A.vasipour:

A.vasipour:
#پارت۱۲

دیگه تا رسیدن به مقصد حرفی با هم نزدیم .با توقف کشتی در باز شد و
چهره ی هرمیس مشخص شد .هرمیس همین جور که بهمون اشاره میکرد گفت
: بیاین بالا زود باشین.

تمام دختر ها سریع رفتن بالا .کنار دختر ها روی عرشه ایستادم .هرمیس از کشتی پیاده شد و بهمون
اشاره کرد پشت سرش بریم پایین. همه از کشتی رفتیم پایین. یک ون مشکی جلومون متوقف شد و سوار شدیم. ماشین جلوی یک ویلا ایستاد .در ویلا باز شد و چند مرده سیاه پوش با اسلحه جلوی در ایستادند .ماشین وارد حیاط ویلا شد.

یکی از محافظ ها در ون رو باز کرد و با سر اسلحه اش اشاره کرد بهمون و گفت
:پیاده شید سریع.

با تعجب به رفتارهای مرد نگاه کردم که سلماز از جاش بلند شد و گفت :مگه کرین گفت بیاین پایین زود.

صبا از جاش بلند شد و گفت :اینجا چه خبره؟ مگه ما چیکار کردیم که با اسلحه تهدیدمون میکنید؟

سلماز دست صبا رو گرفت و به سمت بیرون هلش داد و گفت :بجای زبون درازی گمشو بیرون.

بعد هم رو کرد به تک تک ما و گفت :بسه تا الان هر کاری که کردین بلند شید تن لشتون رو حرکت بدین
زودتر برید بیرون.

دختر ها با ترس و لرز یکی یکی از جاشون بلند شدند و رفتند پایین.
دیدگاه ها (۱)

A.vasipour:#پارت۱۳منم کنار سارا از ماشین پیاده شدم .سه نفر ا...

A.vasipour:#پارت۱۴وقتی نگاه مرد از روم کنده شد، نفس راحتی کش...

A.vasipour:#پارت۱۱سلمازگفت :خوب حالا باید یک سری چیز ها رو ت...

A.vasipour:#پارت۱۰سلماز به آرومی گفت :انگار مشکلی پیش نیومد....

My nurse

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط