باران که می بارد، انگار

باران که می بارد، انگار
کسی، جایی دارد با انگشتانی لرزان
تمام خاطراتش را شخم میزند...
انگار سیلی راه می افتد و سرِ راهش
همه بیخیالی های ساختگیِ آدم را
از جا می کند و می برد...
باران که می بارد
تو می مانی و دلی که هوایی شده باز...
خودت را میزنی به کوچه ای خیس
که کش می آید زیر یک جای پا،
میرسی به نیمکتی
که جان میدهد تا
یک گوشه اش را مال خود کنی،
به گوشه خالی دیگرش زل بزنی
و سردیِ تنهایی، لرزه به اندامت بیاورد...
خودت را بپیچی به خیالی دور
و یخبندانِ درونت را
با تبِ این خیال، ذوب کنی...
باران که تمام میشود
هذیانگویی عرق کرده ای
در ابتدای داستانی
با یک پایان باز
دیدگاه ها (۶)

دوستی میگفت: وقتی دلت تنگِ کسی میشه؛ حاشیه نرو، قصیده نباف!ص...

گاهیدلگرمی یک دوستچنان معجزه میکندگویی خدا روی زمین کنارتوست...

افسوس که من و تو دور از هم پیر می شویم و طعم شیرین تاب دادن ...

باید فاصله در هر رابطه‌ای را خوب یاد بگیریم. اینطور نباشد که...

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟓𝟐قیافش یه حس عجیبی بهم ...

رمان The Law of Violence

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط