دقیقا!یه داستان بگم از اعتماد

دقیقا!یه داستان بگم از اعتماد
یه کوهنوردی میخاست یه قله را فتح کنه و از طرفی چون میخاست افتخار فتح بنام خودش باشه تصمیم گرفت تنها بره،حرکت کرد نزدیکای قله که بود هوا بد شد چیزی پیدا نبود که کوهنورد همینطور که طناب به دور کمرش پیچیده بود سقوط کرد،درحال سقوط بود که مرگ را جلوی چشاش میدید که طناب ایستاد و کوهنورد بین زمین و هوا گیر کرد،کوهنورد فریاد زد (که ای خدای بزرگ فقط شما میتونی منا نجاتم بدی کمکم کن) که از طرف آسمان صدایی بلند شد که میگفت (اگه میخای نجات پیدا کنی طنابت را پاره کن،،فردای انرور جسد کوهنوردی که یخ زده بود و فقط یک متر با زمین فاصله داشته بود پیدا میشه
دیدگاه ها (۱)

لایکش کن که عجب خریه،،،

چه نازه؟

شما موافقی؟

پند زندگی؟نظرتون چیه؟

★彡   Part 36 彡★ بلاخره از شر اون انباری خلاص شدم.به محض اینک...

بهار بدون تو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط