پارت پنجم ( اخر )
پارت پنجم ( اخر )
🌙
از شبی که خواهرتان راز را دید، همهچیز تغییر کرده بود.
تو و جیمین دیگه مثل قبل نمیتوانستید راحت بخندید یا کنار هم بنشینید.
نگاههای پر از پرسش خواهر کوچکتر، مثل خنجری پنهان، هر لحظه روی گردنتان بود.
یک شب، وقتی همه دور میز شام نشسته بودند، سکوتی سنگین بین لقمهها حاکم بود.
مادر با دقت به هر دویتان نگاه میکرد.
پدر چند بار خواست چیزی بگوید اما باز ساکت شد.
حتی خواهر کوچکتر هم لبخند شیطنتآمیزی روی ل*ب داشت، انگار منتظر بود چیزی اتفاق بیفتد.
جیمین دستت را زیر میز گرفت.
گرمای دستانش لرز به جانت انداخت. بعد ناگهان قاشق را روی میز گذاشت.
همه با تعجب به او نگاه کردند.
ن*فس ع*میقی کشید.
— «من دیگه نمیتونم پنهون کنم. باید همهچیزو بدونید.»
تو به وحشت افتادی. خواستی مانعش بشی، اما نگاهش جدی و محکم بود.
— «از همون روزی که اون وارد این خونه شد، چیزی در من تغییر کرد. من... من عاشقشم.»
مادر با ناباوری به او خیره شد.
پدر به شدت ابروهایش را در هم کشید.
خواهر کوچکتر لبخندش محو شد و با دهانی نیمهباز نگاهتان کرد.
— «جیمین... چی داری میگی؟!»
مادر با صدایی لرزان پرسید.
او نگاهش را از هیچکدام ندزدید.
— «میدونم این حرف شاید غیرقابل قبول باشه. میدونم اسممون خواهر و برادر ناتنیه... اما هیچ خونی بینمون مشترک نیست. من نمیتونم احساسمو انکار کنم. من عاشقشم. و اونم... احساسش مثل منه.»
اتاق در سکوت فرو رفت.
تنها صدای تیکتیک ساعت به گوش میرسید.
قلبت به شدت میکوبید.
اشک در چشمانت جمع شد.
مادر دستش را روی دهانش گذاشت، پدر نفس سنگینی کشید و گفت:
— «این... این غیرممکنه... شما خانوادهاید.»
اما جیمین دوباره با صدایی محکم گفت:
— «خانواده یعنی پیوند قلبها... و قلب من فقط به اون گره خورده.»
تو سرانجام جرأت کردی، اشکهایت جاری شد و آرام گفتی:
— «منم همین حس رو دارم. هر چقدر هم که ممنوع باشه، نمیتونم انکارش کنم.»
سکوت، دوباره.
سنگینتر از قبل.
همهی دنیا انگار روی شانههایتان بود. اما برای اولین بار، همه چیز در روشنایی گفته شده بود...
---
🌞
بعد از اعتراف جیمین و گفتههای تو، سکوت سنگینی خانه را پر کرده بود. لحظاتی طول کشید تا کسی حرفی بزند.
اما بعد، مادر ن*فس ع*میقی کشید و با آرامش گفت:
— «شاید در ابتدا برام غیرقابل تصور بود… اما وقتی نگاه شما دو نفر رو دیدم، فهمیدم که عشق واقعی چیزی نیست که بشه انکارش کرد.»
پدر هم سرش را تکان داد و لبخندی آرام زد:
— «هرچند عجیب به نظر میاد، اما شما دو نفر با هم خوشحال هستین. پس ما هم باید حمایتتون کنیم.»
خواهر کوچکتر، که همیشه کنجکاو و سرزنده بود، جلو آمد و گفت:
— «پس دیگه دزدکی عاشق همدیگه نیستین! حالا میتونیم با هم بخندیم و خوش بگذرونیم.»
تو و جیمین یکدیگر را در آغوش گرفتید، ل*بهایتان لبخندهایی از روی شادی داشت. حس آزادی، آرامش و عشق واقعی همه وجودتان را پر کرده بود.
روزها گذشتند و خانواده با شما مهربان و همینطور حمایتگر شده بودند.
دیگر هیچ چیزی برای پنهان کردن نبود.
تو و جیمین، با عشق و احترام، در کنار هم رشد کردید، سفر رفتید، لبخند زدید و زندگی روزمره را با هم تجربه کردید.
حتی دوستان و فامیل هم با گذشت زمان فهمیدند و پذیرفتند، چون شادی شما دو نفر، به همه منتقل میشد.
شامهای خانوادگی پر از خنده شد، شبها کنار هم روی کاناپه فیلم دیدید و گاهی دستهای همدیگر را گرفتید و فقط آرام به هم نگاه کردید. هیچ چیز مثل قبل ترسناک یا ممنوع نبود.
تو و جیمین یاد گرفتید که عشق، حتی اگر ابتدا عجیب و ناممکن به نظر برسد، میتواند با صبر، صداقت و حمایت، مسیر خودش را پیدا کند.
و اینگونه، شما دو نفر، در روشنایی، با آرامش و شادی واقعی، زندگی کردید...
پایان
🌙
از شبی که خواهرتان راز را دید، همهچیز تغییر کرده بود.
تو و جیمین دیگه مثل قبل نمیتوانستید راحت بخندید یا کنار هم بنشینید.
نگاههای پر از پرسش خواهر کوچکتر، مثل خنجری پنهان، هر لحظه روی گردنتان بود.
یک شب، وقتی همه دور میز شام نشسته بودند، سکوتی سنگین بین لقمهها حاکم بود.
مادر با دقت به هر دویتان نگاه میکرد.
پدر چند بار خواست چیزی بگوید اما باز ساکت شد.
حتی خواهر کوچکتر هم لبخند شیطنتآمیزی روی ل*ب داشت، انگار منتظر بود چیزی اتفاق بیفتد.
جیمین دستت را زیر میز گرفت.
گرمای دستانش لرز به جانت انداخت. بعد ناگهان قاشق را روی میز گذاشت.
همه با تعجب به او نگاه کردند.
ن*فس ع*میقی کشید.
— «من دیگه نمیتونم پنهون کنم. باید همهچیزو بدونید.»
تو به وحشت افتادی. خواستی مانعش بشی، اما نگاهش جدی و محکم بود.
— «از همون روزی که اون وارد این خونه شد، چیزی در من تغییر کرد. من... من عاشقشم.»
مادر با ناباوری به او خیره شد.
پدر به شدت ابروهایش را در هم کشید.
خواهر کوچکتر لبخندش محو شد و با دهانی نیمهباز نگاهتان کرد.
— «جیمین... چی داری میگی؟!»
مادر با صدایی لرزان پرسید.
او نگاهش را از هیچکدام ندزدید.
— «میدونم این حرف شاید غیرقابل قبول باشه. میدونم اسممون خواهر و برادر ناتنیه... اما هیچ خونی بینمون مشترک نیست. من نمیتونم احساسمو انکار کنم. من عاشقشم. و اونم... احساسش مثل منه.»
اتاق در سکوت فرو رفت.
تنها صدای تیکتیک ساعت به گوش میرسید.
قلبت به شدت میکوبید.
اشک در چشمانت جمع شد.
مادر دستش را روی دهانش گذاشت، پدر نفس سنگینی کشید و گفت:
— «این... این غیرممکنه... شما خانوادهاید.»
اما جیمین دوباره با صدایی محکم گفت:
— «خانواده یعنی پیوند قلبها... و قلب من فقط به اون گره خورده.»
تو سرانجام جرأت کردی، اشکهایت جاری شد و آرام گفتی:
— «منم همین حس رو دارم. هر چقدر هم که ممنوع باشه، نمیتونم انکارش کنم.»
سکوت، دوباره.
سنگینتر از قبل.
همهی دنیا انگار روی شانههایتان بود. اما برای اولین بار، همه چیز در روشنایی گفته شده بود...
---
🌞
بعد از اعتراف جیمین و گفتههای تو، سکوت سنگینی خانه را پر کرده بود. لحظاتی طول کشید تا کسی حرفی بزند.
اما بعد، مادر ن*فس ع*میقی کشید و با آرامش گفت:
— «شاید در ابتدا برام غیرقابل تصور بود… اما وقتی نگاه شما دو نفر رو دیدم، فهمیدم که عشق واقعی چیزی نیست که بشه انکارش کرد.»
پدر هم سرش را تکان داد و لبخندی آرام زد:
— «هرچند عجیب به نظر میاد، اما شما دو نفر با هم خوشحال هستین. پس ما هم باید حمایتتون کنیم.»
خواهر کوچکتر، که همیشه کنجکاو و سرزنده بود، جلو آمد و گفت:
— «پس دیگه دزدکی عاشق همدیگه نیستین! حالا میتونیم با هم بخندیم و خوش بگذرونیم.»
تو و جیمین یکدیگر را در آغوش گرفتید، ل*بهایتان لبخندهایی از روی شادی داشت. حس آزادی، آرامش و عشق واقعی همه وجودتان را پر کرده بود.
روزها گذشتند و خانواده با شما مهربان و همینطور حمایتگر شده بودند.
دیگر هیچ چیزی برای پنهان کردن نبود.
تو و جیمین، با عشق و احترام، در کنار هم رشد کردید، سفر رفتید، لبخند زدید و زندگی روزمره را با هم تجربه کردید.
حتی دوستان و فامیل هم با گذشت زمان فهمیدند و پذیرفتند، چون شادی شما دو نفر، به همه منتقل میشد.
شامهای خانوادگی پر از خنده شد، شبها کنار هم روی کاناپه فیلم دیدید و گاهی دستهای همدیگر را گرفتید و فقط آرام به هم نگاه کردید. هیچ چیز مثل قبل ترسناک یا ممنوع نبود.
تو و جیمین یاد گرفتید که عشق، حتی اگر ابتدا عجیب و ناممکن به نظر برسد، میتواند با صبر، صداقت و حمایت، مسیر خودش را پیدا کند.
و اینگونه، شما دو نفر، در روشنایی، با آرامش و شادی واقعی، زندگی کردید...
پایان
- ۱۱.۰k
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط