خاطرات یک آرمی فصل پارت
خاطرات یک آرمی فصل ۳ پارت ۲۱
_بله؟!
+نههههههههه!
سریع گوشی رو از تخت برداشتم ک تهیونگ سرعت العملش بیشتر شد.
حالا من بکش اون بکش!
+اههههه گوشیو بده به من ته!!!
ته: من تا ته و توی این ماجرا رو در نیارم بیخیال نمیشم.. اهههه ولش کن!
+تهیونگ.. به رسم این یک سال دوستی!
ته: عمراً!!!! اون پسره غلط کرده حتی شماره ی تو رو داشته باشه..
من هی میکشیدم اونم ک ماشالله زور ک چه عرض کنم انگار داشتم با یک گوریل مسابقه طناب کشی میدادم (ببخشید بی ادبه چیکارش کنم!)
+تهههه! گوشیو بده به من!!
ته:تو بده به من!! یعنی خراب بشه پولشو از اون دوست پسره لندهورت میگیرم!
+تهیونگاااا!
ته: کوکی، جیمین، بنگتن!! بیاین کمک!
اعضا ک تاحالا خشکشون زده بود و محوه بکش مکش های ما بودن به خودشون اومدن و رفتن سمت تهیونگ..
+بنگتنننننن! اگه به ته کمک کنید خدا سر شاهده وانی رو برای خودتون مرده فرض کنین
اعضا اومدن سمتم..
ته: نخیرررر! ۸ سال دوستی و همخونه ای چیزه کمی نیس!!! ما باهم درد کشیدیم! باهم بزرگ شدیم! بیاین پیش من!!!
رفتن سمت تهیونگ! آمپرم دیگه زده بود بالا!
+جیمینااااا! به عنوان اینکه بایسمی قسمات میدم!
جیمین صورتشو بین منو ته چرخوند. بدبخت گیج شده بود اونم بدجور!..
ته: نههههه! جیمین به ویمین قسمات میدم!
+تو حق نداری شیپ کنی تهیونگ خان!
جیمین خواست بیاد سمتم ک دوباره ته داد کشید:
ته: جیمینااا! خام این نشو! مکنه لاین رو به هم نریز! بیا اینجا بیبی بوی من!
جیمین نیشش تا بناگوش باز شده بود.
تو شوک (بیبی بوی) گفتنه ته بودم ک یهو دستم خالی شد.
+نههههه! گوشیییییییی!
ته: آه آه! گرفتمش دیگه..
خواستم سمتش دوباره حمله ور بشم که..
ته: بچه ها بگیرینش بدوییدددد!
هوپی و شوگا بازومو گرفتند.
بقیه اعضا هم که انگار داشتن فیلم میدیدن، پاپ کورن کم داشتن فقط!
+اهههه ولم کنید
ته: خب خب.. بذار ببینم
+تهیونگ.. ولش کن! کاریش نداشته باش! بخدا دیگه دوست پسر نمیگیرم!!!!
ته: اوممم.. نچ! نمیشه..
از حرص دوباره داد زدم: تهیونگااااا
بی توجه به من داشت شماره میگرفت و یه لبخنده پیروزی رو لبش بود.
ته: خب ببینیم این پسره در چه حدیه که با وانیای من همنشینی میکنع!
+تهههههه!
گوشی رو گذاشت رو اسپیکر
صدای بوق دوباره اطراف اتاق رو پر کرد.
دیگه کم کم داشت گریه ام میگیرفت.
_بله؟
+سلام!!!
_شما؟!
+فرض کن یه آدمی ک قراره کابوست بشه!
وانیا: تهیونگ؟!
گوشی رو از خودش دور کرد و آدروم گفت: هیسس بیب.. چیزی نگفتم که
_خخخ! شوخیه؟!
+نه! آدرستو شما لطف میکنی؟
_آدرسم؟! ب..برا چی!؟
+اه.. داداشمون خیس نکنه خودشو یه وقت!
اعضا با این حرفش زدن زیره خنده.. یارو هم از پشت تلفن انگار به لکنت افتاده بود.
+میگم.. تو فقط یه اسمتو بگو!
_به اسم من چیکار داری؟؟
+خب همین نه! فقط یه اسم! البته میتونستم از وانیا هم بپرسم ولی خب...
_بله؟!
+نههههههههه!
سریع گوشی رو از تخت برداشتم ک تهیونگ سرعت العملش بیشتر شد.
حالا من بکش اون بکش!
+اههههه گوشیو بده به من ته!!!
ته: من تا ته و توی این ماجرا رو در نیارم بیخیال نمیشم.. اهههه ولش کن!
+تهیونگ.. به رسم این یک سال دوستی!
ته: عمراً!!!! اون پسره غلط کرده حتی شماره ی تو رو داشته باشه..
من هی میکشیدم اونم ک ماشالله زور ک چه عرض کنم انگار داشتم با یک گوریل مسابقه طناب کشی میدادم (ببخشید بی ادبه چیکارش کنم!)
+تهههه! گوشیو بده به من!!
ته:تو بده به من!! یعنی خراب بشه پولشو از اون دوست پسره لندهورت میگیرم!
+تهیونگاااا!
ته: کوکی، جیمین، بنگتن!! بیاین کمک!
اعضا ک تاحالا خشکشون زده بود و محوه بکش مکش های ما بودن به خودشون اومدن و رفتن سمت تهیونگ..
+بنگتنننننن! اگه به ته کمک کنید خدا سر شاهده وانی رو برای خودتون مرده فرض کنین
اعضا اومدن سمتم..
ته: نخیرررر! ۸ سال دوستی و همخونه ای چیزه کمی نیس!!! ما باهم درد کشیدیم! باهم بزرگ شدیم! بیاین پیش من!!!
رفتن سمت تهیونگ! آمپرم دیگه زده بود بالا!
+جیمینااااا! به عنوان اینکه بایسمی قسمات میدم!
جیمین صورتشو بین منو ته چرخوند. بدبخت گیج شده بود اونم بدجور!..
ته: نههههه! جیمین به ویمین قسمات میدم!
+تو حق نداری شیپ کنی تهیونگ خان!
جیمین خواست بیاد سمتم ک دوباره ته داد کشید:
ته: جیمینااا! خام این نشو! مکنه لاین رو به هم نریز! بیا اینجا بیبی بوی من!
جیمین نیشش تا بناگوش باز شده بود.
تو شوک (بیبی بوی) گفتنه ته بودم ک یهو دستم خالی شد.
+نههههه! گوشیییییییی!
ته: آه آه! گرفتمش دیگه..
خواستم سمتش دوباره حمله ور بشم که..
ته: بچه ها بگیرینش بدوییدددد!
هوپی و شوگا بازومو گرفتند.
بقیه اعضا هم که انگار داشتن فیلم میدیدن، پاپ کورن کم داشتن فقط!
+اهههه ولم کنید
ته: خب خب.. بذار ببینم
+تهیونگ.. ولش کن! کاریش نداشته باش! بخدا دیگه دوست پسر نمیگیرم!!!!
ته: اوممم.. نچ! نمیشه..
از حرص دوباره داد زدم: تهیونگااااا
بی توجه به من داشت شماره میگرفت و یه لبخنده پیروزی رو لبش بود.
ته: خب ببینیم این پسره در چه حدیه که با وانیای من همنشینی میکنع!
+تهههههه!
گوشی رو گذاشت رو اسپیکر
صدای بوق دوباره اطراف اتاق رو پر کرد.
دیگه کم کم داشت گریه ام میگیرفت.
_بله؟
+سلام!!!
_شما؟!
+فرض کن یه آدمی ک قراره کابوست بشه!
وانیا: تهیونگ؟!
گوشی رو از خودش دور کرد و آدروم گفت: هیسس بیب.. چیزی نگفتم که
_خخخ! شوخیه؟!
+نه! آدرستو شما لطف میکنی؟
_آدرسم؟! ب..برا چی!؟
+اه.. داداشمون خیس نکنه خودشو یه وقت!
اعضا با این حرفش زدن زیره خنده.. یارو هم از پشت تلفن انگار به لکنت افتاده بود.
+میگم.. تو فقط یه اسمتو بگو!
_به اسم من چیکار داری؟؟
+خب همین نه! فقط یه اسم! البته میتونستم از وانیا هم بپرسم ولی خب...
- ۵۰.۱k
- ۰۶ خرداد ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۱.۰k)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط