𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶⁴
ویو: ات

چند دقیقه‌ای بود که کنار کوک نشسته بودم.

هنوز ذهنم پیش بابا بود و مدام به این فکر می‌کردم که کجاست و چرا هیچ خبری ازش نیست.

همون موقع تلفن کوک زنگ خورد.

کوک گوشی رو برداشت.

_ بله؟

چند ثانیه ساکت گوش داد.

اخماش کم‌کم رفت توی هم.

_ مطمئنی؟

دوباره چند لحظه گوش داد و بعد گفت:

_ باشه. الان میام.

تماس رو قطع کرد.

+ چی شده؟

کوک از جاش بلند شد.

_ باید برم یه جا.

+ کجا؟

_ یه کاری پیش اومده.

+ منم میام.

کوک سریع سرش رو به نشونه‌ی مخالفت تکون داد.

_ نه.

+ چرا؟

_ چون جات اینجا امن تره

+ ولی من نمی‌خوام تنها بمونم.

کوک چند لحظه نگاهم کرد.

بعد اومد سمتم و آروم بغلم کرد.

_ نترس پرنسسم. زیاد طول نمی‌کشه.

+ قول میدی زود برگردی؟

_ آره.

+ پس من منتظرت می‌مونم.

_ همین کارو بکن.

قبل از اینکه بره، دوباره نگاهم کرد.

_ . سه‌اون و بادیگاردها هم اینجان نترس

+ باشه.

کوک از اتاق رفت بیرون.

من همون‌جا ایستاده بودم و رفتنش رو نگاه می‌کردم.

ولی یه حس عجیبی داشتم...

انگار این رفتن، قرار نبود مثل همیشه ساده تموم بشه.
دیدگاه ها (۳)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط