تناسخ زمان ] ۲۶ part
تناسخ زمان ] ۲۶ part
نیشخندی زد و لب هایش را با زبانش تر کرد جونگ کوک آیدل که کمتر از اون نبود خنده ای کرد که می هان رو متعجب کرد چرا که باید از نظر می هان الان باهاش دعوا می کرد ولی برخلاف نظر او جونگ کوک با خنده جواب داد : ببین می هان تو مثله دستگاهی شدی که خودکارش کردن برای متنفر شدن از من اما باید اون دکمه رو من خاموش کنم
می هان ناباورانه خندید و گفت : حیف اون همه ظرافت خواهر من که حالا باید خرجِ زِبریِ اخلاق تو بشه ....جونگ کوک با نگاه خالی از هر نوع دعوا یا بحثی نگاهش میکرد و همین می هان را عصبی میکرد مرد با لحن بیخیال لب زد : اگه دوست نداری خواهرتو با کسی سهم بشی از اول اجازه ازدواج نمیدادی بهش.. می هان دستش را عصبی مشت کرد و گفت : تو رو من...
جونگ کوک نگذاشت حرفش را کامل کند تند لب زد : پس دیگه حرف نزن
با بلند شدن از روی مبل نفس کلافه ای کشید و به سوی پله ها حرکت کرد
کلافه وارده اتاق جیجی کی شد در را بست و بهش تکیه داد با نگاه های سنگینی حرکات و کارهای همسر ظریفش را دنبال میکرد،
ات که لباس های نو و جدیدی برای جیجی کی برداشت تا زودتر برای شب آماده باشد لباس را روی تخت آماده گذاشت بلاخره به سمته جونگ کوک برگشت و دقیقا مقابلش ایستاد دستش را روی صورتش گذاشت و به نرمی نوازش کرد : عشقم چی شده نکنه با می هان بحث کردین
جونگ کوک کلافه پوفی کشید و لب زد : خیلی کلافم نمیدونم چیکار کنم
ات لبخندی زد و با اطمینان کامل لب زد : بزار شب بشه حتما از این احساس کلافه گی راحت میشی بهم اعتماد کن عشقم
نیشخندی زد و لب هایش را با زبانش تر کرد جونگ کوک آیدل که کمتر از اون نبود خنده ای کرد که می هان رو متعجب کرد چرا که باید از نظر می هان الان باهاش دعوا می کرد ولی برخلاف نظر او جونگ کوک با خنده جواب داد : ببین می هان تو مثله دستگاهی شدی که خودکارش کردن برای متنفر شدن از من اما باید اون دکمه رو من خاموش کنم
می هان ناباورانه خندید و گفت : حیف اون همه ظرافت خواهر من که حالا باید خرجِ زِبریِ اخلاق تو بشه ....جونگ کوک با نگاه خالی از هر نوع دعوا یا بحثی نگاهش میکرد و همین می هان را عصبی میکرد مرد با لحن بیخیال لب زد : اگه دوست نداری خواهرتو با کسی سهم بشی از اول اجازه ازدواج نمیدادی بهش.. می هان دستش را عصبی مشت کرد و گفت : تو رو من...
جونگ کوک نگذاشت حرفش را کامل کند تند لب زد : پس دیگه حرف نزن
با بلند شدن از روی مبل نفس کلافه ای کشید و به سوی پله ها حرکت کرد
کلافه وارده اتاق جیجی کی شد در را بست و بهش تکیه داد با نگاه های سنگینی حرکات و کارهای همسر ظریفش را دنبال میکرد،
ات که لباس های نو و جدیدی برای جیجی کی برداشت تا زودتر برای شب آماده باشد لباس را روی تخت آماده گذاشت بلاخره به سمته جونگ کوک برگشت و دقیقا مقابلش ایستاد دستش را روی صورتش گذاشت و به نرمی نوازش کرد : عشقم چی شده نکنه با می هان بحث کردین
جونگ کوک کلافه پوفی کشید و لب زد : خیلی کلافم نمیدونم چیکار کنم
ات لبخندی زد و با اطمینان کامل لب زد : بزار شب بشه حتما از این احساس کلافه گی راحت میشی بهم اعتماد کن عشقم
- ۸۰۰
- ۲۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط