لبخند ممنوعه لئو — پارت ۳:
لبخند ممنوعه لئو — پارت ۳:
مهمانی کمکم شلوغتر شده بود.
صدای صحبت مهمانها در سالن میپیچید و کایلین با یورا مشغول بازی بود.
یونا کنار پنجره ایستاده بود و به باغ بزرگ عمارت نگاه میکرد.
صدای قدمهایی پشت سرش آمد.
برگشت.
لئو بود.
یونا کمی کنار رفت.
— شما هم از شلوغی خوشتون نمیاد؟
لئو چند ثانیه به باغ نگاه کرد.
— نه.
یونا لبخند کوچکی زد.
— منم همینطور.
سکوت کوتاهی بینشان افتاد.
یونا برای شکستن سکوت پرسید:
— شما چند سال انگلیس بودید؟
— 13 سال.
— خیلی زیاده...
— آره.
یونا به چهرهاش نگاه کرد.
— پس احتمالاً کره خیلی براتون تغییر کرده.
لئو نگاهش را به سمت او برگرداند.
— بیشتر از چیزی که فکر میکردم.
یونا لبخند زد.
— ولی خانوادهتون هنوز همون خانوادهان.
لئو برای لحظهای به داخل سالن نگاه کرد.
یورا در حال خندیدن بود و کایلین سعی میکرد یک اسباببازی را از دستش بگیرد.
— آره.
یونا گفت:
— خوشحالم که برگشتید.
لئو کمی متعجب شد.
— چرا؟
یونا شانهای بالا انداخت.
— نمیدونم. شاید چون خانوادهتون خوشحالن.
لئو چیزی نگفت.
اما برای اولین بار، حرفی که یک نفر درباره خانوادهاش زده بود، واقعاً برایش اهمیت داشت.
---
ناگهان صدای یکی از محافظها از داخل سالن بلند شد.
— آقای جئون!
لئو فوراً جدی شد.
محافظ به او نزدیک شد و آهسته گفت:
— یه مشکل پیش اومده.
لئو نگاهی کوتاه به یونا انداخت.
— همینجا بمون.
یونا با تعجب گفت:
— چی شده؟
لئو جواب نداد و همراه محافظ از سالن خارج شد.
چند دقیقه بعد، صدای بسته شدن در اتاق کار جیمی شنیده شد.
یونا از دور به آن سمت نگاه کرد.
رینا که متوجه کنجکاوی او شده بود، آرام گفت:
— بهتره زیاد درگیر کارهای لئو نشی.
یونا پرسید:
— چرا؟
رینا لحظهای مکث کرد.
— چون دنیای لئو با چیزی که فکر میکنی فرق داره.
یونا چیزی نگفت.
اما همان لحظه فهمید مردی که چند دقیقه قبل کنار پنجره ایستاده بود...
فقط یک مرد سرد و مرموز نیست.
پشت آن نگاه بیاحساس، دنیایی پنهان شده بود که یونا هنوز هیچ چیز از آن نمیدانست.
مهمانی کمکم شلوغتر شده بود.
صدای صحبت مهمانها در سالن میپیچید و کایلین با یورا مشغول بازی بود.
یونا کنار پنجره ایستاده بود و به باغ بزرگ عمارت نگاه میکرد.
صدای قدمهایی پشت سرش آمد.
برگشت.
لئو بود.
یونا کمی کنار رفت.
— شما هم از شلوغی خوشتون نمیاد؟
لئو چند ثانیه به باغ نگاه کرد.
— نه.
یونا لبخند کوچکی زد.
— منم همینطور.
سکوت کوتاهی بینشان افتاد.
یونا برای شکستن سکوت پرسید:
— شما چند سال انگلیس بودید؟
— 13 سال.
— خیلی زیاده...
— آره.
یونا به چهرهاش نگاه کرد.
— پس احتمالاً کره خیلی براتون تغییر کرده.
لئو نگاهش را به سمت او برگرداند.
— بیشتر از چیزی که فکر میکردم.
یونا لبخند زد.
— ولی خانوادهتون هنوز همون خانوادهان.
لئو برای لحظهای به داخل سالن نگاه کرد.
یورا در حال خندیدن بود و کایلین سعی میکرد یک اسباببازی را از دستش بگیرد.
— آره.
یونا گفت:
— خوشحالم که برگشتید.
لئو کمی متعجب شد.
— چرا؟
یونا شانهای بالا انداخت.
— نمیدونم. شاید چون خانوادهتون خوشحالن.
لئو چیزی نگفت.
اما برای اولین بار، حرفی که یک نفر درباره خانوادهاش زده بود، واقعاً برایش اهمیت داشت.
---
ناگهان صدای یکی از محافظها از داخل سالن بلند شد.
— آقای جئون!
لئو فوراً جدی شد.
محافظ به او نزدیک شد و آهسته گفت:
— یه مشکل پیش اومده.
لئو نگاهی کوتاه به یونا انداخت.
— همینجا بمون.
یونا با تعجب گفت:
— چی شده؟
لئو جواب نداد و همراه محافظ از سالن خارج شد.
چند دقیقه بعد، صدای بسته شدن در اتاق کار جیمی شنیده شد.
یونا از دور به آن سمت نگاه کرد.
رینا که متوجه کنجکاوی او شده بود، آرام گفت:
— بهتره زیاد درگیر کارهای لئو نشی.
یونا پرسید:
— چرا؟
رینا لحظهای مکث کرد.
— چون دنیای لئو با چیزی که فکر میکنی فرق داره.
یونا چیزی نگفت.
اما همان لحظه فهمید مردی که چند دقیقه قبل کنار پنجره ایستاده بود...
فقط یک مرد سرد و مرموز نیست.
پشت آن نگاه بیاحساس، دنیایی پنهان شده بود که یونا هنوز هیچ چیز از آن نمیدانست.
- ۶۰۶
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط