کابوس عشق فصل۳ پارت ۱۱
کابوس عشق فصل۳ پارت ۱۱
ادامه: شب شد
ویو جنی: خونه بودم هیچ کاری برای انجام دادن نداشتم. دلم برای سوزی تنگ شده بود. مامان و بابامم هی منو سرزنش میکردن. یهو گوشی زنگ خورد. برداشتم و جواب دادم: الو....بفرمایید........ج...جانی؟ ( با گریه) جانی برادره بزرگتره جنی بود و مهاجرت کرده بود.(تصویر دوم)
جانی: سلام خواهر! چطوری؟ جنی: خوبم ممنون باورم نمیشه که بلاخره بهم زنگ زدی. جانی: راستی فردا قراره بیام خونه. جنی با خوشحالیه: عالیههههه وایسا یعنی قراره اینجا زندگی کنی دیگه؟ جانی: نه راستش یه چند روز میمونم و بعدش میرم. جنی: نهههههههههه نمیشه اینجا بمونی؟ جانی: متاسفم الان باید قطع کنم راستی به مامان و بابا خبر بده فعلا.
ویو سوزی: با اون دست و پای بسته مجبور بودم روی زمین بخوابم. آخه این چه زندگیه برا من. یهو در باز شد. لوکی اومده بود و داشت بهم شیطانی نگاه میکرد. اومد سمتم و بهم نیشخنده زد ( تصویر سوم) بعد دست و پاهام رو باز کرد و گفت: غذا حاضره بیا عجله کن! بعدش رفت. بلاخره آزاد شدم و رفتم طبقه ی پایین و غذام رو خوردم و بعد برگشتم به اتاق خییلی خسته بودم. خوابم میومد. احساس کردم یکنفر پشتمه و انداختم روی تخت و بیهوش شدم بعد....
ادامه: شب شد
ویو جنی: خونه بودم هیچ کاری برای انجام دادن نداشتم. دلم برای سوزی تنگ شده بود. مامان و بابامم هی منو سرزنش میکردن. یهو گوشی زنگ خورد. برداشتم و جواب دادم: الو....بفرمایید........ج...جانی؟ ( با گریه) جانی برادره بزرگتره جنی بود و مهاجرت کرده بود.(تصویر دوم)
جانی: سلام خواهر! چطوری؟ جنی: خوبم ممنون باورم نمیشه که بلاخره بهم زنگ زدی. جانی: راستی فردا قراره بیام خونه. جنی با خوشحالیه: عالیههههه وایسا یعنی قراره اینجا زندگی کنی دیگه؟ جانی: نه راستش یه چند روز میمونم و بعدش میرم. جنی: نهههههههههه نمیشه اینجا بمونی؟ جانی: متاسفم الان باید قطع کنم راستی به مامان و بابا خبر بده فعلا.
ویو سوزی: با اون دست و پای بسته مجبور بودم روی زمین بخوابم. آخه این چه زندگیه برا من. یهو در باز شد. لوکی اومده بود و داشت بهم شیطانی نگاه میکرد. اومد سمتم و بهم نیشخنده زد ( تصویر سوم) بعد دست و پاهام رو باز کرد و گفت: غذا حاضره بیا عجله کن! بعدش رفت. بلاخره آزاد شدم و رفتم طبقه ی پایین و غذام رو خوردم و بعد برگشتم به اتاق خییلی خسته بودم. خوابم میومد. احساس کردم یکنفر پشتمه و انداختم روی تخت و بیهوش شدم بعد....
- ۱۱۱
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط