ورودی روستا ...

ورودی روستا ...
یک کارخانه بود،
که همیشه بوی خوشمزه ای میداد ...
بابا می گفت ...
"چغندر" تحویلش می دهی،
"شکلات" و "قند" پس می دهد،
دودش سفید بود،
وقتی می رفت به آسمان
من فکر می کردم ...
که ابرهای حوالی روستا را ...
همان کارخانه ی قند می سازد،
دعا می کردم باران ببارد
وقتی می بارید
دهانم را باز میکردم ...
تا شربت بریزد داخلش،

بچه ها می خندیدند ...
فکر می کردند دیوانه شدم،
چه می دانستند
که باران ...
از هر چیزی شیرین تر است برایم،
بچه ها هیچ وقت نفهمیدند ...
و مادر بزرگ ...
تنها کسی بود که وقت باران ...
دامنش را باز می کرد زیرش،
تا گل های رویش ...
شاپرکها را باز
بیشتر دیوانه کند
.
.
.

"حمید جدیدی"
دیدگاه ها (۱)

توفقط باش که من باشم ودنیاباشد...کاش...من گل بودمتانوازش دست...

کاش خواب می شدی تا که قرصها تو را به چشم من بیاورند...وقتی ا...

حالت به شود,دل بدمکن...داغی تابستانبرگونه هایتو زمستان سردبر...

اقرامیکنم:بی یادتوهنوز,هم سخته خواب شب,هم خنده های روز... هم...

## **پارت ۴: باران و ابهامِ واژه‌ها**...دیوارِ شیشه‌ای بین آ...

#بادیگارد_سرد_منپارت ¹ویو لارا______: سایه‌ای در مهسئول زیر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط