سناریو ساسونارو

سناریو ساسونارو

# 🩸 **ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک** ☀️
فصل دو ادامه ی قسمت قبل...

## 🏠 خانه‌ای که بوی زندگی می‌داد

ناروتو وارد شد.

و اولین چیزی که حس کرد…

گرما بود.

نه گرمای مشعل‌های سنگی قصر.
نه گرمای خون.
نه گرمای شعله‌های سبز جادویی.

گرمای ساده‌ی یک خانه‌ی انسانی.

بوی غذا.
بوی شوینده.
بوی چوب و پارکت.

دیوارهای روشن.
عکس‌های خانوادگی روی قاب‌ها.
یک تلویزیون خاموش.
پتو روی دسته‌ی مبل.

هیچ سایه‌ای خزنده نبود.
هیچ سقف بلندی که صدا را ببلعد نبود.
هیچ پنجره‌ی عظیم رو به مه نبود.

همه‌چیز… کوچک‌تر بود.
اما زنده‌تر.

او چکمه‌هایش را درآورد.
صدای افتادنشان روی زمین، خیلی عادی بود.
نه مثل صدای قدم‌هایش روی سنگ‌های سرد قصر.

ساکورا با دقت بیشتری نگاهش کرد.

و اخمش عمیق‌تر شد.

«ناروتو… اینا زخمِ معمولی نیستن…»

---

## 🩹 رگبار سوالات🧰

ناروتو روی مبل نشست.

و طوفان شروع شد.

ساکورا در حالی که جعبه کمک‌های اولیه را آورد، گفت:

«الان چرا اینجوری زخمی شدی؟
کجا بودی؟
نزدیک دو ماهه کسی ازت خبر نداره!
گوشیت خاموش!
خونه‌ت خالی!
مدرسه گفتن غیبت طولانی!
این لباسا برای چیه؟!
کسی دزدیده بودت؟
گیر باند خلافکاری افتاده بودی؟
یا مافیا؟
یا قاچاقچی؟
یا تو دعواهای خیابونی رفتی وسط؟
یا… یا حافظه‌ت رو از دست داده بودی؟!
یا فرقه‌ی عجیب‌غریب رفته بودی؟!
یا چیییییی؟!»

همزمان بتادین می‌زد.

ناروتو از سوزش صورتش جمع شد.

«آیییییی ساکورا آروم‌تررر!»

بیشگونش گرفت.

«ساکت باش! حقته!»

و دوباره پانسمان کرد.

ناروتو چیزی نمی‌گفت.

فقط نگاهش می‌کرد.

با لبخند کوچکی که گوشه‌ی لبش بود.

او داشت لذت می‌برد.

از غر زدنش.
از عصبانیتش.
از بودنش.

از اینکه یکی هنوز برایش این‌قدر نگران است.

اما پشت آن لبخند…

فکر می‌کرد.

فردا صبح.

باید دروغ بگوید.

بگوید دایی‌اش را پیدا کرده.
بگوید قرار است از شهر برود.
بگوید همه‌چیز تمام شده.

و بعد…

برگردد.

به قصر.

به شب.

به ماهش.

---

او در فکر فرو رفته بود که ناگهان—

ساکورا دوباره خم شد و بغلش کرد.

محکم‌تر از قبل.

«چرا جوابمو نمی‌دی شیرین‌عقل؟
حالت خوبه؟»

ناروتو مکث کرد.

دست‌هایش را دورش حلقه کرد.

و برای لحظه‌ای، فقط نفس کشید.

«خوبم… مرسی ساکورا-چان…
ولی فعلاً… خیلی خسته‌ام و…»

کلماتش آرام شد.

سرش کمی روی شانه‌ی ساکورا افتاد.

نه بیهوش.

فقط…

خسته.

از دو دنیا.

از دو زندگی.

از دو قلبی که نمی‌دانست کدام را باید انتخاب کند.

و بیرون از خانه…

ماه،
توی دنیای انسان ها در آسمان می‌درخشید...🌙☀️
دیدگاه ها (۱۱)

درسا حتا با وازلین هم نمیره تو جونمم نمیگیره پارت بدمممممممم...

سناریو ساسونارو# 🩸 **ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک** ☀️ ...

سناریو ساسونارو # 🩸 **ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک** ☀️ ...

سناریو ساسونارو# 🩸 **ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک** ☀️ ...

خانه های قدیمی دوست داشتنی تر بودچایی همیشه دم بودروی سماورت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط