پارت چهارم

پارت چهارم:
در باز شد و آلمایت وارد شد
همه با ذوق و تعجب به آلمایت نگاه می‌کردن اما من سرم رو گذاشته بودم روی میزم
یائومومو با لبخند گفت:اون آلمایته ها»
آماکازه:می‌دونم قهرمان شماره یک ژاپن»
یائومومو:آخه حتی سرت رو هم بلند نکردی تا نگاهش کنی»
آماکازه:بیخیالش *___*»
یائومومو:باشه ببخشید فضولی کردم»
اون روز هم هر طور که بود گذشت.
داشتم از مدرسه خارج میشدم که صدای
میدوریا رو شنیدم:آماکازه-سان، احتمالاً هم مسیر باشیم میای با هم بریم خونه»
آماکازه:نه من میرم سمت محله های قدیمی می‌خوام تنها برم»
«من که نمیدونم محله های قدیمی کجاست اینا چیه دارم میگم چرا اسم خودمو نگفتم؟ کوسه من واقعا باده چه اتفاقی داره میوفته؟.»
میدوریا:باشه هرطور راحتی.»
راهم رو ازش جدا کردم
چه جوری از اینجا سر در آوردم چرا کلاس اولی ام چرا کلاس ای هستم
همین طور با خودم چرا و چطور میکردم که رسیدم دم یه در درو زدم یه پیرزن سالخورده درو باز کرد یه کیمونوی صورتی گل گلی خوشگل تنش بود
👘پیرزن:وای شما باید خانوم آماکازه هینا باشید اوه خدای من خسته به نظر می‌رسید من اتاقتون رو با وسایلی که فرستاده بودید چیده ام اگه خوشتون نمیاد چیدمانش رو عوض میکنم »
منو داخل خونه هدایت کرد. حدود سه چهار تا اتاق اونجا بود که مال من آخری بود. وارد شدم بوی خوبی به مشامم رسید بوی گل رز شاید،
اتاق بزرگی بود که اینطور چیده شده بود:
یه تخت سفید با ملافه آبی تیره یه آینه قدی چوبی یه میز تحریر که روش پر از دفتر بود
یه کمد قهوه ای همرنگ میز تحریر یه گوشه اتاق بود که طبقه اولش، یه گلدون پر از گل رز داشت. یه عروسک گربه ای ملوس هم اونجا بود کنارش یه عکس از طبیعت بود.طبقه دوم کمد همه اش کتاب های قطور و بزرگ بود.طبقه سومش هم یه عکس از ماه بود و جای گذاشتن کیف مدرسه.
دو تا طبقه آخر هم کشوی لباس بودی یه پنجره بزرگ با پرده های آبی تیره .
جلوی آینه قدی وایستادم قیافه ام اینطوری بود: مو های خیلی بلند تا روی زانو ام به رنگ بنفش و کاملاً بافته شده چشم های جیگری رنگ پوستم سفید قدم صد و چهل پنجاه بود لبای تقریباً قرمز کم رنگ دو تا گیره موی آبی تیره هم تو موهام بود.
قیافه ام تو زندگی قبلی ام هم خوب بود: موهای تا زیر گوش مشکی چشم های مشکی مشکی قد صد و چهل پوست همیشه خدا رنگ پریده لبای تقریباً صورتی.
صدای پیرزنه اومد:خانوم آماکازه غذا حاظره»

(اینم پارت چهارم و موندم تو اسمش 😘😘)
دیدگاه ها (۱)

اتاق هینا تقریباً این شکلیه

هم عکسی که با هوش مصنوعی درست کردم

پارت سوم:همه رفتیم سمت زمین تمرین که اول باکوگو انداخت سنسه:...

با دیدن چهرش زبونم بند اومداون....میدوریا ایزوکو بود.. چشم ه...

(تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی) پارت ۳۶*اونا رفتن و تخت ر...

پارت سوم:داستان از دیدگاه یونگی: صبح که بیدار شد مستقیماً سر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط