صبح روز بعد امیلی چشمانش را باز کرد و اولین چیزی که با آن ...
𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁵³
.......................................................
صبح روز بعد، امیلی چشمانش را باز کرد و اولین چیزی که با آن روبرو شد، صورت خوابیده نیکولاس بود. موهایش بهم ریخته بود و دستش روی کمر امیلی بود. نیکولاس در خواب آرام به نظر میرسید و دیگر حتی ذره ای به شیطانی که دیروز با همین دستانی که حالا روی کمر امیلی بود، لئو را جلوی چشمش کشته بود شباهتی نداشت. اگر کسی نیکولاس را در خواب میدید قطعا فکر میکرد که نیکولاس شخصیتی شبیه به یک پسر بچه کاملا معصوم دارد نه آلفایی که بدون تردید میتوانست آدم بکشد، قتل انجام دهد و یا حیوانات را قتل عام کند. حتی امیلی هم ممکن بود اگر قبل از دیدن کشته شدن لئو توسط نیکولاس او را در این حالت کاملا معصوم ببیند فکر کند که تمام شایعات درباره آلفا که حیوانات را قتل عام میکرد، آدم هایی که به ملکش وارد میشوند را میکشد و شایعات درباره آلفایی که هر ۳۰۰ سال متولد میشود را باور نکند. امیلی دیگر برهنه نبود و از خودش پرسید که نیکولاس کِی و چطور لباس های امیلی را به او پوشانده بود که خودش متوجه نشده بود. بعد از مدتی که به نیکولاس خیره مانده بود، چشمان نیکولاس به تدریج باز شدند و نگاهش به نگاه امیلی دوخته شد. چشمان نیکولاس کاملا خواب آلود بودند و با صدایی که بخاطر خواب خش دار و بم شده بود زمزمه کرد"صبح بخیر کوچولو... درد نداری؟..." امیلی سرش را به نشانه منفی تکان داد و نیکولاس فشار دستش را برای لحظه ای روی کمر امیلی بیشتر کرد. امیلی از تخت بیرون آمد و به طرف توالت رفت تا به صورتش آبی بزند. وقتی برگشت، نیکولاس تیشرتی پوشیده بود. نیکولاس با لبخند گفت"برو طبقه پایین... آشپزخونه... منم تا چند لحظه دیگه میام..." امیلی سرش را تکان داد و از اتاق خارج شد. بعد از چند لحظه نیکولاس هم وارد آشپزخانه شد. حالا موهایش مرتب تر بود و تقریبا خواب از چشمانش پریده بود. به طرف کابینت ها و یخچال رفت و هر چیز مقوی که به دستش می آمد را روی میز گذاشت و خطاب به امیلی گفت"همه این ها رو باید بخوری..." امیلی سر میز نشست و گفت"خیلی زیادن!..." و تکه ای از آجیل را برداشت و در دهانش گذاشت. همینطور که صبحانه میخورد، نیکولاس زمزمه کرد"یه کاری بیرون از عمارت دارم... تا ظهر برمیگردم... ولی این دفعه قرار نیست تنها باشی... تمام افرادم رو توی حیاط میزارم تا حواسشون به همه چی باشه..." امیلی که مشغول خوردن صبحانه اش بود لحظه ای مکث کرد و بعد سرش را تکان داد. نیکولاس برنامه هایی چیده بود؛ برنامه هایی بی نقص و شوم که از دست خود شیطان هم بر نمیآمد. اگر کارینا میمرد برایش خیلی راحت تمام میشد اما کارینا لایق مرگ ساده نبود. لایق این بود که هر روز عمرش برایش مثل جهنم باشد طوری که هر روز ، هر دقیقه و هر لحظه آرزوی مرگ کند. اگر فقط میمرد کافی نبود.........
.......................................................
بوس به همتون💌❤
.......................................................
صبح روز بعد، امیلی چشمانش را باز کرد و اولین چیزی که با آن روبرو شد، صورت خوابیده نیکولاس بود. موهایش بهم ریخته بود و دستش روی کمر امیلی بود. نیکولاس در خواب آرام به نظر میرسید و دیگر حتی ذره ای به شیطانی که دیروز با همین دستانی که حالا روی کمر امیلی بود، لئو را جلوی چشمش کشته بود شباهتی نداشت. اگر کسی نیکولاس را در خواب میدید قطعا فکر میکرد که نیکولاس شخصیتی شبیه به یک پسر بچه کاملا معصوم دارد نه آلفایی که بدون تردید میتوانست آدم بکشد، قتل انجام دهد و یا حیوانات را قتل عام کند. حتی امیلی هم ممکن بود اگر قبل از دیدن کشته شدن لئو توسط نیکولاس او را در این حالت کاملا معصوم ببیند فکر کند که تمام شایعات درباره آلفا که حیوانات را قتل عام میکرد، آدم هایی که به ملکش وارد میشوند را میکشد و شایعات درباره آلفایی که هر ۳۰۰ سال متولد میشود را باور نکند. امیلی دیگر برهنه نبود و از خودش پرسید که نیکولاس کِی و چطور لباس های امیلی را به او پوشانده بود که خودش متوجه نشده بود. بعد از مدتی که به نیکولاس خیره مانده بود، چشمان نیکولاس به تدریج باز شدند و نگاهش به نگاه امیلی دوخته شد. چشمان نیکولاس کاملا خواب آلود بودند و با صدایی که بخاطر خواب خش دار و بم شده بود زمزمه کرد"صبح بخیر کوچولو... درد نداری؟..." امیلی سرش را به نشانه منفی تکان داد و نیکولاس فشار دستش را برای لحظه ای روی کمر امیلی بیشتر کرد. امیلی از تخت بیرون آمد و به طرف توالت رفت تا به صورتش آبی بزند. وقتی برگشت، نیکولاس تیشرتی پوشیده بود. نیکولاس با لبخند گفت"برو طبقه پایین... آشپزخونه... منم تا چند لحظه دیگه میام..." امیلی سرش را تکان داد و از اتاق خارج شد. بعد از چند لحظه نیکولاس هم وارد آشپزخانه شد. حالا موهایش مرتب تر بود و تقریبا خواب از چشمانش پریده بود. به طرف کابینت ها و یخچال رفت و هر چیز مقوی که به دستش می آمد را روی میز گذاشت و خطاب به امیلی گفت"همه این ها رو باید بخوری..." امیلی سر میز نشست و گفت"خیلی زیادن!..." و تکه ای از آجیل را برداشت و در دهانش گذاشت. همینطور که صبحانه میخورد، نیکولاس زمزمه کرد"یه کاری بیرون از عمارت دارم... تا ظهر برمیگردم... ولی این دفعه قرار نیست تنها باشی... تمام افرادم رو توی حیاط میزارم تا حواسشون به همه چی باشه..." امیلی که مشغول خوردن صبحانه اش بود لحظه ای مکث کرد و بعد سرش را تکان داد. نیکولاس برنامه هایی چیده بود؛ برنامه هایی بی نقص و شوم که از دست خود شیطان هم بر نمیآمد. اگر کارینا میمرد برایش خیلی راحت تمام میشد اما کارینا لایق مرگ ساده نبود. لایق این بود که هر روز عمرش برایش مثل جهنم باشد طوری که هر روز ، هر دقیقه و هر لحظه آرزوی مرگ کند. اگر فقط میمرد کافی نبود.........
.......................................................
بوس به همتون💌❤
- ۴.۰k
- ۱۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط