درخواستی یونگی

درخواستی یونگی
موضوع : اسلاید دوم

پارت اول


زمستان، سئول.
سکوتی سرد، مثل مرگ روی همه چیز نشسته بود.
برف مثل کفنِ سفید، خیابونا رو پوشونده بود. یونگی، با نگاهی خیره به پنجره، از پشت بخار شیشه، نور چراغ‌های مات خیابون رو دنبال می‌کرد.
ساعت از نیمه شب گذشته بود.

کنار میز چوبی، سیگار خاموشی میان انگشتان لرزونش جا خوش کرده بود.
صداها در ذهنش می‌چرخیدن.
صداهایی از دعوای اون شب، از گریه‌ها، از فریادها، و از اون یه جمله‌ی لعنتی که گفتنش نه فقط سوه‌جون، بلکه خودش رو هم نابود کرده بود:

«کاش اون موقع که مریض بودی، همون‌جا می‌مردی...»

همه چیز از همون شب شروع شد.
شبی که یونگی بعد از یه روز طولانی تو استودیو، خسته و بی‌حوصله به خونه برگشت و متوجه شد سوه‌جون، دوباره داروهاشو نخورده.
سوه‌جون، درگیر افسردگی بعد از بهبودی سرطان، ساعتها در اتاقش می‌نشست و زل می‌زد به دیوار.

اون شب یونگی داد زد.
سوه‌جون جیغ کشید.
هر دو خسته بودن.
خسته از بیماری، خسته از بی‌توجهی، خسته از عشق.

و اون حرف، آخرین ضربه بود.


---



بعد از رفتن سوه‌جون، زندگی یونگی معنای خودش رو از دست داد.
روزها تو اتاق تاریکش می‌نشست، نه موزیک می‌ساخت، نه با کسی حرف می‌زد. انگار اون جمله نه تنها دل سوه‌جون، بلکه تمام دنیای خودش رو هم شکسته بود.

او برای اولین بار از موسیقی متنفر شد.
پیانو تو گوشه‌ی خونه خاک خورد.
کاغذ نت‌ها، سفید موندن.
گوشی‌اش رو خاموش کرده بود، تماس‌ها رو جواب نمی‌داد، و حتی پروژه‌ی بزرگ همکاری با کمپانی ژاپنی رو رد کرد.

دوستاش بارها سر زدن.
هوسوک، نامجون، حتی جین که همیشه آروم بود، یه شب با فریاد گفت:

«تو فقط از خودت حرف می‌زنی! اون دختر جونشو برات گذاشت، تو چی کار کردی؟!»

اما یونگی ساکت موند.
چون هیچ جوابی نداشت.
چون می‌دونست مقصره.
چون شب‌ها با کابوس صدای سوه‌جون از خواب می‌پرید:

— «من رو خواستی بمیرم؟ باشه یونگی. حالا ببین بدون من چطوری زنده می‌مونی.»


---



پاییز بعد، در یه عصر ابری، صدای زنگ در خونه‌ی یونگی بلند شد.

وقتی درو باز کرد، دیدش.
سوه‌جون.
ایستاده بود، با موهایی کوتاه‌تر، نگاهی بی‌احساس، و دستی که هنوز لرزش زخم‌های قدیمی رو توی خودش داشت.

یونگی ناباورانه نگاهش کرد.
چشم‌هاش پر از اشک شد. اما قبل از این‌که چیزی بگه، سوه‌جون آروم گفت:

— «سلام.»

— «تو برگشتی؟»

— «نه برای آشتی. فقط برای جواب.»

و وارد خونه شد.
همون جایی که روزی گرم‌ترین خاطره‌هاشون ساخته شده بود، حالا سردترین میدان نبرد شده بود.


---



دیدارها شروع شد.
پر از تنش، پر از درد، پر از دیالوگ‌هایی که مثل تیغ، روح رو پاره می‌کرد.
یونگی التماس می‌کرد.
سوه‌جون سکوت می‌کرد.
یونگی گریه می‌کرد.
سوه‌جون می‌خندید، اما خنده‌ای تلخ، زخمی.


سوه‌جون شب‌ها گاهی می‌موند.
نه از روی علاقه. از روی کنجکاوی.
انگار می‌خواست ببینه یونگی چقدر شکسته و می‌دید.
هر شب.

— «فکر کردی با چند تا اشک تموم می‌شه؟ من اون شب مردم، یونگی. ولی بدبختی اینه که هنوز زنده‌ام.»

یونگی سرش رو پایین انداخت. گفت:

«من هنوز دو*ستت دارم.»

— «دو*ست داشتن تو؟ خطرناک‌تر از مردنه.»

ادامه دارد.....
دیدگاه ها (۰)

پارت دوم (اخر)یونگی سرش رو پایین انداخت. گفت: «من هنوز دو*ست...

درخواستی تهیونگ موضوع : اسلاید دوم پارت اولعنوان: سایه‌ای در...

ممنون جیمین خان قشنگ یاد گرفتم 😂😂😂

پارت سوم (اخر)"تو بردی. همه‌چیزو. اما هنوز... هنوزم عاشقتم. ...

#دوستی_اجباری#پارت_۱۸یونگی به طرز عجیبی جیمینو بغل کرد . جیم...

کاش صدای توپرواز می کرداز پیله ی حنجره ،می نشستروی شانه ی خس...

پارت15:در همون لحظه، صدای قدم های تئودر شنیده شد. در نیمه با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط