+why me?
+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.63⭐
(از زبون نویسنده)
ماشین با سرعت وحشتناکی تو جاده بارونی حرکت میکرد. جونگ کوک ا.ت رو محکم تو بغل گرفته بود و هر چند ثانیه به صورت رنگپریدهش نگاه میکرد. ا.ت چشماشو بسته بود ولی کاملاً هوشیار بود. بدنش هنوز از ترس میلرزید.
جونگ کوک آروم موهاشو نوازش کرد، ولی ا.ت یهو بدنش سفت شد و سعی کرد خودشو عقب بکشه.
(صدای ضعیف و پر از ترس)
+ ولِم کن... لطفاً ولِم کن...
جونگ کوک دستشو عقب کشید ولی ولش نکرد. فقط بغلش رو شلتر کرد.
(با صدای گرفته)
- ا.ت... من اینجام. دیگه تموم شد. دیگه نمیذارم کسی بهت دست بزنه.
از پشت ماشین، صدای آسا اومد که با عصبانیت حرف میزد:
آسا: کوک، سه تا ماشین دنبالمونن! دارن نزدیک میشن!
جونگ کوک فوری چرخید و از پنجره عقب نگاه کرد. سه تا ماشین مشکی با سرعت دنبالشون بودن. یهو تیراندازی شروع شد. گلوله به شیشه عقب خورد و ترک انداخت.
جونگ کوک ا.ت رو محکمتر به خودش چسبوند و سرشو پایین نگه داشت.
(غرید)
- سرتو پایین نگه دار!
جیمین که پشت فرمون بود، ماشین رو با مهارت چرخوند و سرعتشو بیشتر کرد. تیراندازی شدیدتر شد. یه گلوله به لاستیک عقب خورد و ماشین یه لحظه کنترلشو از دست داد.
ا.ت جیغ بلندی کشید و تو بغل جونگ کوک جمع شد.
(وحشتزده)
+ میمیرم... این بار واقعاً میمیرم...
جونگ کوک پیشونیشو بوسید و با صدای خشن ولی مطمئن گفت:
(محکم)
- نمیمیری. تا وقتی من زندهام، هیچکس نمیتونه بهت دست بزنه.
آسا اسلحهشو از پنجره بیرون کرد و شروع کرد به تیراندازی به ماشینهای عقبی.
آسا: گاز بده جیمین! یکیشون خیلی نزدیکه!
یهو یه انفجار کوچیک پشت سرشون اتفاق افتاد. یکی از ماشینهای تعقیبکننده منحرف شد(منظور جهتش عوض شد😁) و به گاردریل خورد.
جونگ کوک ا.ت رو هنوز محکم بغل کرده بود و زیر لب زمزمه میکرد:
- من دیگه نمیذارم چیزی بشه برات... قول میدم...
ماشین با لاستیک پنچر و سرعت بالا تو جاده بارونی فرار میکرد، در حالی که تیراندازی هنوز ادامه داشت و همه در خطر مرگ بودن.
ا.ت فقط تو بغل جونگ کوک میلرزید و تو دلش فکر میکرد:
"این جهنم هیچوقت تموم نمیشه..."........
ادامه دارد.........
-I shouldn't fall in love with you
p.63⭐
(از زبون نویسنده)
ماشین با سرعت وحشتناکی تو جاده بارونی حرکت میکرد. جونگ کوک ا.ت رو محکم تو بغل گرفته بود و هر چند ثانیه به صورت رنگپریدهش نگاه میکرد. ا.ت چشماشو بسته بود ولی کاملاً هوشیار بود. بدنش هنوز از ترس میلرزید.
جونگ کوک آروم موهاشو نوازش کرد، ولی ا.ت یهو بدنش سفت شد و سعی کرد خودشو عقب بکشه.
(صدای ضعیف و پر از ترس)
+ ولِم کن... لطفاً ولِم کن...
جونگ کوک دستشو عقب کشید ولی ولش نکرد. فقط بغلش رو شلتر کرد.
(با صدای گرفته)
- ا.ت... من اینجام. دیگه تموم شد. دیگه نمیذارم کسی بهت دست بزنه.
از پشت ماشین، صدای آسا اومد که با عصبانیت حرف میزد:
آسا: کوک، سه تا ماشین دنبالمونن! دارن نزدیک میشن!
جونگ کوک فوری چرخید و از پنجره عقب نگاه کرد. سه تا ماشین مشکی با سرعت دنبالشون بودن. یهو تیراندازی شروع شد. گلوله به شیشه عقب خورد و ترک انداخت.
جونگ کوک ا.ت رو محکمتر به خودش چسبوند و سرشو پایین نگه داشت.
(غرید)
- سرتو پایین نگه دار!
جیمین که پشت فرمون بود، ماشین رو با مهارت چرخوند و سرعتشو بیشتر کرد. تیراندازی شدیدتر شد. یه گلوله به لاستیک عقب خورد و ماشین یه لحظه کنترلشو از دست داد.
ا.ت جیغ بلندی کشید و تو بغل جونگ کوک جمع شد.
(وحشتزده)
+ میمیرم... این بار واقعاً میمیرم...
جونگ کوک پیشونیشو بوسید و با صدای خشن ولی مطمئن گفت:
(محکم)
- نمیمیری. تا وقتی من زندهام، هیچکس نمیتونه بهت دست بزنه.
آسا اسلحهشو از پنجره بیرون کرد و شروع کرد به تیراندازی به ماشینهای عقبی.
آسا: گاز بده جیمین! یکیشون خیلی نزدیکه!
یهو یه انفجار کوچیک پشت سرشون اتفاق افتاد. یکی از ماشینهای تعقیبکننده منحرف شد(منظور جهتش عوض شد😁) و به گاردریل خورد.
جونگ کوک ا.ت رو هنوز محکم بغل کرده بود و زیر لب زمزمه میکرد:
- من دیگه نمیذارم چیزی بشه برات... قول میدم...
ماشین با لاستیک پنچر و سرعت بالا تو جاده بارونی فرار میکرد، در حالی که تیراندازی هنوز ادامه داشت و همه در خطر مرگ بودن.
ا.ت فقط تو بغل جونگ کوک میلرزید و تو دلش فکر میکرد:
"این جهنم هیچوقت تموم نمیشه..."........
ادامه دارد.........
- ۵۷۷
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط