خواب دیدم زنی کولی شبی فالم گرفت

خواب دیدم زنی کولی شبی فالم گرفت
خط دستم خواند و او این بار هم حالم گرفت

از جدایی خسته بودم حرف از تقدیر زد
بغض من بشکست و گریم سیل شد عالم گرفت

در هوایت چون قناری پر کشیدم لحظه ای
قسمت اما چون عقابی چرخ زد بالم گرفت

پیش رو کاغذ گشودم تا دم از شعری زنم
چون ردیفی مشکل آمد این وسط لالم گرفت

وزن سنگین ، قافیه مشکل ولی غم بی کران
شعر هم طاقت نبودش ناگهان اینجا شکست

تا جهان بودی چنین ویرانه دل شهری نبود
خنجرت تاریخ قلبم را چو توماری ببست

ای وسط من ماندم و کولی که حالم را گرفت
خسته از کابوس آنشب داغ کردم پشت دست

امشب اما آمدم میخانه تا نزدیک صبح
ساقیا پیمانه پر کن تا شوم من مست مست
دیدگاه ها (۲)

این روزهاتمام دلخوشی ام ....لمس نگاه توازدور است ....

میگن دخترا این روزا اصن به پسرا اعتماد ندارن.میگن دخترای امر...

اگر دوست داشتن ِ تو را فریاد بزنم تاب نمی آورد این کوه ِ مقا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط