💧 @beit_deltangi 💧

💧 @beit_deltangi 💧

#زبانــــحال دخــــتر آتشنشان 😔

سلام بابای قهـــرمـانـم

مامان میگه رفتی آتیش مغازه های لباس فروشی و خاموش کنی،
تا لباس عیدی بچه هانسوزه .
مامان نمیدونه دیدم قایمکی گریه میکنه 😭

خودم دیدم اونجایی که رفته بودی
آتیش و خاموش کنی ،یهو ریخت 😱
بابا خیلی ترسیدم .
همش اون خانوم تو تلویزیون
میگه آتش نشان ها موندن زیر آوار .!

بابا یعنی چی ؟ یعنی تو الان زیر اون همه آهنی😭 😭 😭
بابا آهن سنگینه ، کمرت درد نگیره ؟
نه، بابای من خیلی قویه .
بابا یادته ؟منو با دوچرخم بلند میکردی ،
به همه میگفتم:
بابام ،زورش زیاد😍
بابا جونم ،
تو که زورت زیاد ،
آهن هارو بلند کن ،
دوستاتم نجات بده .
بابا جونم ،
بیا من قول میدم لباسامو
بدم به بچه هایی که ندارن تا عید بپوشن .

تو فقط بیا 😭 😭 😭 💧
@beit_deltangi 💧
بابا جونم !

آونجا داغ ، ازش،آتیش بیرون میاد
برویه جا که آب باشه دستاتو کن تو آب
یادته دستام سوخت ،
دستامو گذاشتی تو کاسه ی
آب دستام خوب شد .
توام برو دستاتو کن تو آب .
بابا مبگن شما فداکارین 😍
اصلا یه کاری کنیم فداکاری کن برگرد😭 😭 😭
💧 @beit_deltangi 💧
بابا جونم!
چی میشد الان آتیش گلستان میشد
عین داستان حضرت ابراهیم
برام تعریف میکردی که انداختنش تو
آتیش اما آتیش گلستان شد ،
💧 @beit_deltangi 💧

خب توام خوبی دیگه ،
من نمیگما همه میگن .
چی میشه که اون آتیشم برات گلستان بشه .
تو با یه دسته گل بیایی پیشم .
بابا اونروز که خواستی بری،
مأموریت، من خودمو زدم بخواب،
تا تو بیشتر موهامو نار کنی .
آخه میدونی چیه ؟
همیشه میگفتی ، دخترم تو،
تو خواب عین فرشته هایی،
موهات عین ابریشم میمونه.
بیدار نشدم تا با خیال راحت به فرشته کوچولوت نگاه کنی .

بابا جونم !
💧 @beit_deltangi 💧

من ندیدمت تا تو سیر نگام کنی .
بابا جونم
بیا من میخوام سیر نگات کنم .
من ندیدمت 😭 😭
بابا جونم .!
تو تلویزیون شعر میخونن،
تو سوختی تا ما نسوزیم 😭
بابا بیا تا من خودم برات بسوزم .
بابا جیگرم داره میسوزه
قلبم سخت بیقرارته
چشمام به دنبالت میگرده
همش منتظرم کلید بندازی
به در و بیایی توو بگی ، دختر نازم خوبه !
منم خودمو لوس کنم بدوام بغلت 😍
بیا بیا دلم برای نگاهت تنگ شده 😭
بابا دلم برای دستات تنگ شده،
میخوام دستاتوبگیرم ،
توام منو بچرخونی و
من بخندم و بهم بگی قربون خندهای دخترم .😍
💧 @beit_deltangi 💧
بابا جــــونــم
منم عین تــو دارم میــسوزم

تـــو در آتـــش من در انــتـظار 😭 😭

بابا چشم انتظاری خیلی سخته 😭 😭

مامان امروز قصه
دختر سه ساله ای رو گفت:
که باباش شهید بود .
فهمیدم که توام شـــهـــیــد شدی 😭 😭

میگم نمیشه بیایی ببینمت بعد بری.

فقط یه با ر خب 🙏 🙏 🙏

بابای بی نشانم .
چشم انتظارم بیـــا.😭 😭 😭 😭

#رهـــــــا دلــنـوشـــتــه
💧 @beit_deltangi 💧
دیدگاه ها (۶)

ازدواج اجباری part : 9 ویو ملودی بعد ده مین رسیدیم به یه عما...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 135♡⁠。⁠)⁩اروم س...

جیمین که از دیدن اینطوری شوگا شروع کرد به اشک ریختن جیمین:شو...

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆P5کلید رو تو در ا...

پارت. ۲۶

ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)chapter:2P.8ا.ت:درسته کوک:......

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 107・⁠]⁠ᕗخودم رو توی تخت اندا...

جدایی

سه پارتی از هیوجین: (وقتی که....) p1بچه ها ممکنه داستان یکم ...

وقتی پسر عموت و مربی بوکست بود🩵(درخواستی)پارت ۴(last part)خب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط