هم اتاقی قدیمی پارت
هم اتاقی قدیمی -پارت-۶
مدریا با نوره کمی که از لایه پنجره ها به داخل میتابید و با چشمانش برخورد میکرد بیدار شد . حس آرامش و گرمی احساس میکرد ، حسی که در این سه سال فراموش کرده بود که چگونه است . ارام چشمانش را باز کرد ولی چیزی را دید که انتظار اورا نداشت . کمی خاطرات را مرور کرد و به یاد اورد . شب اتفاقات عجیبی رخ داد و مکالمشان از ان ان عجیب تر .
او در بغل باکوگو خوابیده بود و سرش را در سینه ی باکوگو قرار داد و آرام گرفته بود . بغلش همچو بهشتی باور نکردی گرم و البته ارامش بخش بود . دلش میخواست زمان همانجا یخ بزند و دیگر تکان نخرد ولی میدانست که این غیر قابل ممکن بود .
ارام از جا بلند شد تا باکوگو بیدار نشود .
صورتش را اب زد و دستی به موهایش کشید .خودش را گرم کرد تا موقع تمرین(ورزش اول صبح)اسیب نبیند .
چندی بعد باکوگو چشمانش را باز کرد . سرجایش نشست و با چشمانش دنبال مدریا گشت و اورا پیدا کرد . با اینکه میدانست پرسید:«چیکار میکنی؟»
مدریا که تازه متوجه هوشیاری باکوگو شده بود سرش را برگرداند و اورا نگاه کرد . بدان اینکه متوقف شود گفت:« شنا میزنم»
باکوگو به نشانه ی تایید سرش را تکان داد و از جایش بلند شد و صورتش را اب زد لباس فرمش را از کاور در اورد و به دستگیره ی کمد اویزون کرد .
چندی بعد مدریا هم امد و لباس فرمش را از داخل کمد در اورد و شروع به پوشیدن کرد . پس از دقیقه ای هردوی انها اماده بودند . باکوگو داخل کیفش را میگشت تا چیزی را از قلم نداخته باشد چشکلاتی کوچک از داخل ان بیرون اورد و گفت:« گشنت نیست؟»
مدریا در همان لحظه به دیوار تکیه داده بود و منتظر مانده بود گفت:« نه»
باکوگو شکلات را نصف کرد و یک نصف را خودش خورد و نصف دیگ را به مدریا داد
-گفتم نمیخوام
+شب هم درست حسابی چیزی نخوردی
-خب که چ_
باکوگو شکلات را داخل دهن مدریا گذاشت که باعث نا تموم ماندن حرف او شد .
مدریا انتظار این حرکت را نداشت و ماتش برده بود ، با صدای باکوگو به خود امد .
+بیا بریم
شکلات را جوید و قورت داد ،گفت :«اومدم»
کیفش را برداشت و روی دوشش انداخت .هردو بیرون رفتند . کسانی دیگری هم بودند که از اتاق هایشان بیرون می امدند .
باکوگو به اطراف نگاه میکرد و چهره های نا اشنا را به خاطر میسپرد .
هرچند نفری که رد میشدند به انها خیره میماند یا با یکدیگر حرف میزدند .
باکوگو پرسید :« بعد من چند نفر اضافه شدن؟ »
مدریا همانطور که قفل در را می بست لب زد:« خیلیا!»
در کامل قفل شده بود . در راه کلاس چیزی بین انها رد و بدل نشد البته تا زمانی که مدریا سکوت را شکست:« اگر بچه ها جدید چیزی بهت گفتن جدی نگیر »
+باشه
وارد کلاس شدن ، حداقل نصف دانش اموز ها به کلاس نیامده بودند .
گیریشیما و کامیناری که باکوگو را دیدند از جایشان بلند شدند و به سمت انها اومدند
بیشتر بچه ها قدیمیه کلاس با داخل کلاس بودند که با دیدن کاتسوکی گفتن :« باکوگو!»
………..
ایده نداشتم بداهه نوشتم😐
نظرتان را بگویید🎀
مدریا با نوره کمی که از لایه پنجره ها به داخل میتابید و با چشمانش برخورد میکرد بیدار شد . حس آرامش و گرمی احساس میکرد ، حسی که در این سه سال فراموش کرده بود که چگونه است . ارام چشمانش را باز کرد ولی چیزی را دید که انتظار اورا نداشت . کمی خاطرات را مرور کرد و به یاد اورد . شب اتفاقات عجیبی رخ داد و مکالمشان از ان ان عجیب تر .
او در بغل باکوگو خوابیده بود و سرش را در سینه ی باکوگو قرار داد و آرام گرفته بود . بغلش همچو بهشتی باور نکردی گرم و البته ارامش بخش بود . دلش میخواست زمان همانجا یخ بزند و دیگر تکان نخرد ولی میدانست که این غیر قابل ممکن بود .
ارام از جا بلند شد تا باکوگو بیدار نشود .
صورتش را اب زد و دستی به موهایش کشید .خودش را گرم کرد تا موقع تمرین(ورزش اول صبح)اسیب نبیند .
چندی بعد باکوگو چشمانش را باز کرد . سرجایش نشست و با چشمانش دنبال مدریا گشت و اورا پیدا کرد . با اینکه میدانست پرسید:«چیکار میکنی؟»
مدریا که تازه متوجه هوشیاری باکوگو شده بود سرش را برگرداند و اورا نگاه کرد . بدان اینکه متوقف شود گفت:« شنا میزنم»
باکوگو به نشانه ی تایید سرش را تکان داد و از جایش بلند شد و صورتش را اب زد لباس فرمش را از کاور در اورد و به دستگیره ی کمد اویزون کرد .
چندی بعد مدریا هم امد و لباس فرمش را از داخل کمد در اورد و شروع به پوشیدن کرد . پس از دقیقه ای هردوی انها اماده بودند . باکوگو داخل کیفش را میگشت تا چیزی را از قلم نداخته باشد چشکلاتی کوچک از داخل ان بیرون اورد و گفت:« گشنت نیست؟»
مدریا در همان لحظه به دیوار تکیه داده بود و منتظر مانده بود گفت:« نه»
باکوگو شکلات را نصف کرد و یک نصف را خودش خورد و نصف دیگ را به مدریا داد
-گفتم نمیخوام
+شب هم درست حسابی چیزی نخوردی
-خب که چ_
باکوگو شکلات را داخل دهن مدریا گذاشت که باعث نا تموم ماندن حرف او شد .
مدریا انتظار این حرکت را نداشت و ماتش برده بود ، با صدای باکوگو به خود امد .
+بیا بریم
شکلات را جوید و قورت داد ،گفت :«اومدم»
کیفش را برداشت و روی دوشش انداخت .هردو بیرون رفتند . کسانی دیگری هم بودند که از اتاق هایشان بیرون می امدند .
باکوگو به اطراف نگاه میکرد و چهره های نا اشنا را به خاطر میسپرد .
هرچند نفری که رد میشدند به انها خیره میماند یا با یکدیگر حرف میزدند .
باکوگو پرسید :« بعد من چند نفر اضافه شدن؟ »
مدریا همانطور که قفل در را می بست لب زد:« خیلیا!»
در کامل قفل شده بود . در راه کلاس چیزی بین انها رد و بدل نشد البته تا زمانی که مدریا سکوت را شکست:« اگر بچه ها جدید چیزی بهت گفتن جدی نگیر »
+باشه
وارد کلاس شدن ، حداقل نصف دانش اموز ها به کلاس نیامده بودند .
گیریشیما و کامیناری که باکوگو را دیدند از جایشان بلند شدند و به سمت انها اومدند
بیشتر بچه ها قدیمیه کلاس با داخل کلاس بودند که با دیدن کاتسوکی گفتن :« باکوگو!»
………..
ایده نداشتم بداهه نوشتم😐
نظرتان را بگویید🎀
- ۸.۱k
- ۲۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط