ابروانت را شبیه تیغ خنجر کرده ای

ابروانت را شبیه تیغ خنجر کرده ای
گیسوانت را به روی شانه لنگر کرده ای

اندکی بالا زده ابروی چپ از سمت راست
جنگ بین ابروان را نا برابر کرده ای

خال مشکی،چال گونه،وای از این سیمای تو
شال خود را مثل سلطان زاده ها سر کرده ای

عطر گلهای بهشتی لای گیسوهای تو
کوچه را با زلف خود به به معطر کرده ای

هر کجا پا می گذاری ، کفر مطلق می بری
مومنان را اینچنین مرتد و کافر کرده ای

اختران را در میان چشم توجا کرده اند
با نگاهت چشم آهو را مکدر کرده ای

می خرامی همچو آهو در میان شیرها
باچنین افسونگری گویاکه محشرکرده ای

قصه های لیلی و تهمینه و شیرین و مهر
کل این افسانه ها،در خود مصور کرده ای
دیدگاه ها (۴)

باز در رویای خود معشوقه ام را ساختممثل نقاشی به رنگ آمیزی اش...

من بهایی بیشتر از سوختن پرداختماز جهانی دل بریدم با تو امّا ...

قلمم قهر نکن قول که از غُصه نگم چند کلامی بگویم دگر ...

ﻋﺎﺷﻘﯽ ﻫﺎﻣﯿﮑﻨﺪ دل،ﮔﺮﭼﻪ ﻣﯿﺪاﻧﺪ ﮐﻪ ﻏﻢﻟﺤﻈﻪ ﻟﺤﻈﻪ ازبراﯾﺶ ﻧﻮﺣﻪ ﺧﻮا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط