پسری را به آهنگری بردند تا شاگردی کند.

پسری را به آهنگری بردند تا شاگردی کند.
استاد گفت:
دَم آهنگری را بدم.
شاگرد مدتی ایستاده، دم را دمید و خسته شد و گفت:
اوستا اجازه میدی بنشینم و بدمم؟
اوستای آهنگر گفت:
بنشین و بدم.
شاگرد باز مدتی دمید و خسته شد و گفت:
اوستا اجازه میدی پام و دراز کنم و بدمم.
اوستای آهنگر گفت:
پا تو دراز کن و بدم.
بعد از مدتی شاگرد تنبل باز خسته شد؛ گفت:
اوستا اجازه میدی بخوابم و بدمم؟
اوستا گفت:
تو بدم، بمیر و بدم..
#مدل_مو
دیدگاه ها (۱)

یک روزی...یک جایی...یک کسی می آید...که تو همیشه منتظرش بودی....

می‌تونستم تا آخر عمر از عالم و آدم شکایت کنم.می‌تونستم صبح ت...

چقدر خوب شد زن شدیم!کمد و اتاقمان را به هم می‌ریزیم و همه چ...

"بعضی آدمها دنیارو زیبامیکنند"؛آدمایی که هروقت ازشون بپرسی چ...

راهی برای نجات...پارت هفدهم_____________کت مشکی شو در آورد و...

ابلیس

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط