ناپلئون گمشده (فصل سوم)
ناپلئون گمشده (فصل سوم)
پارت ۲
صبح زود بود. هوا هنوز روشن نشده بود.
سئول از تخت بلند شد. برفی نگاهش کرد. دم نزد. فقط چشم باز کرد و بست. انگار میدانست کجا میرود. شاید هم دعا میکرد.
سئول کفش پوشید. کت سبزش را برداشت. بیصدا از اتاق بیرون زد. صدای پدر نمیآمد. یا خواب بود یا وانمود میکرد.
تاکسی گرفت. آدرس عمارت قدیمی را داد.
«اون حوالی خلوته آقا. کسی اونجا زندگی نمیکنه.»
«میدونم.»
نیم ساعت بعد رسید. درختها بلندتر شده بودند. دیوارها کثیفتر. اما عمارت هنوز همان بود. سفید. سرد. بزرگ.
سئول پیاده شد. در اصلی قفل بود. رفت دور حیاط. از جایی که بچگیاش از آنجا فرار میکرد، پرید تو.
باغچه پر از علف هرز بود. برفی نه. گلی نه. فقط خاطره.
نزدیک شد به ایوان. در عقب باز بود. وارد شد. راهرو. عکسها. همان قاب کریسمس. خودش. بابا. مامان. برفی. هنوز روی طاقچه بود. پشتش را هم خاک گرفته بود. اما صورتهایشان هنوز پیدا بود.
رفت سمت اتاق مادرش. در باز بود. همه چیز سر جایش. تخت. میز. کمد.
خم شد. زیر کمد را نگاه کرد. چیزی نبود.
دست کشید روی فرش. یک جای فرش قیچی خورده بود. زیرش یک جعبه کوچک. چوبی. قدمی.
سئول جعبه را برداشت. میخواست باز کند که صدایی شنید.
صدای قدم. محکم. نزدیک.
قبل از اینکه برگردد، دستی آمد. پرت کرد جعبه را از دستش. جعبه خورد به دیوار. باز شد. چیزی توش نبود. خالی.
سئول برگشت.
تهیونگ بود. نفسش تند. لباس مشکی. موهای به هم ریخته. چشمهایی که از عصبانیت سرخ بود.
«به تو گفتم بیا اینجا؟ به تو گفتم؟!»
سئول عقب رفت. «پدر... من فقط...»
تهیونگ دستش را بالا آورد. محکم. کف دست باز. آماده سیلی.
سئول چشم بست.
ولی سیلی نخورد.
دست تهیونگ پایین آمد. مچ سئول را گرفت. محکم. درد گرفت. سئول ناله کرد. اما تهیونگ ول نکرد. کشیدش بیرون. توی راهرو. توی ایوان. توی حیاط. تا ماشین.
«سوار شو.»
سئول سوار شد. تهیونگ پشت فرمان. ماشین روشن شد. صدای جیغ لاستیک. راه افتادند.
تهیونگ فریاد میزد. «چرا رفتی اونجا؟ چی میخواستی اونجا؟ مگه من بهت نگفتم اون عمارته دیگه مال ما نیست؟ مگه نگفتم اسم اون هر*زه رو پیش من نیار؟ حالا رفتی توی اتاقش؟ دنبال چی میگشتی؟ بگو! دنبال چی؟!»
سئول چیزی نگفت. به شیشه نگاه کرد. درختها از کنارش میگذشتند. تند. محو.
تهیونگ باز هم داد زد. «چرا ساکتی؟ جواب بده! بگو چی میخواستی اون پایین!»
سئول نتواست حرف بزند. گلویش گرفت. بغضش ترکید. اولش بیصدا. بعدش بلند. گریه کرد. مثل بچگی. مثل روزهایی که مادرش قصه میگفت. مثل روزهایی که هیچ غمی نبود.
تهیونگ نگاه کرد. گریه سئول را دید. صورتش درهم رفت. برای یک لحظه، دستش رفت سمت شانه سئول. بعد برگشت. نگاهش سرد شد. لبهایش را جمع کرد.
«گریه نکن.»
سئول چیزی نگفت. فقط گریه کرد.
رسیدند دم عمارت جدید. تهیونگ ماشین را نگه داشت. قفل در را باز کرد.
«پیاده شو.»
سئول پیاده شد. ایستاد جلوی در. منتظر بود شاید تهیونگ حرفی بزند. «ببخشید» نه. «حالت خوبه؟» نه. حتی «برو تو» نه.
ماشین دنده عقب گرفت. چرخید. رفت.
سئول تا وقتی ماشین از دید محو شد، ایستاد. بعد رفت تو. برفی روی مبل بود. نگاه کرد. سئول رفت کنارش نشست. برفی سرش را گذاشت روی پای سئول. سئول دستش را کشید روی پشت برفی.
«برفی... پدرم دیگه اون پدر سابق نیست. میدونی؟»
برفی دم نزد. فقط نگاه کرد.
تهیونگ رفت دفتر کارش. سر کار. باند. اسلحه. قرارداد. پول. همان چیزهایی که همیشه بلد بود. جای خالی را پُر نمیکرد. فقط وقت میگذشت.
عمارت قدیمی. جعبه خالی. گریه بیصدا. مادری که رفته بود. پدری که برگشته بود به همان آدم سرد اول. شاید سردتر.
و سئول تنها. با برفی. توی عمارتی که شبیه زندان بود. نه دیوارهای قفس. دیوارهای سکوت.
[نویسنده: شاید براتون سوال باشه که چرا سئول به جونگکوک میگه اوما،
اوما در زبان کُره ای به معنی مادر هستش و سئول هم از بچگی عادت کرده به تهیونگ میگه بابا یا پدر و به جونگکوک میگه اوما]
پارت ۲
صبح زود بود. هوا هنوز روشن نشده بود.
سئول از تخت بلند شد. برفی نگاهش کرد. دم نزد. فقط چشم باز کرد و بست. انگار میدانست کجا میرود. شاید هم دعا میکرد.
سئول کفش پوشید. کت سبزش را برداشت. بیصدا از اتاق بیرون زد. صدای پدر نمیآمد. یا خواب بود یا وانمود میکرد.
تاکسی گرفت. آدرس عمارت قدیمی را داد.
«اون حوالی خلوته آقا. کسی اونجا زندگی نمیکنه.»
«میدونم.»
نیم ساعت بعد رسید. درختها بلندتر شده بودند. دیوارها کثیفتر. اما عمارت هنوز همان بود. سفید. سرد. بزرگ.
سئول پیاده شد. در اصلی قفل بود. رفت دور حیاط. از جایی که بچگیاش از آنجا فرار میکرد، پرید تو.
باغچه پر از علف هرز بود. برفی نه. گلی نه. فقط خاطره.
نزدیک شد به ایوان. در عقب باز بود. وارد شد. راهرو. عکسها. همان قاب کریسمس. خودش. بابا. مامان. برفی. هنوز روی طاقچه بود. پشتش را هم خاک گرفته بود. اما صورتهایشان هنوز پیدا بود.
رفت سمت اتاق مادرش. در باز بود. همه چیز سر جایش. تخت. میز. کمد.
خم شد. زیر کمد را نگاه کرد. چیزی نبود.
دست کشید روی فرش. یک جای فرش قیچی خورده بود. زیرش یک جعبه کوچک. چوبی. قدمی.
سئول جعبه را برداشت. میخواست باز کند که صدایی شنید.
صدای قدم. محکم. نزدیک.
قبل از اینکه برگردد، دستی آمد. پرت کرد جعبه را از دستش. جعبه خورد به دیوار. باز شد. چیزی توش نبود. خالی.
سئول برگشت.
تهیونگ بود. نفسش تند. لباس مشکی. موهای به هم ریخته. چشمهایی که از عصبانیت سرخ بود.
«به تو گفتم بیا اینجا؟ به تو گفتم؟!»
سئول عقب رفت. «پدر... من فقط...»
تهیونگ دستش را بالا آورد. محکم. کف دست باز. آماده سیلی.
سئول چشم بست.
ولی سیلی نخورد.
دست تهیونگ پایین آمد. مچ سئول را گرفت. محکم. درد گرفت. سئول ناله کرد. اما تهیونگ ول نکرد. کشیدش بیرون. توی راهرو. توی ایوان. توی حیاط. تا ماشین.
«سوار شو.»
سئول سوار شد. تهیونگ پشت فرمان. ماشین روشن شد. صدای جیغ لاستیک. راه افتادند.
تهیونگ فریاد میزد. «چرا رفتی اونجا؟ چی میخواستی اونجا؟ مگه من بهت نگفتم اون عمارته دیگه مال ما نیست؟ مگه نگفتم اسم اون هر*زه رو پیش من نیار؟ حالا رفتی توی اتاقش؟ دنبال چی میگشتی؟ بگو! دنبال چی؟!»
سئول چیزی نگفت. به شیشه نگاه کرد. درختها از کنارش میگذشتند. تند. محو.
تهیونگ باز هم داد زد. «چرا ساکتی؟ جواب بده! بگو چی میخواستی اون پایین!»
سئول نتواست حرف بزند. گلویش گرفت. بغضش ترکید. اولش بیصدا. بعدش بلند. گریه کرد. مثل بچگی. مثل روزهایی که مادرش قصه میگفت. مثل روزهایی که هیچ غمی نبود.
تهیونگ نگاه کرد. گریه سئول را دید. صورتش درهم رفت. برای یک لحظه، دستش رفت سمت شانه سئول. بعد برگشت. نگاهش سرد شد. لبهایش را جمع کرد.
«گریه نکن.»
سئول چیزی نگفت. فقط گریه کرد.
رسیدند دم عمارت جدید. تهیونگ ماشین را نگه داشت. قفل در را باز کرد.
«پیاده شو.»
سئول پیاده شد. ایستاد جلوی در. منتظر بود شاید تهیونگ حرفی بزند. «ببخشید» نه. «حالت خوبه؟» نه. حتی «برو تو» نه.
ماشین دنده عقب گرفت. چرخید. رفت.
سئول تا وقتی ماشین از دید محو شد، ایستاد. بعد رفت تو. برفی روی مبل بود. نگاه کرد. سئول رفت کنارش نشست. برفی سرش را گذاشت روی پای سئول. سئول دستش را کشید روی پشت برفی.
«برفی... پدرم دیگه اون پدر سابق نیست. میدونی؟»
برفی دم نزد. فقط نگاه کرد.
تهیونگ رفت دفتر کارش. سر کار. باند. اسلحه. قرارداد. پول. همان چیزهایی که همیشه بلد بود. جای خالی را پُر نمیکرد. فقط وقت میگذشت.
عمارت قدیمی. جعبه خالی. گریه بیصدا. مادری که رفته بود. پدری که برگشته بود به همان آدم سرد اول. شاید سردتر.
و سئول تنها. با برفی. توی عمارتی که شبیه زندان بود. نه دیوارهای قفس. دیوارهای سکوت.
[نویسنده: شاید براتون سوال باشه که چرا سئول به جونگکوک میگه اوما،
اوما در زبان کُره ای به معنی مادر هستش و سئول هم از بچگی عادت کرده به تهیونگ میگه بابا یا پدر و به جونگکوک میگه اوما]
- ۱۷۱
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط