رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۳۳۴
روي صندلی جلو نشوندمش و صندلیو خوابوندم.
سریع ماشینو دور زدم و در رو باز کردم اما تا
خواستم بشینم یه دفعه صداي شلیک همه جا رو پر کرد و بلافاصله درد وحشتناکی توي بازوم پیچید که
فریاد زدم و دردش واسه لحظهاي جونو از بدنم
گرفت که پاهام سست شدند اما سریع در رو گرفتم
و چشمهامو روي هم فشار دادم.
با شنیدن صداي نیما نفس زنان سریع چشمهامو باز
کردم.
-این فقط بخشی از تلافی بود.
دستمو روي بازوم گذاشتم که پر از خون شد.
با چشمهاي به خون نشسته درحالی که درد امونمو
بریده بود به نزدیک شدنش نگاه کردم.
اسلحهاي توي دستش بود و دوتا از محافظاشم پشت
سرش بودند.
امکان نداره که پیدامون کرده باشه!
رو به روم وایساد و اسلحه رو به سمتم گرفت.
ترسیده بودم اما سعی میکردم فقط خودمو عصبی
نشون بدم.
-ناموس دزد کثافت!
با مشتی که حوالهی صورتم کرد روي زمین پرت
شدم و از درد دستم داد کشیدم.
یه دفعه پاشو روي بازوم گذاشت که از درد لرزیدم
و خاکو تو مشتم گرفتم.
با نفرت و خشم آشکار توي صداش گفت: همه چیز
اینجا تموم نمیشه مهرداد خان.
تا بخوام چشممو باز کنم درد بدي توي سرم پیچید و دیگه چیزي نفهمیدم.
#مطهره
پلکهایی که انگار ماهها بسته بودند رو باز کردم و
چندین بار پلک زدم تا دیدم نرمال شد.
آب دهنمو با تشنگی قورت دادم و نگاهی به موقعیتم انداختم.
انگار بیمارستانم!
کمی خودمو بالا کشیدم.
وقتی از پلهها پرت شدم پایین کی منو رسونده
بیمارستان؟ نکنه اون نیماي دزد؟
خواستم یکیو صدا بزنم اما یه دفعه خون به مغزم
دوید و خاطرات مثل سیل به ذهنم هجوم آوردند که
با شتاب تکیهمو از تخت گرفتم و شکه دو دستمو
روي دهنم گذاشتم.
دو ماه گذشته! من کنار نیما بودم! کنار بزرگترین
دشمنم! حتی باهاش رابطه...
اشک زیادي توي چشمهام جوشید.
خدایا مهرداد!
من تو کلبه بودم اونم کنار مهرداد، حتما اینجاست،
حتما اون منو آورده بیمارستان.
دستهامو پایین آوردم و با بغض داد زدم: مهر...
یه دفعه در باز شد که با دیدن نیما شدید قفل کردم
و انگار لبام به هم دوخته شدند.
لبخندي زد و کیسه به دست وارد شد.
-خیلی خوابیدیا!
نفرت تموم وجودمو پر کرد.
نیما اینجا چیکار میکنه؟
مهرداد کجاست؟
بهم نزدیک شد و کیسه رو روي میز گذاشت.
این همه مدت پا به پاي نیما توي خلافهاش شرکت
کردم، منو تبدیل به یه هیولا کرده بود!
آخ خدا مهردادم چیکشیده تو این دوماه!
فقط سکوت کرده بودم و با چشمهاي لبریز از اشک
به چهرهی منفورش نگاه میکردم.
نگرانی نگاهشو پر کرد.
-مطهره؟ خوبی؟
جوابشو ندادم که دستشو کنار صورتم گذاشت.
-یه حرفی بزن.
خواستم دستشو پس بزنم اما زود جلوي خودمو
گرفتم و دستمو مشت کردم.
اون نباید بفهمه که حافظم برگشته وگرنه زندانیم میکنه و دیگه رنگ آزادیو نمیبینم.
دیدگاه ها (۲۴)

رمان:#کوچولو#پارت_۱۱میترسیدم برم جلو کلا قفل کرده بودم.-خیلی...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۳۵میکنه و دیگه رنگ آزادیو نمیبینم.ت...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۳۳قرصو توي دهنم گذاشت که به زور قور...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۳۲نگاهمو اطراف چرخوندم و بازم قدم ب...

𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐋𝐢𝐅𝐄 "𝟐"𝐏𝐀𝐑𝐓_𝟏𝟎«چون دو پارت قبل تغییر کرده اول اونارو ...

پارت : ۲۶ $ از حرفش ناراحت شدم ولی حق داشت من بهش خیلی بدی ک...

الان یه خاطره از خودم یادم اومد 🌚✨یادمه کوچیک بودم یادم نیست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط