یک روز برای اجرا رفتیم با اتوبوس پسرا تا بریم پیش کتاب خ
یک روز برای اجرا رفتیم با اتوبوس پسرا تا بریم پیش کتاب خونه مرکزی بعد تا اونجا شوخی گردیم خندیدیم و بعد اجرا کردن بعد دانیال حضرت عباس پوشیده بود بعد بچه کوچیکا داشتن باهاش عکس،گرفتن بعد گفتم دانیال ببین چقدر خوبی همه مخوان باهات عکس بگین بعد
بعد دانیال گفت چی فکر کردی محدثه خانم بعد یه دختره روی دانیال کراشه دانیال این گفتم یتوری نگام میکرد پشامای دانیال من مهدیه با دختر دایم باهم خب دانیل کی دانیال یکی از دوستان خانواده گیمونه که با هاش ۳ سال دوستیم بعد نزدیک بود به دختره بگم ما باهاش ۳ ساله دوستیم اگه میخواستم باهش رل بزن تا الان زده بودم
بعد دانیال گفت چی فکر کردی محدثه خانم بعد یه دختره روی دانیال کراشه دانیال این گفتم یتوری نگام میکرد پشامای دانیال من مهدیه با دختر دایم باهم خب دانیل کی دانیال یکی از دوستان خانواده گیمونه که با هاش ۳ سال دوستیم بعد نزدیک بود به دختره بگم ما باهاش ۳ ساله دوستیم اگه میخواستم باهش رل بزن تا الان زده بودم
- ۱۲۲
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط