╭─────────────── 🥀 ───────────────╮

╭─────────────── 🥀 ───────────────╮
✦ پارت 58 | این بار جدی بود ✦
╰─────────────── 🥀 ───────────────╯

🌷 ویو ته

همین که آت از اتاق والیبال بیرون رفت، چند ثانیه فقط به در خیره موندم.

انگار هنوز رفتنش رو باور نکرده بودم...

ته:
آت...

دایی با ناراحتی نگام کرد.

دایی:
دیدی؟

ته:
چی؟

دایی:
همین چیزی که نمی‌خواستم اتفاق بیفته.

ته چیزی نگفت.

نگاهم هنوز روی در بود.

یه حس سنگین روی سینم نشسته بود؛ حسی که حتی نمی‌دونستم چطور باید توضیحش بدم. 🥀

ته:
من نمی‌خواستم جلوی آت دعوا بشه...

دایی:
ولی شد.

کانگ هم که تا چند لحظه قبل عصبانی بود، ساکت شده بود.

کانگ:
منم نمی‌خواستم آت این صحنه رو ببینه.

دایی:
پس باید قبل از اینکه کار به اینجا برسه، جلوی خودتون رو می‌گرفتید.

ته نفس عمیقی کشید.

ته:
حق با شماست.

جین و جیا و بقیه وارد سالن شدن.

جیا:
آت کجاست؟

هیچ‌کس جواب نداد.

جیا با نگرانی به ته نگاه کرد.

جیا:
ته... آت رفت؟

ته:
آره.

جیا:
چرا؟

ته چند لحظه سکوت کرد.

ته:
ما رو دید.

جیا:
ما رو؟

جین:
دایی و کانگ هم اینجا بودن... دوباره بحثشون شد.

جیا دستش رو روی پیشونیش گذاشت.

جیا:
وای نه...

بعد رو به ته کرد.

جیا:
ته، اون خیلی ناراحت بود.

ته:
می‌دونم.

جیا:
نه، فکر کنم این بار فرق داره.

ته:
چطور؟

جیا:
آت پرونده‌شو گرفته.

ته سرشو بالا آورد.

ته:
چی؟

جیا:
اومده بود پرونده‌شو بگیره.

چند لحظه سکوت سنگینی توی سالن افتاد.

حتی ته هم برای چند ثانیه چیزی برای گفتن نداشت...

ته:
پس... واقعاً می‌خواد بره.

دایی:
به خاطر همین چیزهاست که باید آروم باشید.

ته با ناراحتی به زمین نگاه کرد.

ته:
من فقط نمی‌خواستم کسی اذیتش کنه.

دایی:
محافظت کردن با دعوا کردن فرق داره، ته.

ته چیزی نگفت.

حرف دایی بیشتر از چیزی که انتظار داشت، بهش برخورد.

جین آروم کنارش ایستاد.

جین:
فعلاً دنبالش نرو.

ته:
ولی باید باهاش حرف بزنم.

جین:
وقتی ناراحته، شاید فقط بیشتر ناراحتش کنی.

دایی:
بذار خودش آروم بشه. بعد اگر خواست، باهاش حرف بزن.

ته با بی‌حوصلگی دستی روی موهاش کشید.

ته:
باشه...

اما از صورتش معلوم بود که اصلاً آروم نیست.

انگار تمام فکرش فقط یه چیز بود...

«آت واقعاً می‌خواد بره؟» 🥀

༺♡༻

🥀 ویو آت

از مدرسه بیرون اومدم و بدون اینکه به کسی جواب بدم، راه افتادم سمت خونه.

پرونده هنوز توی دستم بود.

هر قدمی که برمی‌داشتم، تصویر اتاق والیبال دوباره جلوی چشمم می‌اومد.

ته...

کانگ...

دایی...

همه دوباره سر هم داد می‌زدن.

آت:
من فقط می‌خواستم پرونده‌مو بگیرم...

صدای خودم آروم بود.

چشمام پر از اشک شده بود، ولی سعی کردم گریه نکنم.

آت:
چرا هیچ‌چیز نمی‌تونه آروم پیش بره؟ 🥺

یه قطره اشک گوشه چشمم جمع شد و سریع پاکش کردم.

نمی‌خواستم حتی خودم هم ببینم چقدر خسته‌ام...

وقتی به خونه رسیدم، در رو باز کردم.

خونه ساکت بود.

دایی هنوز نرسیده بود.

کفش‌هامو درآوردم و پرونده رو روی میز گذاشتم.

چند ثانیه بهش خیره شدم.

پرونده‌ای که قرار بود شروع یه مدرسه جدید باشه...

ولی الان فقط باعث می‌شد حس عجیبی داشته باشم.

انگار یه تصمیم بزرگ، آروم‌آروم داشت از توی دستام سر می‌خورد و واقعی می‌شد. 🥀

آروم رفتم سمت اتاقم.

در رو بستم و روی تخت نشستم.

گوشیم رو برداشتم.

چندتا پیام داشتم.

یکی از جیا:

«آت، رسیدی خونه؟ 🥺»

یکی از جین:

«امیدوارم حالت خوب باشه.»

و بعد...

پیام ته.

«آت، فقط می‌خوام توضیح بدم.»

چند ثانیه به صفحه خیره موندم.

قلبم یه لحظه فشرده شد.

گوشی دوباره لرزید.

ته:
«می‌دونم ناراحتی...»

پیام بعدی:

«فقط وقتی آماده بودی، باهام حرف بزن.»

انگشتم چند لحظه روی صفحه موند.

دلم می‌خواست جواب بدم...

ولی نمی‌دونستم چی باید بگم.

آخرش صفحه رو خاموش کردم و گوشی رو کنار گذاشتم.

آت:
فعلاً نمی‌خوام هیچ‌کس رو ببینم...

روی تخت دراز کشیدم و به سقف خیره شدم.

همه اتفاقات این چند روز از جلوی چشمم رد می‌شد.

دعواها...

نگاه‌های ته...

حرف‌های کانگ...

و تصمیمی که گرفته بودم.

آت:
شاید رفتن واقعاً بهتر باشه...

چشمامو بستم.

ولی حتی با بستن چشم‌هام هم نمی‌تونستم تصویر ته رو از ذهنم بیرون کنم.

همون نگاه‌هایی که همیشه باعث می‌شد چیزی توی دلم بلرزه...

همون موقع صدای باز شدن در خونه اومد.

دایی برگشته بود.

چند لحظه بعد صدای قدم‌هاش از راهرو شنیده شد.

دایی:
آت؟

جواب ندادم.

دایی دوباره صدام زد.

دایی:
آت، خونه‌ای؟

چشمامو بستم و آروم گفتم:

آت:
آره...

دایی پشت در اتاقم ایستاد.

دایی:
می‌تونم بیام تو؟

آت:
الان نه...
#پشت_نگاه_سردت #عاشقانه #رمان_عاشقانه #پارت_جدید #تهیونگ #Taehyung #BTS
دیدگاه ها (۱)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط