══❖پارت: سوم ❖══
══❖پارت: سوم ❖══
شب آرامی نبود.
دازای و چویا پس از ساعتها تعقیب و بررسی، بالاخره به سرنخی از گروه موردنظر رسیده بودند.
اما برای جلوگیری از لو رفتن مأموریت، مجبور شدند شب را در یک مخفیگاه قدیمی در حاشیه شهر بگذرانند.
وقتی وارد ساختمان شدند، چویا اطراف را نگاه کرد.
چویا — لطفاً نگو باید اینجا بخوابیم.
دازای به اتاق کوچک و قدیمی نگاه کرد.
دازای — باید اینجا بخوابیم.
چویا — لعنتی...
دازای خندید.
دازای — حداقل سقف داره.
چویا — استانداردهای تو خیلی پایینه.
چند ساعت بعد...
باران شدیدی شروع به باریدن کرد.
صدای برخورد قطرهها به پنجره فضای اتاق را پر کرده بود.
چویا کنار پنجره ایستاده بود و به خیابان خالی نگاه میکرد.
دازای روی مبل کهنه دراز کشیده بود.
برای چند دقیقه هیچکدام حرفی نزدند.
سکوت عجیبی بینشان حاکم بود.
برخلاف معمول، سکوت آزاردهندهای هم نبود.
دازای ناگهان گفت:
— یادت هست اولین باری که با هم مأموریت رفتیم؟
چویا بدون اینکه برگردد جواب داد:
چویا — چطور میتونم فراموشش کنم؟
دازای — همون روزی که تقریباً نصف ساختمان رو خراب کردی.
چویا — تقصیر تو بود.
دازای — باز هم تقصیر من شد؟
چویا — همیشه تقصیر توئه.
دازای خندند.
دازای — دلم برای اون روزها تنگ شده.
چویا لحظهای ساکت ماند.
چویا — من نه.
دازای — دروغگو.
دازای — این کلمه رو خیلی استفاده میکنی.
چویا — چون خیلی دروغ میگی.
چند دقیقه بعد، چویا بالاخره کنار میز نشست.
باران همچنان میبارید.
دازای نگاه کوتاهی به او انداخت.
چویا خسته به نظر میرسید.
خستگیای که معمولاً سعی میکرد پنهانش کند.
دازای — چرا استراحت نمیکنی.
چویا ابرو بالا انداخت.
چویا — از کی نگران من شدی؟
دازای — مدتهاست.
دازای این جمله را بدون شوخی گفت.
چویا چیزی نگفت.
فقط نگاهش را از او دزدید.
نیمههای شب...
صدای تلفن مخصوص مأموریت در اتاق پیچید.
دازای تماس را پاسخ داد.
چند ثانیه بعد لبخندش محو شد.
دازای — پیداشون کردیم.
چویا فوراً بلند شد.
چویا — کجان؟
دازای — انبار شماره هفده در بندر.
چویا کت خود را برداشت.
چویا — پس معطل چی هستیم؟
دازای هم ایستاد.
لبخند آشنایش دوباره برگشت.
دازای — این همون روحیهایه که میشناسم.
چویا — ساکت شو و حرکت کن.
دازای — بله قربان.
چند دقیقه بعد، هر دو زیر باران شدید به سمت بندر حرکت کردند.
چراغهای شهر در دوردست میدرخشیدند.
و بدون اینکه بدانند، اتفاقات امشب قرار بود مأموریتشان را پیچیدهتر از همیشه کند...
ادامه داره...🤎
══════════════════════════════════════
#رمان #رمان_تو_دردسر_منی_چویا #ویسگون #انیمه #مانهوا #ناول #دونگهوا #وبتون #تیک_تاک #تلگرام
#دازای #چویا #سگ_های_ولگرد_بانگو #انیمه #اوتاکو #چالش #تیک_تاک #یوتیوب #عاشقانه #کلیپ #نوشتن #چالش_پارتی
شب آرامی نبود.
دازای و چویا پس از ساعتها تعقیب و بررسی، بالاخره به سرنخی از گروه موردنظر رسیده بودند.
اما برای جلوگیری از لو رفتن مأموریت، مجبور شدند شب را در یک مخفیگاه قدیمی در حاشیه شهر بگذرانند.
وقتی وارد ساختمان شدند، چویا اطراف را نگاه کرد.
چویا — لطفاً نگو باید اینجا بخوابیم.
دازای به اتاق کوچک و قدیمی نگاه کرد.
دازای — باید اینجا بخوابیم.
چویا — لعنتی...
دازای خندید.
دازای — حداقل سقف داره.
چویا — استانداردهای تو خیلی پایینه.
چند ساعت بعد...
باران شدیدی شروع به باریدن کرد.
صدای برخورد قطرهها به پنجره فضای اتاق را پر کرده بود.
چویا کنار پنجره ایستاده بود و به خیابان خالی نگاه میکرد.
دازای روی مبل کهنه دراز کشیده بود.
برای چند دقیقه هیچکدام حرفی نزدند.
سکوت عجیبی بینشان حاکم بود.
برخلاف معمول، سکوت آزاردهندهای هم نبود.
دازای ناگهان گفت:
— یادت هست اولین باری که با هم مأموریت رفتیم؟
چویا بدون اینکه برگردد جواب داد:
چویا — چطور میتونم فراموشش کنم؟
دازای — همون روزی که تقریباً نصف ساختمان رو خراب کردی.
چویا — تقصیر تو بود.
دازای — باز هم تقصیر من شد؟
چویا — همیشه تقصیر توئه.
دازای خندند.
دازای — دلم برای اون روزها تنگ شده.
چویا لحظهای ساکت ماند.
چویا — من نه.
دازای — دروغگو.
دازای — این کلمه رو خیلی استفاده میکنی.
چویا — چون خیلی دروغ میگی.
چند دقیقه بعد، چویا بالاخره کنار میز نشست.
باران همچنان میبارید.
دازای نگاه کوتاهی به او انداخت.
چویا خسته به نظر میرسید.
خستگیای که معمولاً سعی میکرد پنهانش کند.
دازای — چرا استراحت نمیکنی.
چویا ابرو بالا انداخت.
چویا — از کی نگران من شدی؟
دازای — مدتهاست.
دازای این جمله را بدون شوخی گفت.
چویا چیزی نگفت.
فقط نگاهش را از او دزدید.
نیمههای شب...
صدای تلفن مخصوص مأموریت در اتاق پیچید.
دازای تماس را پاسخ داد.
چند ثانیه بعد لبخندش محو شد.
دازای — پیداشون کردیم.
چویا فوراً بلند شد.
چویا — کجان؟
دازای — انبار شماره هفده در بندر.
چویا کت خود را برداشت.
چویا — پس معطل چی هستیم؟
دازای هم ایستاد.
لبخند آشنایش دوباره برگشت.
دازای — این همون روحیهایه که میشناسم.
چویا — ساکت شو و حرکت کن.
دازای — بله قربان.
چند دقیقه بعد، هر دو زیر باران شدید به سمت بندر حرکت کردند.
چراغهای شهر در دوردست میدرخشیدند.
و بدون اینکه بدانند، اتفاقات امشب قرار بود مأموریتشان را پیچیدهتر از همیشه کند...
ادامه داره...🤎
══════════════════════════════════════
#رمان #رمان_تو_دردسر_منی_چویا #ویسگون #انیمه #مانهوا #ناول #دونگهوا #وبتون #تیک_تاک #تلگرام
#دازای #چویا #سگ_های_ولگرد_بانگو #انیمه #اوتاکو #چالش #تیک_تاک #یوتیوب #عاشقانه #کلیپ #نوشتن #چالش_پارتی
- ۶۹
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط