⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p57
بعد از چند ثانیه گفت:
«از وقتی یادت میاد، نفس کشیدی؟»
نینا با تعجب گفت:
«...آره.»
«هیچ‌وقت مجبور نبودی بهش فکر کنی، چون بخشی از وجودته.»

مکث کرد.
«برای بعضی از ما، تشنگی هم همین شکله.»

سعی کرد خودش رو جای اون‌ها تصور کنه.
نتونست.
اما فهمید چیزی که تا امروز فقط «هیولا» می‌دید، شاید پیچیده‌تر از اون باشه

چند لحظه هیچ‌کدوم حرفی نزدن.
هوای تالار بوی شمع و غذای نیمه‌خورده گرفته بود.
نینا بالاخره سکوت رو شکست.
«می‌تونم یه سؤال بپرسم؟»
جیمین صندلیش رو عقب کشید و دوباره نشست.
«گفته بودم هر سؤالی که امنیتت رو به خطر نندازه، جواب می‌دم.»

نگاهش هنوز روی پارچه‌ی دور دستش بود.
«همه‌ی شما... برای زنده موندن به خون انسان احتیاج دارین؟»
«نه.»

نینا سرش رو بالا آورد.
«نه؟»
«خون انسان قوی‌ترین منبعه، اما تنها راه نیست.»
«پس اون جام‌های قرمز...»
«خون بود.»

نینا بی‌اختیار صورتش رو جمع کرد.
«از انسان؟»

جیمین لیوان آب رو به سمتش هل داد.
«نه. بیشترش از مراکزی تهیه می‌شه که مخصوص همین کاره. سال‌هاست قانونی برای این موضوع وجود داره.»

نینا با تعجب خیره موند.

«یعنی... شما قانون دارین؟»
جیمین واقعاً متعجب شد.
«فکر می‌کردی نداریم؟»
دیدگاه ها (۱۱)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p58نینا شونه بالا انداخت.«خب... تا قبل از...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p59صدای نینا محکم‌تر از قبل بود.«تو یه جم...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p56جیمین از جاش بلند شد. قدم‌هاش آهسته بو...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p55اما قبل از اینکه چیزی بگه، خدمتکار جوا...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p53صبح روز بعد...نینا از اتاق بیرون اومد....

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p21کسی مقابلش ایستاد.از شدت ترمز، نزدیک ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط