سال ها پیش از این

سال ها پیش از این
زیر یک سنگ گوشه ای از زمین
من فقط یک کمی خاک بودم همین
یک کمی خاک که دعایش
پر زدن آن سوی آسمان بود
آرزویش همیشه
دیدن آخرین قله ی کهکشان بود
 
خاک هر شب دعا کرد
از ته دل خدا را صدا کرد
یک شب آخر دعایش اثر کرد
یک فرشته تمام زمین را خبر کرد
و خدا تکه ای خاک برداشت
آسمان را در آن کاشت
خاک را
توی دستان خود ورز داد
روح خود را به او قرض داد
خاک
توی دست خدا نور شد
پر گرفت از زمین دور شد
 
راستی
من همان خاک خوشبخت
من همان نور هستم
پس چرا گاهی اوقات
این همه از خدا دور هستم؟!



عرفان نظرآهاری
دیدگاه ها (۱۴)

من در پی خویشم ، به تو بر می خورم اما ...آن سان شده ام گم که...

من نمی‌دانم چه چیزی پای‌بندم کرده استکوه اگر پا داشت تا حالا...

سیاه بختی ما بین که هر چه یار گرهگشود از سر گیسو به ابروان پ...

مَن باشَم و وِی باشَد و مِی باشَد و نِیکِی باشَد و کِی باشَد...

پارت ۱۹ایتاچی از خدا خواست، تنها کسی که در لحظه ی اخر به ذهن...

*birthday night*

پارت ۱۸اوضاع خوب نبود. دانزو میدانست که از شیسویی کتک خورده ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط