سایه‌های کلاغ

سایه‌های کلاغ

پارت سی‌ونهم | میان مرگ و زندگی

«کاوهههههه...!»

جیغ آوا در میان شعله‌ها و صدای تیراندازی پیچید.

او خودش را روی زمین انداخت و سر کاوه را روی پاهایش گذاشت.

دست‌هایش از خون او سرخ شده بودند.

ـ «نه... نه... به من نگاه کن...»

اشک‌هایش بی‌اختیار روی صورت کاوه می‌ریخت.

ـ «گفتم حق نداری بری... یادت رفته؟»

کاوه با زحمت پلک‌هایش را باز کرد.

نگاهش تار شده بود.

اما وقتی آوا را دید...

لبخند کم‌رنگی روی لبش نشست.

ـ «هنوز...»

نفسش برید.

ـ «وقتی عصبانی می‌شی... خوشگل‌تر می‌شی...»

آوا میان گریه خندید.

مشت کوچکش را آرام روی سینه‌ی او کوبید.

ـ «الان وقت این حرفاست؟!»

کاوه با صدایی که به سختی شنیده می‌شد گفت:

ـ «می‌خواستم... آخرین چیزی که ازم یادت می‌مونه... لبخند باشه...»

آوا سرش را تکان داد.

ـ «آخرین؟!»

با تمام وجود فریاد زد:

ـ «هیچ آخرینی وجود نداره! می‌شنوی؟!»


---

آرمان کنارشان زانو زد.

نگاهش روی زخم کاوه ثابت ماند.

با یک حرکت سریع، پیراهن او را پاره کرد.

گلوله...

از سمت چپ سینه وارد شده بود.

اما...

آرمان انگشتش را روی گردن کاوه گذاشت.

نبض...

ضعیف بود.

اما هنوز می‌زد.

ـ «زنده‌ست!»

آوا با امید به او نگاه کرد.

ـ «واقعاً؟»

ـ «آره... ولی وقت خیلی کمه.»


---

در همین لحظه، نیما که چند متر آن‌طرف‌تر ایستاده بود، با ناباوری به برادرش خیره ماند.

اسلحه از دستش افتاد.

زمزمه کرد:

ـ «...کاوه؟»

او هیچ‌وقت تصور نمی‌کرد گلوله به برادرش بخورد.

دانیال از فرصت استفاده کرد و به سمت دفتر چرمی دوید.

اما آوا ناگهان سرش را بلند کرد.

چشم‌های اشک‌آلودش از خشم می‌درخشید.

او اسلحه‌ی افتاده روی زمین را برداشت.

دستش می‌لرزید...

اما این بار از ترس نبود.

ـ «یه قدم دیگه برنداری...»

دانیال ایستاد.

برای اولین بار، در نگاهش تردید دیده می‌شد.


---

نیما آرام جلو آمد.

زانو زد.

کنار کاوه.

اشک از چشم‌هایش پایین افتاد.

ـ «داداش...»

دست خون‌آلود کاوه را گرفت.

ـ «من... نمی‌خواستم...»

کاوه با زحمت انگشتانش را تکان داد.

دست برادرش را فشرد.

ـ «می‌دونم...»

همین دو کلمه...

دیوار سال‌ها نفرت را شکست.

نیما سرش را پایین انداخت و برای اولین بار، بی‌صدا گریه کرد.


---

در همان لحظه...

صدای آژیر آمبولانس از دور شنیده شد.

افراد آرمان مسیر را باز کردند.

پزشک با عجله بالای سر کاوه آمد.

بعد از چند ثانیه معاینه، با صدای بلند گفت:

ـ «گلوله به قلب نخورده!»

همه برای لحظه‌ای نفس راحتی کشیدند.

ـ «اما خونریزی شدیده. باید همین الان عمل بشه.»

کاوه را روی برانکارد گذاشتند.

آوا می‌خواست همراهش برود.

اما یکی از نیروها جلویش را گرفت.

ـ «فقط کادر درمان.»

آوا دست کاوه را محکم گرفت.

ـ «قول بده برگردی...»

کاوه با آخرین توان، انگشتانش را دور دست او حلقه کرد.

خیلی آرام گفت:

ـ «یه قول...»

لبخند محوی زد.

ـ «این بار... نگهش می‌دارم...»

درِ آمبولانس بسته شد.

و ماشین با سرعت در دل شب ناپدید شد.


---

آرمان کنار آوا ایستاد.

هر دو به چراغ‌های دورشونده‌ی آمبولانس خیره بودند.

بعد از چند لحظه، آرمان آرام گفت:

ـ «می‌دونی...»

آوا به او نگاه کرد.

ـ «امشب فهمیدم چرا دوستش داری.»

آوا با تعجب زمزمه کرد:

ـ «...چی؟»

آرمان لبخند تلخی زد.

ـ «چون حاضر شد جونش رو بده... بدون اینکه چیزی در عوض بخواد.»

آوا چیزی نگفت.

فقط اشک‌هایش را پاک کرد.


---

اما درست در همان لحظه...

دانیال که همه فکر می‌کردند فرار کرده...

از پشت دود و شعله‌ها بیرون آمد.

در دستش...

دفتر چرمی سیاه بود.

او با لبخندی آرام گفت:

> «بازی هنوز تموم نشده...»



و دکمه‌ی کوچکی را در جیبش فشار داد.

ناگهان...

در عمق جنگل، صدای انفجار عظیمی بلند شد.

زمین لرزید.

و از دل دود...

درِ یک پناهگاه زیرزمینی قدیمی باز شد.

جایی که راز نهایی خاندان کلاغ، سی سال تمام در آن پنهان مانده بود.
دیدگاه ها (۰)

سایه‌های کلاغپارت چهلم | وقتی کلاغ‌ها پرواز کردندباد سرد از ...

سایه‌های کلاغپارت سی‌وهشتم | آخرین وارثشعله‌های آتش، اطراف ک...

سایه‌های کلاغپارت سی‌وهفتم | اعتراف آخرسکوت کلبه، از صدای گل...

سایه‌های کلاغپارت سی‌وچهارم | گلوله‌ای برای عشقشلیک!زمان انگ...

سایه‌های کلاغپارت بیست‌ودوم | اگر قرار باشد یکی بماند...05:4...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط