وه که جدا نمی‌شود نقش تو از خیال من 

وه که جدا نمی‌شود نقش تو از خیال من 
تا چه شود به عاقبت در طلب تو حال من 

ناله زیر و زار من زارترست هر زمان 
بس که به هجر می‌دهد عشق تو گوشمال من 

نور ستارگان ستد روی چو آفتاب تو 
دست نمای خلق شد قامت چون هلال من 

پرتو نور روی تو هر نفسی به هر کسی 
می‌رسد و نمی‌رسد نوبت اتصال من 

خاطر تو به خون من رغبت اگر چنین کند 
هم به مراد دل رسد خاطر بدسگال من 

برگذری و ننگری بازنگر که بگذرد 
فقر من و غنای تو جور تو و احتمال من 

چرخ شنید ناله‌ام گفت منال سعدیا 
کاه تو تیره می‌کند آینه جمال من...

#خاصترین
‌
دیدگاه ها (۰)

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟بی‌وفا حالا که من افتاده‌ام...

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤پارت ۱۹: «آخر...

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌« برائ او. » ‌ دلم برایت تنگ ...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⓪_بخش اول__تو همانی که همه عمر ...

### پارت ۹: شکارِ سایه در شبِ بی‌پایانبعد از اون اتفاق، عمار...

✦ اولین گناه ✦فصل شانزدهم: کسی که ماند---او را روی شانه‌ام ا...

درباره‌ی جهان:در آینده‌ای نه‌چندان دور، بشریت با کشفِ «کریست...

𝑻𝒉𝒆 𝑯𝒆𝒊𝒓 𝒐𝒇 𝑻𝒘𝒐 𝑭𝒂𝒎𝒊𝒍𝒊𝒆𝒔𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟓الین با صدای پرنده‌ها از خواب ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط