عشق جاودانه پارت اخر

عشق جاودانه پارت اخر
πππππππππππππππππππππππππππππππ

---
در حالی که در آغوش جیمین بودم و آرامش تمام وجودم را گرفته بود، ناگهان یک فکر زیبا و لبریز از عشق از ذهنم گذشت. انگار تمام خستگی‌ها و آن درگیریِ عصبی با منشی، با تصور آینده‌ای که در انتظارمان بود، دود شد و رفت. بدون اینکه دقت کنم، با لحنی که از سر رضایت و عشق لبریز بود، زیر لب گفتم:

«خب، من واقعاً خوشحالم که همچین شوهری دارم... تو که خودت هم خیلی دوست داری بچمون رو...»

ناگهان انگار جادو از سرم پرید. با شنیدن کلمه‌ی آخر، قلبم برای لحظه‌ای ایستاد. انگار تمام دنیا در یک ثانیه از حرکت ایستاد. چشمانم گشاد شد و با وحشت به جیمین نگاه کردم که هنوز داشت با لبخند به من خیره می‌شد.

با صدایی که از شدت دستپاچگی می‌لرزید، گفتم: «ای وای! گفتم...!»

سکوت سنگینی اتاق را فرا گرفت. جیمین که تا آن لحظه در حال لبخند زدن بود، خشکش زد. نگاهش از چشمان من به شکمم، و دوباره به چشمان من رفت. انگار مغزش سعی می‌کرد این کلمات را پردازش کند. او چند ثانیه فقط به من خیره ماند، مثل کسی که چیزی را شنیده باشد اما هنوز باورش نشده باشد.

ناگهان، جیمین با چشمانی که از تعجب و هیجان گرد شده بود، و با صدایی که از شدت شوک می‌لرزید، زمزمه کرد:

«ب... بچه؟ جیسو... یعنی... تو حامله‌ای؟!»

او با دست‌های لرزان، گونه‌های من را گرفت. نگاهش از حالت شوک، به یک حالت بی‌انتها از عشق و درخشش تبدیل شد. قبل از اینکه بتوانم چیزی بگویم یا حتی توضیح بدهم که چطور این موضوع را فهمیده‌ام، جیمین با هیجانی که در چشمانش موج می‌زد، مرا به سمت خودش کشید و با صدایی که بغضِ شادی در آن موج می‌زد، گفت:

«جیسو! یعنی واقعاً؟ یعنی ما داریم پدر و مادر می‌شیم؟»

او مرا محکم در آغوش گرفت، اما این بار با احتیاطی عجیب، انگار می‌ترسید با فشار زیاد، این معجزه‌ی کوچک را از بین ببرد. من در آغوش او، در حالی که اشک‌های شوق از چشمانم جاری بود، فقط می‌توانستم سر تکان دهم.

جیمین سرش را در گودی گردنم فرو برد و با صدایی که از خوشحالی می‌لرزید، زمزمه کرد: «این بهترین خبر زندگی منه... بهترین خبرِ تمام عمرم... من عاشقتم، جیسو. عاشق تو و این کوچولوی جدید!»

آن روز، در آن اتاق مدیریت، تمام خشم‌ها، درگیری‌ها و کینه ها رنگ باخت و فقط عشق و هیجانِ یک زندگی جدید، تمام فضا را پر کرد.

بعد از ۹ ماه جیمین و جیسو صاحب یه دختر بچه کیوت و ناز شدن و به خوبی خوشی زندگی کردن

داستان ما به سر رسید ادمین به خونش نرسید😐
بچه‌ها این یه فیک درخواستی بود چون خودم خوشم اومد یه شبه تمومش کردم و براتون گذاشتم😅😂
---
دیدگاه ها (۰)

این پیج فالو بشه تا براتون پارت جدید اتفاق چوسان رو بزارم♥︎

بچه‌ها ادامه اتفاق چوسان رو بزارم؟ یا دیگه ادامه ندم؟

عشق جاودانه 𝑝𝑎𝑟𝑡 3××××××××××××××××××××××××××××××××××بسیا...

بقیه پارت ۲من در آغوشش کمی آرام شدم و با خنده‌ای کوتاه که از...

*birthday night*

چــنـد پـارتیـ؟! زجـر آور part:1سکوت فضا را پر کرده بود، سرم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط