══❖پارت: دوم ❖══
══❖پارت: دوم ❖══
صبح روز بعد، چویا با حوصلهای خراب وارد ساختمان مافیا شد.
هنوز قهوهاش را تمام نکرده بود که یکی از اعضا به سمتش دوید.
— ناکاهارا-سان! رئیس شما را احضار کرده.
چویا آهی کشید.
چویا— امیدوارم خبر خوبی باشه.
چند دقیقه بعد، مقابل میز موری ایستاده بود.
رئیس مافیا لبخند آرامی زد.
موری— یک مأموریت مهم داریم.
چویا اخم کرد.
چویا— خب؟
موری— باید با آژانس کارآگاهی همکاری کنیم.
چویا لحظهای ساکت ماند.
چویا— نه.
موری— هنوز توضیح ندادم.
چویا— مهم نیست. نه.
موری— دازای هم در این مأموریت حضور دارد.
چویا فوراً روی میز خم شد.
چویا— پس جواب من دو برابر نه هست!
موری خندید.
موری— متأسفانه انتخابی نداری.
یک ساعت بعد...
چویا مقابل ساختمان آژانس ایستاده بود.
در دلش امیدوار بود دازای امروز سر کار نیامده باشد.
اما شانس هرگز طرف او نبود.
دازای — چویاااا!
صدای آشنا باعث شد پلک چشمش بپرد.
دازای با خوشحالی دست تکان میداد.
دازای — چقدر زود دلم برات تنگ شده بود!
چویا — من نه.
دازای — دروغگو.
چویا — دارم جدی میگم.
دازای — باز هم دروغگو.
چویا مشتش را بالا آورد.
دازای فوراً چند قدم عقب رفت.
دازای — خشونت راه حل مشکلات نیست.
چویا — تو خودِ مشکلی.
بعد از جلسه مشخص شد گروهی ناشناس در حال قاچاق اطلاعات محرمانه هستند و برای پیدا کردن رهبرشان، دازای و چویا باید چند روز با هم کار کنند.
وقتی توضیحات تمام شد، چویا با ناباوری به برگه مأموریت نگاه کرد.
چویا — چند روز؟
دازای — سه روز.
چویا — سه روز؟!
دازای لبخند زد.
دازای — به نظرم عالیه.
چویا — به نظرم فاجعهست.
عصر همان روز، هر دو روی پشتبام ساختمانی مشغول زیر نظر گرفتن هدف بودند.
هوا رو به تاریکی میرفت.
دازای روی لبه پشتبام نشسته بود و انگار اصلاً حواسش به مأموریت نبود.
چویا کلافه گفت:
چویا — حداقل یک بار مثل آدم رفتار کن.
دازای — دارم رفتار میکنم.
چویا — نه، نداری.
دازای — چرا.
چویا — نه.
دازای — چرا.
چویا — نه!
دازای خندید.
صدای خندهاش در سکوت شب پیچید.
چویا با وجود تمام تلاشش نتوانست گوشه لبش را جمع کند.
دازای فوراً متوجه شد.
دازای — الان لبخند زدی؟
چویا — نزدم.
دازای — زدی.
چویا — ساکت شو.
دازای — خیلی بامزه بود.
چویا — دازای...💢
دازای — بله؟
چویا— میخوای از این پشتبام پرتت کنم؟
دازای— نه ممنون.
ساعتی بعد، وقتی مأموریت آن شب تمام شد، هر دو در خیابانی خلوت قدم میزدند.
خبری از دعوا نبود.
دازای نگاهی به چویا انداخت.
دازای — خستهای؟
چویا — یکم.
دازای — پس بیا امشب زود استراحت کنیم.
چویا با تعجب نگاهش کرد.
چویا— از کی انقدر منطقی شدی؟
دازای — از وقتی فهمیدم اگر خسته باشی بیشتر دعوا میکنی.
چویا — احمق.
دازای لبخند زد.
دازای — فقط مراقبتم.
چویا چیزی نگفت.
اما این بار آن روز، از شنیدن این جمله ناراحت نشد.
باد آرامی میان خیابان وزید.
و هر دو بیآنکه متوجه شوند، قدمهایشان با هم هماهنگ شده بود.
ادامه دارد...🧡
══════════════════════════════════════
#رمان #رمان_تو_دردسر_منی_چویا #ویسگون #انیمه #مانهوا #ناول #دونگهوا #وبتون #تیک_تاک #تلگرام
#دازای #چویا #سگ_های_ولگرد_بانگو #انیمه #اوتاکو #چالش #تیک_تاک #یوتیوب #عاشقانه #کلیپ #نوشتن #چالش_پارتی
صبح روز بعد، چویا با حوصلهای خراب وارد ساختمان مافیا شد.
هنوز قهوهاش را تمام نکرده بود که یکی از اعضا به سمتش دوید.
— ناکاهارا-سان! رئیس شما را احضار کرده.
چویا آهی کشید.
چویا— امیدوارم خبر خوبی باشه.
چند دقیقه بعد، مقابل میز موری ایستاده بود.
رئیس مافیا لبخند آرامی زد.
موری— یک مأموریت مهم داریم.
چویا اخم کرد.
چویا— خب؟
موری— باید با آژانس کارآگاهی همکاری کنیم.
چویا لحظهای ساکت ماند.
چویا— نه.
موری— هنوز توضیح ندادم.
چویا— مهم نیست. نه.
موری— دازای هم در این مأموریت حضور دارد.
چویا فوراً روی میز خم شد.
چویا— پس جواب من دو برابر نه هست!
موری خندید.
موری— متأسفانه انتخابی نداری.
یک ساعت بعد...
چویا مقابل ساختمان آژانس ایستاده بود.
در دلش امیدوار بود دازای امروز سر کار نیامده باشد.
اما شانس هرگز طرف او نبود.
دازای — چویاااا!
صدای آشنا باعث شد پلک چشمش بپرد.
دازای با خوشحالی دست تکان میداد.
دازای — چقدر زود دلم برات تنگ شده بود!
چویا — من نه.
دازای — دروغگو.
چویا — دارم جدی میگم.
دازای — باز هم دروغگو.
چویا مشتش را بالا آورد.
دازای فوراً چند قدم عقب رفت.
دازای — خشونت راه حل مشکلات نیست.
چویا — تو خودِ مشکلی.
بعد از جلسه مشخص شد گروهی ناشناس در حال قاچاق اطلاعات محرمانه هستند و برای پیدا کردن رهبرشان، دازای و چویا باید چند روز با هم کار کنند.
وقتی توضیحات تمام شد، چویا با ناباوری به برگه مأموریت نگاه کرد.
چویا — چند روز؟
دازای — سه روز.
چویا — سه روز؟!
دازای لبخند زد.
دازای — به نظرم عالیه.
چویا — به نظرم فاجعهست.
عصر همان روز، هر دو روی پشتبام ساختمانی مشغول زیر نظر گرفتن هدف بودند.
هوا رو به تاریکی میرفت.
دازای روی لبه پشتبام نشسته بود و انگار اصلاً حواسش به مأموریت نبود.
چویا کلافه گفت:
چویا — حداقل یک بار مثل آدم رفتار کن.
دازای — دارم رفتار میکنم.
چویا — نه، نداری.
دازای — چرا.
چویا — نه.
دازای — چرا.
چویا — نه!
دازای خندید.
صدای خندهاش در سکوت شب پیچید.
چویا با وجود تمام تلاشش نتوانست گوشه لبش را جمع کند.
دازای فوراً متوجه شد.
دازای — الان لبخند زدی؟
چویا — نزدم.
دازای — زدی.
چویا — ساکت شو.
دازای — خیلی بامزه بود.
چویا — دازای...💢
دازای — بله؟
چویا— میخوای از این پشتبام پرتت کنم؟
دازای— نه ممنون.
ساعتی بعد، وقتی مأموریت آن شب تمام شد، هر دو در خیابانی خلوت قدم میزدند.
خبری از دعوا نبود.
دازای نگاهی به چویا انداخت.
دازای — خستهای؟
چویا — یکم.
دازای — پس بیا امشب زود استراحت کنیم.
چویا با تعجب نگاهش کرد.
چویا— از کی انقدر منطقی شدی؟
دازای — از وقتی فهمیدم اگر خسته باشی بیشتر دعوا میکنی.
چویا — احمق.
دازای لبخند زد.
دازای — فقط مراقبتم.
چویا چیزی نگفت.
اما این بار آن روز، از شنیدن این جمله ناراحت نشد.
باد آرامی میان خیابان وزید.
و هر دو بیآنکه متوجه شوند، قدمهایشان با هم هماهنگ شده بود.
ادامه دارد...🧡
══════════════════════════════════════
#رمان #رمان_تو_دردسر_منی_چویا #ویسگون #انیمه #مانهوا #ناول #دونگهوا #وبتون #تیک_تاک #تلگرام
#دازای #چویا #سگ_های_ولگرد_بانگو #انیمه #اوتاکو #چالش #تیک_تاک #یوتیوب #عاشقانه #کلیپ #نوشتن #چالش_پارتی
- ۲۱۰
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط