خنده بر لب داشت و غمی در چشمانش میرقصید انگار که شادی و

خنده بر لب داشت و غمی در چشمانش می‌رقصید، انگار که شادی و غم در نگاهش هم‌بازی شده بودند.
دیدگاه ها (۰)

«ما میگویم محوَش شدیم ولی شاعر میگوید‌:سوزشِ چشم من از لذتِ ...

شعر خواندم که تو از سر خود اندازم توخودت شعر شدی درسرمن افتا...

گفتی نظر خطاست، تو دل می بری رواست؟

" «او می‌گوید باران را دوست دارد ، اما چترش را باز میکند.او ...

به حالش افسوس میخوردم او جوان بود پر شور بود چشمان براقی داش...

اشک در چشمان من طوفان غم دارد به دلخنده بر لب می زنم تا کس ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط