عشق

عشق
قصه‌ای بود که مادر بزرگ
شب‌های زمستان برایم می‌بافت:
یکی از روو، دوتا از زیر،...
بالاپوشی که هیچ‌گاه گرمم نکرد!
رضا_کاظمی
دیدگاه ها (۲)

یا دستم را بگیریا هر چه می توانی از من دور شو...متنفرماز ریا...

آدمها مست می کنن،آدمهای اشتباهی رو میبوسنو تظاهر می کنن که ه...

نترسم که با دیگری خو کنیتو با من چه کردی که با او کنی

در سکوتِ شب، وقتی ستاره‌ها قصه‌های کهن را زمزمه می‌کنند عشقِ...

به ژرفای دریا می‌سپارم واپسین واژه‌هایمتا اگر روزی خاطر کسی ...

درودددددد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط