「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 80
✦.................................
جونگکوک نگاهش را از صورتش برنداشت
_ پسر هیونوو؟
+ آره.
جونگکوک چند ثانیه ساکت ماند. از قبل همهچیز را دربارهی جیهو میدانست؛ تحقیقاتش هیچ چیز را پنهان نگذاشته بود. آرام گفت:
_ هر وقت بخوای... میبرمت پیشش.
نیکی برای اولین بار از ته دل لبخند زد؛ آن لبخند کوتاه، تمام خستگی چند روز گذشته را از صورتش پاک کرده بود.
+ واقعاً؟
جونگکوک خیلی آرام سر تکان داد
_ قول میدم.
نیکی با همان لبخند برگشت تا از پلهها پایین برود، اما هنوز قدم اول را برنداشته بود که
جونگکوک جلو آمد، دو دستش را آرام دور کمر گذاشت و با یک حرکت نرم، جای هر دویشان را عوض کرد؛ حالا نیکی بین نرده شیشهای و جونگکوک ایستاده بود
نگاهش دیگر روی چشمهای دختر نبود؛ آرام روی لبهایش لغزید، چند ثانیه هیچ کدام حرفی نزدند، فقط صدای نفسهای آرامشان در سکوت خانه شنیده میشد
جونگکوک خیلی آهسته خم شد، آنقدر نزدیک که نیکی گرمای نفسش را احساس کرد. نگاهش هنوز روی لبهای دختر مانده بود بعد با همان صدای بم و آرامی که همیشه باعث میشد قلب نیکی نامنظم بزند، زمزمه کرد:
_ مایل به کیس؟
نیکی چند ثانیه فقط به صورتش خیره ماند، بعد یکدفعه خندهاش گرفت... کف دستش را روی سینهی جونگکوک گذاشت و او را آرام عقب هل داد
+ وای...
خندهاش بیشتر شد
+ تو خیلی پرویی.
برای اولین بار جونگکوک خندید؛ نه آن لبخند محو همیشگی، بلکه خندهای کوتاه، عمیق و مردانه که صدایش در فضای ساکت خانه پیچید.
نیکی همانجا خشکش زد؛ تا آن لحظه... هیچوقت صدای خندهی واقعی او را نشنیده بود، دلش بیاختیار لرزید و با خودش فکر کرد...
«+ چرا انقدر... قشنگه؟»
جونگکوک که هنوز گوشهی لبش بالا بود با تعجب نگاهش کرد
_ مشکلش چیه؟
نیکی سریع نگاهش را دزدید. جونگکوک قدمی جلوتر آمد و با شیطنتی که برای خودش هم تازگی داشت، گفت:
_ میخوام زنمو ببوسم.. جرم که نیست.
صورت نیکی از خجالت گرم شد، لبخندش را پنهان کرد و دوباره او را با کف دستش عقب زد.
+ برو کنار...
بعد بدون اینکه فرصت دیگری به او بدهد، تقریباً با عجله از کنار جونگکوک رد شد و از پلههای مرمر پایین رفت
جونگکوک همانجا بالای پلهها ایستاده بود و نگاهش تا آخرین قدمهای نیکی دنبالش میکرد. وقتی نیکی تقریباً به آخرین پله رسید، صدای آرام اما مطمئن جونگکوک در خانه پیچید:
_ اشتباه بزرگی کردی
نیکی بدون اینکه حتی برگردد، آخرین پله را پایین آمد
+ چرا؟
جونگکوک گوشهی لبش بالا رفت
_ نزدیک بود هاتترین کیسِ عمرتو با من تجربه کنی...
چند لحظه مکث کرد
_ ولی از دستش دادی.
نیکی همانجا ایستاد، آرام سرش را بالا آورد و از پایینِ پلهها به جونگکوک نگاه کرد؛
مرد هنوز همان بالا ایستاده بود، یک دستش داخل جیب شلوارش، پیراهن مشکی آستین بالازده تنش بود و نور لوستر، صورت مردانه و استخوانیاش را واضحتر کرده بود.
لبخند کج گوشهی لبش... اعتمادبهنفسی که انگار هیچوقت تمام نمیشد و آن نگاه سنگینی که مستقیم فقط روی خودش بود، برای چند ثانیه قلب نیکی بیدلیل تندتر زد.
«+ فا៸ک... چرا هرچی بیشتر میبینمش...»
فکرش را نصفه رها کرد، فقط لبخند خیلی کوچکی زد، سرش را به نشانهی تأسف تکان داد و زیر لب گفت:
+ خودشیفته...
بعد برگشت و وارد آشپزخانه شد
جونگکوک همان بالا ماند.، نگاهش هنوز روی جایی بود که نیکی ناپدید شده بود. لبخندش آرامتر شد
...
ـ [ همان زمان | عمارت جئون ]
صدای موتور چند شاسیبلند سکوت شب را شکست، چراغهای خودروها یکییکی مقابل دروازهی عظیم عمارت خاموش شدند راننده پیاده شد و درِ خودروی وسط را باز کرد...
نیکان آرام از ماشین پایین آمد، کت بلند مشکی روی شانههایش افتاده بود و نگاه نافذش مستقیم روی عمارت ثابت ماند.
همان لحظه دو محافظ جئون جلو آمدند، یکی از آنها محترمانه تعظیم کوتاهی کرد
محافظ: شب بخیر، آقا.
نیکان حتی جواب را هم نداد، چند قدم جلو رفت. محافظ دوم سریع راهش را گرفت
محافظ دوم: متأسفم آقا... اجازهی ورود ندارید.
نیکان نگاه کوتاهی به دستی انداخت که جلویش قرار گرفته بود بعد خیلی آرام گفت:
نیکان: برو کنار.
صدایش آنقدر آرام بود که بیشتر شبیه دستور بود تا درخواست.
محافظ تکان نخورد
محافظ: بدون اجازهی رئیس، هیچکس وارد عمارت نمیشه.
چند ثانیه سکوت.. نیکان بدون کوچکترین تغییری در چهرهاش پرسید:
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 80
✦.................................
جونگکوک نگاهش را از صورتش برنداشت
_ پسر هیونوو؟
+ آره.
جونگکوک چند ثانیه ساکت ماند. از قبل همهچیز را دربارهی جیهو میدانست؛ تحقیقاتش هیچ چیز را پنهان نگذاشته بود. آرام گفت:
_ هر وقت بخوای... میبرمت پیشش.
نیکی برای اولین بار از ته دل لبخند زد؛ آن لبخند کوتاه، تمام خستگی چند روز گذشته را از صورتش پاک کرده بود.
+ واقعاً؟
جونگکوک خیلی آرام سر تکان داد
_ قول میدم.
نیکی با همان لبخند برگشت تا از پلهها پایین برود، اما هنوز قدم اول را برنداشته بود که
جونگکوک جلو آمد، دو دستش را آرام دور کمر گذاشت و با یک حرکت نرم، جای هر دویشان را عوض کرد؛ حالا نیکی بین نرده شیشهای و جونگکوک ایستاده بود
نگاهش دیگر روی چشمهای دختر نبود؛ آرام روی لبهایش لغزید، چند ثانیه هیچ کدام حرفی نزدند، فقط صدای نفسهای آرامشان در سکوت خانه شنیده میشد
جونگکوک خیلی آهسته خم شد، آنقدر نزدیک که نیکی گرمای نفسش را احساس کرد. نگاهش هنوز روی لبهای دختر مانده بود بعد با همان صدای بم و آرامی که همیشه باعث میشد قلب نیکی نامنظم بزند، زمزمه کرد:
_ مایل به کیس؟
نیکی چند ثانیه فقط به صورتش خیره ماند، بعد یکدفعه خندهاش گرفت... کف دستش را روی سینهی جونگکوک گذاشت و او را آرام عقب هل داد
+ وای...
خندهاش بیشتر شد
+ تو خیلی پرویی.
برای اولین بار جونگکوک خندید؛ نه آن لبخند محو همیشگی، بلکه خندهای کوتاه، عمیق و مردانه که صدایش در فضای ساکت خانه پیچید.
نیکی همانجا خشکش زد؛ تا آن لحظه... هیچوقت صدای خندهی واقعی او را نشنیده بود، دلش بیاختیار لرزید و با خودش فکر کرد...
«+ چرا انقدر... قشنگه؟»
جونگکوک که هنوز گوشهی لبش بالا بود با تعجب نگاهش کرد
_ مشکلش چیه؟
نیکی سریع نگاهش را دزدید. جونگکوک قدمی جلوتر آمد و با شیطنتی که برای خودش هم تازگی داشت، گفت:
_ میخوام زنمو ببوسم.. جرم که نیست.
صورت نیکی از خجالت گرم شد، لبخندش را پنهان کرد و دوباره او را با کف دستش عقب زد.
+ برو کنار...
بعد بدون اینکه فرصت دیگری به او بدهد، تقریباً با عجله از کنار جونگکوک رد شد و از پلههای مرمر پایین رفت
جونگکوک همانجا بالای پلهها ایستاده بود و نگاهش تا آخرین قدمهای نیکی دنبالش میکرد. وقتی نیکی تقریباً به آخرین پله رسید، صدای آرام اما مطمئن جونگکوک در خانه پیچید:
_ اشتباه بزرگی کردی
نیکی بدون اینکه حتی برگردد، آخرین پله را پایین آمد
+ چرا؟
جونگکوک گوشهی لبش بالا رفت
_ نزدیک بود هاتترین کیسِ عمرتو با من تجربه کنی...
چند لحظه مکث کرد
_ ولی از دستش دادی.
نیکی همانجا ایستاد، آرام سرش را بالا آورد و از پایینِ پلهها به جونگکوک نگاه کرد؛
مرد هنوز همان بالا ایستاده بود، یک دستش داخل جیب شلوارش، پیراهن مشکی آستین بالازده تنش بود و نور لوستر، صورت مردانه و استخوانیاش را واضحتر کرده بود.
لبخند کج گوشهی لبش... اعتمادبهنفسی که انگار هیچوقت تمام نمیشد و آن نگاه سنگینی که مستقیم فقط روی خودش بود، برای چند ثانیه قلب نیکی بیدلیل تندتر زد.
«+ فا៸ک... چرا هرچی بیشتر میبینمش...»
فکرش را نصفه رها کرد، فقط لبخند خیلی کوچکی زد، سرش را به نشانهی تأسف تکان داد و زیر لب گفت:
+ خودشیفته...
بعد برگشت و وارد آشپزخانه شد
جونگکوک همان بالا ماند.، نگاهش هنوز روی جایی بود که نیکی ناپدید شده بود. لبخندش آرامتر شد
...
ـ [ همان زمان | عمارت جئون ]
صدای موتور چند شاسیبلند سکوت شب را شکست، چراغهای خودروها یکییکی مقابل دروازهی عظیم عمارت خاموش شدند راننده پیاده شد و درِ خودروی وسط را باز کرد...
نیکان آرام از ماشین پایین آمد، کت بلند مشکی روی شانههایش افتاده بود و نگاه نافذش مستقیم روی عمارت ثابت ماند.
همان لحظه دو محافظ جئون جلو آمدند، یکی از آنها محترمانه تعظیم کوتاهی کرد
محافظ: شب بخیر، آقا.
نیکان حتی جواب را هم نداد، چند قدم جلو رفت. محافظ دوم سریع راهش را گرفت
محافظ دوم: متأسفم آقا... اجازهی ورود ندارید.
نیکان نگاه کوتاهی به دستی انداخت که جلویش قرار گرفته بود بعد خیلی آرام گفت:
نیکان: برو کنار.
صدایش آنقدر آرام بود که بیشتر شبیه دستور بود تا درخواست.
محافظ تکان نخورد
محافظ: بدون اجازهی رئیس، هیچکس وارد عمارت نمیشه.
چند ثانیه سکوت.. نیکان بدون کوچکترین تغییری در چهرهاش پرسید:
- ۲.۳k
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط