آرزوی دیدارت را دارم...

آرزوی دیدارت را دارم...
پارت 16

["ویو سلین"]
آمِلیا سرشو توی سینه‌ام فرو کرد و بعد از چند لحظه آروم از بغلم جدا شد.

به تهیونگ نگاهی انداخت که هنوز با لبخندی مهربون، اما نگاهی که انگار هزاران حرف ناگفته توش بود، بهش نگاه می‌کرد.

آمِلیا با صدای آرومی گفت:
_"عمو تهیونگ... میشه بریم توی سالن؟ آوا قول داده بود بهم نقاشی یاد بده."

تهیونگ لبخند گرمی زد و سرشو به نشونه تایید تکون داد:

_"حتماً پرنسس... برو پیش آوا، ما هم الان میایم."

آمِلیا با خوشحالی از اتاق بیرون دوید.
با رفتن اون، سکوت سنگینی توی اتاق پیچید.

در رو که بست، صدای قفل شدنش توی گوشم مثل صدای یه حکم نهایی بود.

تهیونگ از روی زمین بلند شد.
دیگه اون چهره‌ی مهربون که برای آمِلیا بود رو نداشت؛ نگاهش سرد و جدی شده بود.

به سمتم چرخید و دستاشو توی جیب شلوارش فرو کرد.

_"خب... فکر کنم حالا وقتشه در مورد واقعیت حرف بزنیم. نه برای آمِلیا، برای خودمون."

نفس لرزونم رو بیرون دادم و سعی کردم صدام نلرزه:

+"همون‌طور که خودت می‌دونی، این ازدواج فقط یه معامله ست."

تهیونگ چند قدم به سمتم برداشت و فاصله‌مون رو کمتر کرد.

بوی عطر تلخش فضای اتاق رو پر کرده بود.

_"درسته. اما سلین، قانون‌های این بازی فرق می‌کنه. خانواده‌هامون انتظار دارن ما یه زوج خوشبخت باشیم. جلوی بقیه، هیچ‌کس نباید شک کنه که ما از سر اجبار زیر یک سقف هستیم."

دندونامو روی هم فشردم:

+"تا چه حد تهیونگ؟."

تهیونگ خیره شد توی چشمام، جوری که انگار می‌خواست روحم رو بخونه:

-"یعنی توی مهمونی‌ها، توی جلسات کاری، حتی توی نگاه‌هامون به هم... باید نقش بازی کنیم.
تا وقتی آمِلیا هست، اون نباید حتی ذره‌ای از این سردی بویی ببره. اون باید یه خانواده کامل ببینه."

+"و بعد از اینکه مطمئن شدیم؟."

تهیونگ پوزخندی زد که قلبم رو لرزوند:

_"بعدش هم، اتاق‌هامون جداست.
زندگی تو برای خودت، زندگی من برای خودم. هیچ‌کدوم نباید توی حریم خصوصی اون یکی دخالت کنیم.
این قانونِ اول و آخره."

سرمو به نشونه‌ی تأیید تکون دادم، اما انگار گلوم خشک شده بود.

+"فهمیدم. پس فقط یه نمایش... برای بقیه و آمِلیا."

تهیونگ به در نزدیک شد، دستشو روی دستگیره گذاشت و قبل از اینکه خارج بشه، بدون اینکه برگرده گفت:

_"امیدوارم توی این نقش بازی کردن مهارت داشته باشی سلین."

در رو باز کرد و رفت....

شرط= ۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
دیدگاه ها (۹)

آرزوی دیدارت را دارم....پارت 17["ویو سلین"]هنوز درِ اتاق در ...

آرزوی دیدارت را دارم..پارت 19["ویو سلین"]تهیونگ و مادر و پدر...

آرزوی دیدارت را دارم...پارت 15["دو هفته بعد،در خانه ی پدر سل...

آرزوی دیدارت را دارم....پارت 14["ویو سلین"]جیغ زدمو به سمت پ...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۸۲ویو راوی بعد از اینکه همه شامشون ...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۳۸ ویو راوی املیا وارد دستشویی شد و...

عاشقانه ای در دهه ۵۰ پارت ۳۰ ویو راوی چند روزی گذشت قصر همچن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط