★彡   Part 14 彡★

★彡   Part 14 彡★

حین خنده هاش نگاهش به روی صورتم افتاد. انگار که میخواست چیز مهمی رو بگه.
"فردا، آخرین روز هفته اس. خدمتکار ها میرن و امنیت کمتر میشه، منم که شرکتم ..."
سوالی نگاهش کردم.
خب به من چه؟
"میخوای بیای شرکت پیش خودم؟"
یهو شکه شدم.
باید قبول میکردم؟
اصولا نه ولی، خیلی دوست داشتم بدونم کجا کار میکنه. زندگیش چطوریه و ...
یکم فکر کردم و بعد آروم سرم رو بالا و پایین کردم.
اوهوم آرومی گفت و از روی صندلی اش بلند شد. بلافاصله گفتم: غذات ...
"میل ندارم."
و بعد به سمت اتاقش رفت.
البته فکر کنم، چون طبقه ی بالا کاری واسه انجام دادن نداشت که!
(یجوری میگم انگار همه کارشم و از کل زندگیش خبر دارم!)
واییی رینااا.
چقدر جدیدا با خودم حرف میزنم، آخخ خدا جون خودت نجاتم بده.
تازه نه تنها باید سعی کنم کمتر تو ذهنم با خودم حرف بزنم بلکه باید حالت صورتم رو هم در حین حرف زدن کنترل کنم تا آخرش خودم رو بدبخت نکردم.
از سر میز بلند شدم و رو به آشپز که داشت به سمتم میومد گفتم: دستت درد نکنه خاله خیلی خوشمزه بود
چشم هاش اول یکم نگران بودن ولی الان بهتر شدن.
"خواهش میکنم دخترم. نمیدونستم چی دوست داری واسه همین زیاد پختم. خدا رو شکر که خوشت اومده."
لبخندی زدم و ازش دور شدم. دوباره به سمت اتاقم قدم برداشتم.
ولی واقعا سرآشپز عالی بود. محشر بود.
خودش هم خیلی ناناز و بامزه بود.
یه خانم مسن قد کوتاه با لپ های تپلی و قرمز. آییی که چقدر دوست داشتم یه ماچ بهش بدم.
عه عه، چقدر منحرف شدماا.
خاک تو سرم.
خودم رو روی تخت انداختم و گوشیم رو روشن کردم. امروز به کل از یاد برده بودم گوشیم رو روشن کنم.
از بس که محو تماشای این عمارت شاهکار بودم.
گوشیم رو که روشن کردم چشم هام گرد شد.
اوه، خدای من!
دیدگاه ها (۸)

★彡   Part 23 彡★ حتما همو دوست دارن دیگه، نه؟سعی کردم به چیز ...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 167♡⁠。⁠)⁩هوا رو...

★彡   Part 16 彡★ زمزمه ی آرومش تو گوشیم پیچید: ببخشید"چی؟""یه...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆       ۲۰ پارتچند دقیقه گذشت.....

★彡   Part 24 彡★ الان باید چیکار میکردم؟فقط تونستم ریز لب هام...

همه میگن دوست فامیل آشنا پارنترولی من میگم خودم یهو با خودم ...

★彡   Part 18 彡★ انگار وضعیت اون هم همین بود.جذاب لعنتی.با اه...

★彡   Part 17 彡★ صبح، با برخورد مستقیم نور خورشید از خواب بید...

╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 2+ چیزی نیست.+ معلومه.رفتم کنارش نشستم و آروم پتو ر...

کوک شوهر کینه ای Part84

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط