

ولی مادر سونگمین بهش اهمیت نداد

پرستار: خانم کیم؟ بیاین بگیرینش

مادر سونگمین: نمیخوامش

پرستار: چ.چی؟

مادر سونگمین: کفتم نمیخوامش اگر زیاد دلت براش میسوزه میتونی ببری بدیش به اون باباش و خونوادش!

پرستار: اما خانم کیم شما مادر این بچه‌این

مادر سونگمین: فک میکنی برام مهمه! من اینو نمیخوام! بدش به پدرش!
(قافیه زدم😅)

همون طور که داشت مقاومت میکرد تا سونگمین رو بغل نکنه،مادربزرگ سونگمین وارد اتاق شد

مادربزرگ: چیزی شده عروس قشنگم؟

ولی جوابی نگرفت
سونگمین یواش یواش شروع کرد به گریه کردن و گریه هاش تبدیل شد به جیغ هایی که کل طبقه رو گرفته بود
اما مادربزرگش با مهربونی اونو گرفت بغلش و شروع کرد به لالایی خوندن
یواش یواش سونگمین آروم شد
سال ها گذشت و سونگمین ۸ ساله شد یه شب عادی بود پدرش از سفر کاری برگشته بود،سر میز نشسته بودن که پدرش گفت:

پ.س¹: برات یه هدیه دارم سونگ
🐶: چی شده؟؟؟

پ.س¹: قراره یه خواهر کوچیک داشته باشی 😊

چنگال از دست سونگمین افتاد

🐶: چی!یه خواهر کوچیک! برای من! جدی! دارم داداش میشم!
(هعی سونگمین منم اولش خوشحال بودم دارم آبجی میشم بعد پشیمون شدم)

پدرش خندید ولی مادرش مثل همیشه داشت با نفرت به سونگمین نگاه میکرد
چند ماه گذشت،خواهر کوچیکترش یونا به دنیا اومد (یونا نویسنده به خودت نگیر کمبود نیم دارم🧑🏻‍🦯🧑🏻‍🦯🧑🏻‍🦯)
اون فکر میکرد شاید این فرشته کوچولو قراره نفرت مادرش نسبت به اونو کم کنه اما برعکس شد،مادرش دیگه اون عشق فیک که جلو اطرافیان به سونگمین داشت هم نشون نمیداد
با اینکه میدونست الان سونگمین تو سنیه که احتیاج به عشق مادر داره
یواش یواش پسر کوچولو شروع کرد به کم غذا خوردن،زیاد خوابیدن و آهنگ گوش دادن دیگه خیلی کم حرف میزد تو مدرسه سرش تو کتاب هاش بود،برعکس همسناش که تو حیاط توپ بازی میکردن
عصر ساعت ۱۷:
سونگمین الان ۱۰ سالش شده بود،داشت از مدرسه برمیگشت خونه کل راه داشت آهنگ زمزمه میکرد:
M–A–M–A B–O–Y mom's boy mom's boy....
یهو سکوت کرد خود به خود گفت:
ابله! مامان که دوسم نداره! ولی چرا....

رسید خونه خدمت کار درو براش باز کرد،بهش لبخند زد و سلام کرد سونگمینم متقابلاً همین کارو کرد
رفت سمت اتاقش،مامان سونگمین وسط اتاق کمر به دست منتظر بود

م. س: خببب جنابعالی بالاخره تشریف آورد! بمون همینجا! تا اون بابای نکبتت نیاد خونه حق نداری بیای بیرون!

سونگمین رو حل داد زمین و با لگد زد به شکمش رفت بیرون و در اتاق رو قفل کرد
ولی بدشانسی اونجا بود که پدرش یکی دو هفته دیگه قرار بود بیاد....


ادامه دارد ....
شرایط؟۱۰ لایک ۱۵ کامنت و ۵ بازنشر:)
خودایافس 👋🏻 😺
دیدگاه ها (۲۸)

Intertwined fate of two enemies-part 2

بچه ها این اوسیه منه شاید گوگولی بنظر برسه ولی داستان زندگیش...

در جست و جوی خاطرات پارت ۲۰

••دَرگیرِ عِشقِ تُو••برای آخرین بار خودش رو توی اینه نگاه کر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط