پشت نگاه سردت — پارت ششم

پشت نگاه سردت — پارت ششم

ویو آت

وارد خونه شدیم. واقعاً قشنگ بود؛ بزرگ، شیک و دلباز.

آت: بریم اتاق انتخاب کنیم.

هانا: این اتاق خوشگله‌ها، برا منه!

آت با خونسردی نگاهش کرد و گفت:

آت: نمیشه... یه زشت وارد اتاق خوشگل شده! 😂

جیا زد زیر خنده و هانا با حرص به آت نگاه کرد.

آت: بریم انتخاب کنیم دیگه.

همه با خنده و غرغر راه افتادیم سمت اتاق‌ها تا هرکدوم اتاق خودمون رو انتخاب کنیم.

ویو آت

بعد از اینکه اتاق‌ها رو انتخاب کردیم، همه دور هم جمع شدیم.

آت: خوب، حالا بیاید یه کم حرف بزنیم. بالاخره باید همدیگه رو تحمل کنیم.

ته: آره، خوبه. غذا درست کردن، جمع کردن خونه... همه‌مون باید انجام بدیم

آت: اوکیه

جیا: ول کنید، بریم بیرون! 😂

کوکی: راست میگه.

جیا رو به آت کرد و گفت:

جیا: آت، یادته یه‌وقتایی می‌رفتی دریفت ماشین و موتورسواری؟ بریم اونجا.

ته با تعجب نگاهش کرد.

ته: چی؟! تو مگه بلدی؟

آت با اعتمادبه‌نفس لبخند زد.

آت: معلومه.

ته: .....

جیمین: دختر، تو عالی هستی! 😂

آت: ممنونم. بریم آماده شیم.

ته: بریم.

ویو تهیونگ

وقتی آت گفت موتورسواری و دریفت بلده، واقعاً تعجب کردم.

هدفم از اول این بود که کاری کنم عاشقم بشه، بعد ولش کنم و اذیتش کنم...

ولی هرچی بیشتر می‌شناسمش، بیشتر می‌فهمم که واقعاً دختر فوق‌العاده‌ایه.

نباید این‌قدر خوب باشه...

ویو آت

آماده شدیم و رفتیم پایین.

همین که رسیدم، دیدم تهیونگ خیلی نگام می‌کنه.

آت: چیزی شدم که اینجوری نگاه می‌کنی؟

ویو تهیونگ

خیلی خوشگل شده بود و وقتی دیدم داره متوجه نگاهم میشه، سریع خودمو جمع کردم.

ته: ها؟ نه... لباست خیلی خوشگله.

آت: می‌دونم. 😌

ته: .....

ویو آت

دیدم هانا با حرص نگام می‌کنه. لبخند زدم و گفتم:

آت: نترکی هانا.

جیا: آت بس کن، بریم دیگه.

آت: هوف...

سوار ماشین‌ها شدیم و راه افتادیم.

ویو آت

وقتی رسیدیم، هنوز درست پیاده نشده بودم که لیام پرید بغلم.

لیام صاحب اینجا بود و از قبل با من خیلی دوست خوب و صمیمی بود.

لیام: آت جونم! بالاخره یادی از ما کردی؟

آت: همیشه به یادت هستم. این دفعه دوستامم اومدن. ببینم ماشین و موتور من سالمه؟

لیام: آره، نزاشتم هیچ‌کس دست بهشون بزنه.

آت: خوب، اینا دوستامن. خودتونو معرفی کنید.

ویو تهیونگ

نمی‌دونم چرا وقتی لیام آت رو بغل کرد، حرصم گرفت.

ولی نباید بروز بدم.

نباید بفهمه برام مهمه...

کوکی: سلام، من کوکی‌ام.

جیمین: سلام، من جیمین هستم.

ته: سلام، من تهیونگ هستم.

جیا: منو که می‌شناسی! 🤣

لیام: سلام به همگی.

هانا با عشوه گفت:

هانا: سلام...

لیام با تعجب به آت نگاه کرد.

لیام: آت، این چرا اینجوریه؟

آت: اهمیت نده. 😂

آت رو به لیام کرد و گفت:

آت: خوب، ما می‌خوایم مسابقه بدیم. ماشین منو بده.

لیام: اوکی. تو و جیا، کوکی، تهیونگ، جیمین و هانا.

جیمین: نه! من با این نمی‌خوام! 😂

لیام: اوکی، تو با من بیا. چون منم باید دنبالشون برم.

لیام با خنده ادامه داد:

لیام: ولی می‌تونید از دست آت در برید! 😂

ویو آت

همه آماده شدیم.

لیام بلندگو رو برداشت و با صدای بلند گفت:

لیام: یک... دو... سه... حرکت!

همه با سرعت حرکت کردیم.

من و تهیونگ جلو بودیم.

لیام از پشت با بلندگو داد زد:

لیام: موفق باشید!

جیا: آت، آروم‌تر، توروخدا!

آت: باید من ببرم!

ویو تهیونگ

این دختر واقعاً عالیه!

چطوری تونست این‌قدر سریع بزنه جلو؟

کوکی از کنارم گفت:

کوکی: این محشره! حیفه اذیتش کنی‌ها.

ته: کاریت نباشه.

کوکی: خودت می‌دونی...

ته: گفتم کاریت نباشه.

ویو آت

مسابقه بالاخره تموم شد.

لیام بلندگو رو برداشت و با هیجان فریاد زد:

لیام: برنده... آت هستتتتتت! 🏆

جیا: هورااااااا! جیغغغغ! 😂

آت: یسسسسس! بردم!

تهیونگ نزدیک شد و گفت:

ته: تبریک می‌گم.

آت: ممنونم.

لیام: تبریک بانو!

آت: اوووو، ممنونم! 😂

کوکی: آفرین آت!

جیمین: آفرین!

هانا با حرص گفت:

هانا: آت، به نظرم اصلاً خوب نرفتی.

آت بدون اینکه حتی نگاهش کنه گفت:

آت: نظرت مهم نیست.

لیام زد زیر خنده.

لیام: آت، ریدی بهش! 😂

همه خندیدیم و هانا با حرص نگاهمون کرد.

ویو آت

بعد از کلی خوش‌گذرونی و خنده، برگشتیم خونه.

همه خسته بودیم و هرکدوم رفتیم اتاق خودمون.

چند دقیقه بعد، خونه کاملاً ساکت شد...

و همه خوابیدیم.

اما هیچ‌کدوممون نمی‌دونستیم روزهای بعد قراره چه اتفاق‌هایی بینمون بیفته...

.....................................

ادامه دارد... 💜
دیدگاه ها (۰)

اسلاید اول اتاق آت اسلاید دوم اتاق جیا اسلاید سوم اتاق هانا ...

دوستان اگه خواستین بگین اگر هم نه که عیب ندارد خیلی ممنونم ا...

پارت پنجم

پشت نگاه سردت — پارت هفتم ویو صبح آتصبح از خواب بیدار شدم و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط