پارسا که تا چند لحظه پیش تلاش میکرد با تکیه دادن به دیوا
پارسا که تا چند لحظه پیش تلاش میکرد با تکیه دادن به دیوار، ایستادگیاش را حفظ کند، ناگهان زانوهایش لرزید. فشار عصبی به حدی بود که او دیگر نتوانست سرپا بماند؛ کنارِ بقیه روی زمین نشست و سرش را بین دستانش گرفت. سینا هم که حالا کمی توانِ حرکت پیدا کرده بود، با تکیه به همان دیوار، سنگینیاش را روی زمین رها کرد.
در همین لحظه، سجاد و آنیسا از آشپزخانه برگشتند. صدایِ به هم خوردن لیوانها در سکوتِ سنگینِ خانه، مثل یک تلنگر بود. آنیسا با چهرهای که سعی میکرد در آن امید و آرامش ایجاد کند، مستقیماً به سمتِ نازنین رفت. کنارش روی زمین نشست، بازویش را گرفت و لیوانِ آبقند را به دستش داد. نازنین با دستانی که هنوز از شدتِ لرزش کنترلناپذیر بود، لیوان را گرفت.
سجاد، با نگاهی که حالا مسئولیتِ مراقبت از سینا را به عهده گرفته بود، کنارِ سینا قرار گرفت. لیوانِ چایِ گرم را به لبهای سینا نزدیک کرد. سینا ابتدا با دستِ پسزننده و نگاهی که از شرم و درد پر بود، از خوردن امتناع کرد، اما سجاد با لحنی که هیچ جایِ نه گفتنی باقی نمیگذاشت، گفت: «بخور سینا... داری از حال میری. بخور.» او با حوصله لیوان را نگه داشت تا سینا بتواند با جرعههای کوچک و لرزان، چای را بنوشد.
هر پنج نفر در آن فضایِ محدودِ راهرو، هر کدام با یک لیوان در دست، به سکوت فرو رفتند. صدایِ جرعهنوشیدنهایِ آهسته و نفسهایِ حبس شده، تنها چیزی بود که شنیده میشد. دقایقی گذشت؛ دقیقههایی که برای آنها مثل ساعتها طول کشید. قندِ خونشان داشت کمی به حالتِ تعادل برمیگشت، اما سنگینیِ ماجرا در فضایِ اتاق باقی بود.
سپس، پارسا که تا آن لحظه بیحرکت به لیوانش خیره شده بود، آن را روی زمین گذاشت. صدایِ برخوردِ لیوان با سرامیک، سکوت را شکست. پارسا سرش را بالا آورد، چشمانش از التهاب سرخ شده بود. نگاهش را مستقیم به سینا دوخت و با صدایی که به خاطر بغض و فشارِ عصبی میلرزید، پرسید:
«چرا؟»
سکوتِ وحشتناکی بعد از این کلمه در فضا پیچید. پارسا دوباره با صدایی که حالا اوج میگرفت و لرزشی خشمآلود در آن بود، ادامه داد: «چرا کار به اینجا رسید؟ ما فقط... ما فقط قرار بود یه شبِ معمولی داشته باشیم. تو که میدونستی اونها چیکارن، تو که میدونستی سامی و عرشیا چطور آدمهاییان... چرا اون مسیر رو باز گذاشتی؟ چرا گذاشتی این اتفاق بیفته که حالا همهمون اینطوری نابود بشیم؟ چرا؟»
در همین لحظه، سجاد و آنیسا از آشپزخانه برگشتند. صدایِ به هم خوردن لیوانها در سکوتِ سنگینِ خانه، مثل یک تلنگر بود. آنیسا با چهرهای که سعی میکرد در آن امید و آرامش ایجاد کند، مستقیماً به سمتِ نازنین رفت. کنارش روی زمین نشست، بازویش را گرفت و لیوانِ آبقند را به دستش داد. نازنین با دستانی که هنوز از شدتِ لرزش کنترلناپذیر بود، لیوان را گرفت.
سجاد، با نگاهی که حالا مسئولیتِ مراقبت از سینا را به عهده گرفته بود، کنارِ سینا قرار گرفت. لیوانِ چایِ گرم را به لبهای سینا نزدیک کرد. سینا ابتدا با دستِ پسزننده و نگاهی که از شرم و درد پر بود، از خوردن امتناع کرد، اما سجاد با لحنی که هیچ جایِ نه گفتنی باقی نمیگذاشت، گفت: «بخور سینا... داری از حال میری. بخور.» او با حوصله لیوان را نگه داشت تا سینا بتواند با جرعههای کوچک و لرزان، چای را بنوشد.
هر پنج نفر در آن فضایِ محدودِ راهرو، هر کدام با یک لیوان در دست، به سکوت فرو رفتند. صدایِ جرعهنوشیدنهایِ آهسته و نفسهایِ حبس شده، تنها چیزی بود که شنیده میشد. دقایقی گذشت؛ دقیقههایی که برای آنها مثل ساعتها طول کشید. قندِ خونشان داشت کمی به حالتِ تعادل برمیگشت، اما سنگینیِ ماجرا در فضایِ اتاق باقی بود.
سپس، پارسا که تا آن لحظه بیحرکت به لیوانش خیره شده بود، آن را روی زمین گذاشت. صدایِ برخوردِ لیوان با سرامیک، سکوت را شکست. پارسا سرش را بالا آورد، چشمانش از التهاب سرخ شده بود. نگاهش را مستقیم به سینا دوخت و با صدایی که به خاطر بغض و فشارِ عصبی میلرزید، پرسید:
«چرا؟»
سکوتِ وحشتناکی بعد از این کلمه در فضا پیچید. پارسا دوباره با صدایی که حالا اوج میگرفت و لرزشی خشمآلود در آن بود، ادامه داد: «چرا کار به اینجا رسید؟ ما فقط... ما فقط قرار بود یه شبِ معمولی داشته باشیم. تو که میدونستی اونها چیکارن، تو که میدونستی سامی و عرشیا چطور آدمهاییان... چرا اون مسیر رو باز گذاشتی؟ چرا گذاشتی این اتفاق بیفته که حالا همهمون اینطوری نابود بشیم؟ چرا؟»
- ۱۷۵
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط