پدرم می گفت:
پدرم می گفت:
محبتت را به برگها سنجاق مزن
که باد با خود می برد…
محبتت را به آب جویی بریز
که با ریشه ها عجین شود…
ریشه ها هرگز اسیر باد نیست…
مادرم می گفت:
پروانه ی محبتت را به تار عنکبوتی بینداز که سیر نباشد…
محبتت را به خانه ی دلی بنشان
که خیال بیرون شدن ندارد…
و یاد معلمم بخیر…
هر وقت به آخر خط می رسیدم می گفت:
نقطه سرخط…
مهربان تر از خودت
با دیگران باش
محبتت را به برگها سنجاق مزن
که باد با خود می برد…
محبتت را به آب جویی بریز
که با ریشه ها عجین شود…
ریشه ها هرگز اسیر باد نیست…
مادرم می گفت:
پروانه ی محبتت را به تار عنکبوتی بینداز که سیر نباشد…
محبتت را به خانه ی دلی بنشان
که خیال بیرون شدن ندارد…
و یاد معلمم بخیر…
هر وقت به آخر خط می رسیدم می گفت:
نقطه سرخط…
مهربان تر از خودت
با دیگران باش
- ۶۹۰
- ۲۹ خرداد ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط